فرگرد غم (ارد بزرگ)



1. تباهی زندگی ، برآینده کاشتن تخم غم است . حکیم ارد بزرگ





2. از مردم غمگین نمی توان امید بهروزی و پیشرفت کشور را داشت . حکیم ارد بزرگ





3. کار بهترین آرام کننده ، اندیشه پریشان و غم است . حکیم ارد بزرگ





4. یاران سوگوار خویش را تنها نگذاریم ، باید آنان را به زندگی دلگرم کنیم . حکیم ارد بزرگ





5. با بازگویی رخدادهای بد زندگی ، خویش را نیازاریم . حکیم ارد بزرگ





6. از دیگران نخواهیم رخدادهای اندوهناک گذشته خویش را برایمان بازگویند . حکیم ارد بزرگ





7. اندوه گذشته را نباید خورد ، که بیماری ساده را کشنده می کند . حکیم ارد بزرگ





8. غمگین نباشید ، چرا که خوشبختی می تواند از درون تلخ ترین روزهای زندگی شما زاده شود. حکیم ارد بزرگ





9. آدمهای بزرگ و اندیشمند ، بسیار اشک می ریزند . حکیم ارد بزرگ





10. میان اشک مرد و زن ، بازه ای بسیار است . حکیم ارد بزرگ





11. یاد اشک و شیفتگی ، آویزه خاموش دل هاست . حکیم ارد بزرگ





12. شراره های آتش دل تا به آسمانها کشیده می شود ، هر چند در پرگار نگاه چشم نگنجد . حکیم ارد بزرگ





13. کسی که همواره ، ساز ناله اش کوک است ، دمادم زندگی خود و نزدیکانش را تلخ و تاریک می کند . حکیم ارد بزرگ





14. برای گرامیداشت یاد رفتگان ، گیاهی بکاریم ، شیرینی ببخشاییم ، با اشک و سوگواری راه به جایی نمی بریم . حکیم ارد بزرگ





15. خوشبختی را در کاشانه غم پرستان جست و جو مکن . حکیم ارد بزرگ





16. تنها بزهکاران از دیدن اشک دیگران شاد می گردند . حکیم ارد بزرگ





17. نیرنگ همراه غم پرستان بیمار است . حکیم ارد بزرگ





18. از آدمیانی که به دنبال غم هستند باید هراسید . حکیم ارد بزرگ





19. کسی که دوران شادمانی اش را به خاکستر اشک و غم می کشد ، بیماری بیش نیست . حکیم ارد بزرگ





20. زندگی پهنه غم و اندوه نیست ، اندک زمانی است برای شادی و بالندگی . حکیم ارد بزرگ

مقاله زیر از سایت پایگاه تاجیکستان است


 
ارد بزرگ اندیشمند برجسته فارسی زبان است که پیروان بسیاری در میان اهل اندیشه و دانش دارد . در تاجیکستان افکار او را همانند مادر تاجیکستان " گلرخسار صفی آوا " می دانند و در افغانستان او و احمدشاه مسعود را یک اندیشه و فکر مشترک می پندارند و دوستی نزدیک آن دو هم بر این باور افزوده است .
در نظریه " قاره کهن" ارد بزرگ ، پافشاری بسیار بر همگونی فرهنگ و تاریخ مشترک بیست کشور حوزه تمدنی ایران باستان می بینیم . ارد بزرگ در آنجا از استاد فردوسی یاد می کند . در داستان ایرج ، فزون خواهی شرق و غرب برای نفوذ در دایره تمدنی ایران دیده می شود . سلم و تور نماد این دو بخش هستند که برادر خویش ایرج را از پای در می آورند . متاسفانه دخالت های استعمار پیر انگلیس و پرورش افکار غلط باعث شده است که ایران باستان هزار پاره شود . پاکستان تاریخ خویش را از امویان و عباسیان آغاز می کند افغانستان و تاجیکستان هم که نیاز به گفتن ندارد آنسوی ایران در عراق ، سوریه و لبنان ، داستان وخیم تر و غمبارتر است .



صحبت بر روی نظریات ارد بزرگ به تنهایی درست نیست چون او در درجه اول یک اندیشمند و مصلح اجتماعی است . اندیشه های او به شکل جملات بسیار حکیمانه و خلاصه شده بر سر زبانهاست . کتاب "آرمان نامه" ارد بزرگ امروز پر خواننده ترین کتاب ایران است .
هر چند مردم مشهد او را همشهری خویش می نامند اما در واقع اصالت او و خاندانش از شهر شیروان در شمال خراسان ایران است .
بیشترین دشمنان او در بین پشتون های افغانستان هستند که او و احمدشاه مسعود را از بانیان تغییر نام افغانستان به خراسان می دانند . علی احمد قندهاری از پشتونهای فعال افغان می گوید : نقشه شوم عوض کردن نام افغانستان به خراسان از زمان مسعود جنگ سالار بیشتر رواج پیدا نموده ، فکر می کنم نباید مانند صنف اولی ها با این فرزندان ناخلف افغانستان برخورد کنیم مقاله و تحریر های بسیاری نوشته شده اما فکر می کنم ریشه این حرفها از فریبخوردگان افکار آدمهایی مانند ارد بزرگ باشند باید سارنوالی و ستره محکمهً افغانستان جلو چنین حرکات ماجرا جویانه را بگیرند. محترمان باور کنید این آدم های مرفوع القلم که حرجی بر آنها هم نیست ، می خواهند قوم ما را نابود کنند این قلم ها به بیراهه میروند افغانستان را می خواهند با همه عقده شان از هم بپاشند.
علی احمد قندهاری در جایی دیگر با حمله به نوشته ایی از شقایق شاهی " که به دفاع از شخصیت احمدشاه مسعود و ارد بزرگ برخواسته بود " می نویسد : احمدشاه یک جنایتکار و خائن بود و جماعت در پرده نشین ارد بزرگ هم فکر می کنند قوم افغان بر می گردد به دونیم صدسال پیش و استانی از ایران می گردند .



متاسفانه جنگ های داخلی افغانستان موجب رشد افراطی گری قومی گشته و بدین گونه بسیاری از حرمت ها شکسته شده و آزاد مردانی همچون احمدشاه مسعود و ارد بزرگ مورد اهانت های بسیار قرار گرفته اند .

اما این تنش ها هیچ گاه نتوانست ارد بزرگ را از خط اصلی فکری خویش منحرف سازد او در نظریه کهکشان بزرگ اندیشه خود ،نظریه دهکده کوچک جهانی را رد می کند و آن را دست مایه دنیای غرب برای چنگ اندازی بسوی تمدنهای دیگر می داند . جهان غرب با استفاده از نظریه دهکده کوچک جهانی مک لوهان سعی نمود چنین وانمود کند که رهبری این دهکده را بر عهده دارد چون سخت افزار اینترنت و شبکه انتقال داده ها را در اختیار دارد حال آنکه با انتشار داده های فرهنگی ملل پیشرو ، تنها ابزاری شد برای تکثیر افکار بومی کشورهای دیگر .
در بخش پایانی نظریه کهکشان بزرگ اندیشه ، ارد بزرگ می نویسد : ( زمان رستاخیز اندیشه آدمیان فرا رسیده است پس برای پاسداشت داشته های خود باید بیشتر بدانیم ، براین باورم که نخبگان و اندیشمندان سرزمین من ایران می توانند پادشاهان کهکشان اندیشه فردا باشند. این سرزمین سرچشمه و رویشگاه اندیشه فرا است . در این ستیز بزرگ ، آنانی برنده اند که بن و پی استوارتری در دل تاریخ جهان داشته باشند و همچنین نو آوری و زایش همراه توده جوانان شان باشد . و سخن آخر آنکه : سرزمینی که فردوسی بزرگ را در دل تاریخ خویش دارد فرزندان برومند و خردمند برای این آورد و جنگ آسیم کم نخواهد داشت ).



چندی پیش در بخش آرمان نامه ارد بزرگ در پایگاه تاجیکستان برای دوست عزیزم قیوم نوشتم : وقتی از ارد بزرگ گفته می شود در یادم سیمای بانو گلرخسار صفی آوا نقش می گیرد . استادی در ایران و شاعر نامداری در تاجیکستان . یکی در عشق و یاد بدخشان و دوشنبه ، خجند و کولاب دیگری به یاد دماوند و شاهنامه و آرش .


 
حالا که قیوم شعری زیبا تقدیم ارد بزرگوار نمود من هم شعری از گلرخسار تقدیم آن مرد بزرگ و همه همزبانان گرامیم می نمایم .

! ایران عزیز من
از با ختر و سغد م ، از وُست ام و از زند م ، رُخّـا ن بدخشا نم ، وُلکا ن دما وندم
من هجرم و من وصلم ، من نسخه نی ام ، اصلم
فرهنگ شرر دارم ، خون رگ و پیوندم/ یک ذره ز خورشیدم
یک غنچه ز امیدم/ یک نوده ز ده بیدم
یک حلقه ز دربندم/ از میهن گلنا رم ، از گلخن گلخا رم
ایران عزیز من! ای جان عزیز من
ای میهن سبز مهر، ای شهرگ نبض شعر
ای دور به جان نزدیک، ای نور دل و دیده
ایران عزیز من! ای جان عزیز من
قانون تو انشا کرد، قانون سعا دت را/ جمشید تو بینا کرد، کاخ فرّ ملت را
تیر نظر آرش، در سینه نها ن دارم/ شهنا مه عالم ساز، از فضل کیان دارم
ما را به دل تنگت، ای یار به هم آور، صد بار تو را میرم، یکبار به هم آور
بر گلشن گلخندت ، بر فرق دما وندت/ گلخار نمی زیبد، گلنار به هم آور
...پیوند نیا کا نی ، پیوند دل و جا نی / ایران عزیز من/ ای جا ن عزیزمن
شعر از : بانو گلرخسار صفی آوا (Гу*рухсори Сафӣ)

رنگ صورتی محدوده قاره کهن را به نمایش می گذارد

رنگ صورتی محدوده قاره کهن را به نمایش می گذارد
نقشی که ارد بزرگ برای ایران در قاره کهن قائل است نقشی فرهنگی و تاریخی نظیر یونان در اروپاست .
قاره کهن امروز اسیر آسیا و اروپاست .
تاریخ و فرهنگ در شرق به چین ختم می شود و در غرب به یونان .
یکی از وجوه جالب و بارز این نظریه ایجاد همگرایی بیشتر منطقه ایی است که خود موجب خلع سلاح تجزیه طلبان در سطح کشورهای منطقه می گردد .
ارد بزرگ با نظریه قاره کهن خود پرده از حقیقتی برداشته که تا کنون هیچ اندیشمندی به آن توجه نکرده بود .
یکی دیگر از ایده های او نظریه کهکشان بزرگ اندیشه است. که دقیقا نقطه عکس نظریه دهکده کوچک جهانی است او با دلایل مستدل ثابت می کند جهان رو به انفجار اندیشه های گوناگون است و پیش بینی می نماید بزودی تعداد سایت های اینترنتی به چندین برابر جمعیت کره زمین برسند . او ثابت می کند جهان غرب با ابزار رسانه و اینترنت نمی تواند با تزریق فرهنگش یکپارچگی مورد نظر خویش را فراهم سازد .
با اینکه ایده های ارد بسیار جذاب است اما آنچه موجب شهرت روزافزون او گشته نصایح و پندهای حکیمانه اوست . پندهای او شامل تاکیدات مستمرش بر راستی ، احترام به ریش سفیدان ، پاسداشت اسطوره ها و میهن دوستی می گردد .
دهها مقاله و کتاب در مورد اندیشه های ارد بزرگ نگاشته شده است . بعضی او را علامه اقبال لاهوری عصر حاضر می دانند و عده ایی همپای فردریش نیچه در فلسفه و کسانی معتقدند جبران خلیل جبران امروز است . و البته جالب خواهد بود که بدانیم ارد و جبران خلیل جبران هر دو در ۱۷ دی ماه زاده شده اند .

رابطه کار با خواست در نگاه ارد بزرگ
کار ما برآیند خواست و برنامه ماست آنکه خواست و برنامه ایی ندارد کاری انجام نمی دهد . ارد بزرگ
چرا بعضی از آدمها برای خود آینده ایی نمی بینند ؟ دلسرد و نامیدند ؟ همواره آیه یاس می خوانند و ناخودآگاه بذر افسردگی می پاشند ؟
پاسخ به این سئوالات را می توان در یک کلمه خلاصه نمود و آن نداشتن (( امید )) است
از سخن ابتدایی بحث مان می شود نتیجه گرفت (( کار نتیجه داشتن خواست است )) و خواست بدون امید و هدف بوجود نمی آید .
شاید بگویید کار ما لزوما می تواند خواست ما نباشد و نتیجه نیاز و اجبار باشد ،
بله تمام افکار و کنش های ما پاسخی ست به نیازهایی که جسم و روان از ما انتظار دارند اما بطن نیاز های ما و حتی نوع نگاه ما ریشه در هدفمندی زندگی و خواستی عقلانی دارد ، امید و آرزو شکل ظاهری و بیرونی آن می باشد .
اعتیاد ، فحشا و بزهکاری در جوامعی رواج دارد که بذر نامیدی و یاس در آنها پاشیده شده باشد
سستی اجتماعی و عدم تحرک نسل نو نتیجه سرکوفتگی آرزوهای آنان است .
این نسل شاید نتواند ابتدا موجب ترقی و رشد خود شود اما انباشتن خواسته ها به ایجاد رستاخیزی بزرگ منتهی می گردد .
مهمترین اتفاقی که رخ می دهد ظهور رهبرانی است که گویی هیچ چیز نمی تواند آنها را از پای بیندازد
واقع امر آنست که جوامع قابلیتی را در اندرون خویش دارند که می توانند در آخرین لحظه انسانها را از بدترین کابوسها نجات بخشند .
در این جوامع مردان برتر و بقول فردریش نیچه (( ابر انسان )) متجلی می گردند و سخنانش درمانگر درد ها و رنج های نسل شان می گردد .
ابر انسان نسل خویش را دعوت به عملگرایی می کند . او می خواهد ضعفها را با کار و قیامی همگانی از بین ببرد .
ارد بزرگ جمله زیبایی در این زمینه دارد : " آنچه رخ داده را باید پذیرفت اما آنچه روی نداده را می توان به میل خویش ساخت " .
" به میل خویش " یعنی آنکه باید ادامه را با خواست خویش پیش برد نه خاموشی .
ارد بزرگ حدس می زند که نسل افسرده پیشاپیش برای سستی خویش هم دلایل بیاورد و بدین خاطر می گوید : " رویا پردازی که عملگرا هم باشد می تواند سرچشمه دگرگونی های بسیار گردد ".
او تلویحا می گوید حتی می توان برای باروری و کار بیشتر به رویاها پناه برد و عقل محوری را که تابع واقعیتهای زمان حال خود می باشد را به کنار گذشت و آینده را به شکلی رویایی و دست یافتنی دید .
این خود باعث حرکت و جوشش می شود رویاها قابلیتی است که به انسان این نیرو را می بخشد که هر چیز به ظاهر غیر ممکن را نیز به دست آورد .
سخنان و کلمات بزرگان چنان انرژی در درون خود دارند که می توانند نسل های خاموش را از خواب های سنگین بیدار کنند .
شاید یکی از زیباترین جملات ارد بزرگ این جمله باشد که : آرامش اگر همیشگی باشد سستی و پلشتی در پی دارد .
رسیدن به آرامش دائمی ! شعار تبلیغاتی بسیاری از خماران و اهل تصوف است فرقه های مختلفی از هندویان و بودایی ها هدف و خواست خویش را برای رسیدن به آرامش مطلق می دانند شاید معنای جمله ارد بزرگ را آن زمان بتوان خوب درک کرد که بدانیم این آرامش و خلسه وحشتناک موجب گشت قرنها شبه قاره هند تن به استعمار بسپارد .
اهل تصوف سعی می کنند به خود بقبولانند که اگر ما خوب باشیم ! به جهان از دریچه خوبی خواهیم نگرست پس در این حالت بدی وجود ندارد در حالیکه در هر ثانیه هزاران نفر در سرتاسر دنیا گرفتار رفتارهای خشنونت آمیز و تجاوز قرار می گیرند ارد بزرگ به این گوشه نشینان می گوید :
آنکه می گوید همه چیز خوب است و بدی وجود ندارد با کسی که همه چیز را اهریمنی می پندارد تفاوتی ندارد . برآیند چنین افکار سخیفی به چاه نیستی گرفتار آمدن است تنها کسانی خوبی را خوب می بینند که بدی و اهریمن را باور داشته باشند و از آن پرهیز کنند .
نگاه سخت ارد بزرگ به اهل تصوف و ریاضت کشان بدین خاطر است که او حرکت و جوشش نسل نوی سرزمینش را می خواهد و نه فسردگی و انجماد را…
باز در جایی دیگر می گوید : " آنکه زندگی بدون رنج و تلاش را برمی گزیند پیشاپیش مرگ خویش را نیز جشن گرفته است" .
ارد بزرگ در جایی سخت ترین حمله را به اهل تصوف و صوفی گری می کند که بسیار جالب و خواندنی است : " آنانی که در کنار ما زندگی می کنند اما کنشی ندارند و وارستگی را در پشت کردن به جهان می دانند گوشه نشینی می کنند و همه چیز را گذرا می دانند تکه گوشتهای هستند که هنوز از جهان حیوانی خود به دنیای آدمیان پا نگذاشته اند . آنکه ما را به این جهان آورد فر و خرد را مایه رشد ما قرار داد ، باید به آنان گفت خرد و دانش را انکار کردن با خوابیدن و مردن تمیزی ندارد " .
نتیجه این بحث را می توان اینگونه دانست که :
برای باروری و ایجاد تحرک و روحیه لازم در افراد باید ریشه های آرمانی و هدف آنها را تقویت نمود
باید روحیه بخشید
باید صوفی منشی را کالبدشکافی کرد و آثار وحشتناکش را معرفی نمود .
و در نهایت نباید انتظار داشت در جامعه ایی که شادی و امید وجود ندارد نوآوری رخ نماید…
__________________
سخنی دوستانه اما بسیار بسیار جدی

ما همونیم که می تونیم کف اقیانوسو با شبنم آب پاشی کنیم..!!

ارد بزرگ GREAT OROD

ارد بزرگ GREAT OROD

بی شک ارد یکی از برجسته ترین اندیشمندان حال حاضر ایران است نگاهی سطحی به زندگی و آثارش ما را چنان شیفته خود می سازد که می توان با نوای صدایش رقصید و پیش رفت اندیشه های او وجوه مختلفی دارند که قوی ترین وجه آن توجه ویژه اش به اخلاقیات و پاک زیستی انسان است . توجه ویژه ارد به اخلاقیات باعث نمی شود رازهای زندگی مدرن امروز را در نظر نگیرد ، فرآیند و بازده اندیشه خردگرایانه او موجب پیراستن ناراستی هاست .

حوزه فلسفه اجتماعی اش ریشه در سنت ایران باستان دارد می توان او را میهن پرست ترین اندیشمند صد ساله اخیر ایران دانست جایی که می گوید :
ستایش گران میهن ، زنان و مردان آزاده اند

orod   ارد بزرگ

میهن پرستی ، همچون عشق فرزند است به مادر . (ارد بزرگ)

خاطره ای از احمد شاه مسعود و ارد بزرگ :

خاطره ای از احمد شاه مسعود و ارد بزرگ :
این خاطره حکایت از روابط نزدیک این دو تن دارد که در طی سالهای تنهایی احمد شاه مسعود و ظهور و قدرت دو چندان طالبان ، که کابل ، هرات و مزار در اختیار طالبان و نیروهای متجاوز پاکستان بود . هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می شدند و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر ( مسعود ) به زانو در خواهد آمد، و اندک نیروی مردم افغانستان هم قربانی سیاستهای آمریکایی دولت پاکستان و عربهای متجاوز امارات واقع شود .
ارد بزرگ ، احمد شاه مسعود را مورد حمایت خویش قرار می دهد و چنانچه در آن خاطره می خوانیم احمد شاه به شدت تحت تاثیر روح بزرگ او قرار می گیرد.
در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .
آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز …
در آنجا شیر سنگی است که پایش زخم برداشته و آهوی ظریف و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند … این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم وقتی احمد شاه آن اثر را از پیک ارد بزرگ ، در طی مجلسی دریافت می کند شدیدا منقلب و دگرگون می شود و چهره آرام و متین او به هم می ریزد او در آن جا از خواب شب قبل خود به نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که از ارد بزرگ ، یک اسطوره می سازد و برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود …
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا جراحتم التیام یابد"
این خاطره زیبا از جهات گوناگون قابل ارز یابیست

پروفسور حسابی

جهان سوم جایی است که هر

کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب

می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.

پروفسور حسابی

چه بنویسیم و چه ننویسیم

چه بنویسیم- چه ننویسیم

یادش به خیر، پیشترها صدا و سیما برنامه ای با نام فارسی را پاس بداریم داشت که به گمانم زیاد هم موفق نبود. بر آن شدم که پاراه ای از واژگان رایج بین خودمان را که می توانیم به آسانی جایگزین کنیم تا زبان پارسی بی آلایش تر، روان تر و زیباتر شود را می آورم:

بهتر است بنویسیم        ننویسیم

استادان                                      اساتید

درون                                          داخل

بیرون                                         خارج

برون‌سلولی                                   خارج سلولی

واکنشگاه                                     راکتور

پایان                                          انتها

تیرگی                                         کدورت

زدایش                                        حذف

تنها                                            فقط

گذر                                           عبور

پالایش                                       تصفیه

پس                                           بعد

پیش                                          قبل

پهنا                                           عرض

بلندا                                           طول

ژرفا                                            عمق

بلندی                                         ارتفاع

درازمدت                                      طولانی مدت

سه‌گوش                                      مثلث

گردی                                         دایره

پیامد                                          اثر

پاسخ                                          جواب

پرسش                                        سوال

زیر، در                                        تحت

کنار،ا بغل                                      جنب

قدغن                                         ممنوع

شماری                                        تعدادی

جانوران                                       حیوانات

افزودن                                        اضافه کردن

نوین، نو، تازه                                جدید

کهن                                           قدیم

سرانجام                                       بالاخره

نیمه‌جهانی، فراملی                         بین المللی

جهان                                         دنیا

بیشتر                                         اغلب

دوباره                                         مجدد

گونه                                           نوع

تلاش، کوشش                               سعی، مساعی

گرما                                           حرارت

کاربرد                                         استفاده

کارکرد                                        عملکرد

گوناگون                                      متعدد

جورواجور                                     مختلف

دامنه، گستره                                طیف

دستاوردها، یافته‌ها                          نتایج

آغاز                                           شروع

همگانی                                       عمومی

زهر                                            سم

پیدایش                                       بروز

واپسین                                       آخرین

یاخته                                         سلول

 

فارسی یا پارسی

در زبان عربی چهار حرف: پ گ ژ چ وجود ندارد. آن‌ها به جای این ۴ حرف، از واج‌های : ف - ک – ز - ج بهره می‌گیرند.

و اما: چون عرب‌ها نمی‌توانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها،

به پیل می‌گوییم: فیل

به پلپل می‌گوییم: فلفل

به پهلویات باباطاهر می‌گوییم: فهلویات باباطاهر

به سپیدرود می‌گوییم: سفیدرود

به سپاهان می‌گوییم: اصفهان

به پردیس می‌گوییم: فردوس

به پلاتون می‌گوییم: افلاطون

به تهماسپ می‌گوییم: تهماسب

به پارس می‌گوییم: فارس

به پساوند می‌گوییم: بساوند

به پارسی می‌گوییم: فارسی!

به پادافره می‌گوییم: مجازات، مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...

به پاداش هم می‌گوییم: جایزه

 

چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها

به گرگانی می‌گوییم: جرجانی

به بزرگمهر می‌گوییم: بوذرجمهر

به لشگری می‌گوییم: لشکری

به گرچک می‌گوییم: قرجک

به گاسپین می‌گوییم: قزوین!

به پاسارگاد هم می‌گوییم: تخت سلیمان‌نبی!

 

چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانی‌ها،

به چمکران می‌گوییم: جمکران

به چاچ‌رود می‌گوییم: جاجرود

به چزاندن می‌گوییم: جزاندن

 

چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانی‌ها

به دژ می‌گوییم: دز (سد دز)

به کژ می‌گوییم: :کج

به مژ می‌گوییم: : مج

به کژآ یین می‌گوییم: کج‌آ یین

به کژدُم می‌گوییم عقرب!

به لاژورد می‌گوییم: لاجورد


 

فردوسی فرماید:

به پیمان که در شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران


 

اما مابه باژ می‌گوییم: باج

 

فردوسی فرماید:

پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست همی رفت شیدا به کردار مست


 اما ما به اسپ می‌گوییم: اسب

به ژوپین می‌گوییم: زوبین

 

وچون در زبان پارسی واژه‌ها یی مانند چرکابه، پس‌آب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشته‌یم فاضل‌آب، 

چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،

به ویرانه می‌گوییم خرابه

به ابریشم می‌گوییم: حریر

به یاران می‌گوییم صحابه!

به ناشتا وچاشت بامدادی می‌گوییم صبحانه یا سحری!

به چاشت شامگاهی می‌گوییم: عصرانه یا افطار!

به خوراک و خورش می‌گوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)

به آرامگاه می‌گوییم: مقبره

به گور می‌گوییم: قبر

به برادر می‌گوییم: اخوی

به پدر می‌گوییم: ابوی

 

و اکنون نمی‌دانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!
 

هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،

چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژه‌ی گرمابه نداریم به آن می‌گو ییم: حمام!

چون در پارسی واژه‌های خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» می‌گو ییم: «تولدت مبارک».

به خجسته می گو ییم میمون

اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم می‌گوییم: تولدت میمون و مبارک!

چون نمی‌توانیم بگوییم: «دوستانه» می گو ییم با حسن نیت!

چون نمی‌توانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت

چون نمی‌توانیم بگو ییم امیدوارم، می‌گو ییم ان‌شاءالله

چون نمی‌توانیم بگو ییم آفرین، می‌گو ییم بارک‌الله

و چون نمی‌توانیم بگو ییم نادارها، بی‌چیزان، تنُک‌‌‌مایه‌گان، می‌گو ییم: مستضعفان، فقرا، مساکین!

به خانه می‌گوییم: مسکن

به داروی درد می‌گوییم: مسکن (و اگر در نوشته‌ای به چنین جمله‌ای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمی‌دانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟

به «آرامش» می‌گوییم تسکین، سکون

به شهر هم می‌گوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!

 

ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:

به جای درازا می گوییم: طول

به جای پهنا می‌گوییم: عرض

به ژرفا می‌گوییم: عمق

به بلندا می‌گوییم: ارتفاع

به سرنوشت می‌گوییم: تقدیر

به سرگذشت می‌گوییم: تاریخ

به خانه و سرای می‌گوییم : منزل و مأوا و مسکن

به ایرانیان کهن می گوییم: پارس

به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!

به پارس‌ها می‌گوییم: عجم!

به عجم (لال) می گوییم: گبر

 

چون میهن ما خاور ندارد،

به خاور می‌گوییم: مشرق یا شرق!

به باختر می‌گوییم: مغرب و غرب

و کمتر کسی می‌داند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!

 

چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گران‌بها است (و گاهی هم کوپنی می‌‌شود!)

تهران را می نویسیم طهران

استوره را می نویسیم اسطوره

توس را  طوس

تهماسپ را طهماسب

تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)

همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچه‌ها، 


 چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!

آسمان را عرش می‌نامیم!

و
 

استاد توس فرمود:

چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یک‌تن مباد!


 و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب می‌دانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.

ما که مانند مصری‌ها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آن‌ها را از خانواده‌ی اعراب می‌دانند.

البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیا یی بودن به خودی خود نه مایه‌ی برتری‌ است و نه مایه‌ سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبان‌های نیرومند و کهن است.


 سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگی‌ها، بایستگی‌ها، شایستگی‌ها، و ارج نهادن آن‌ها به آزادی و «حقوق بشر» است.

با این همه، همان‌گونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمی‌آید، اگر یک سو یدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامه‌ی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملت‌های عرب، به پارسی سخن نمی‌گویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمه‌عربی - نیمه‌پارسی سخن بگو ییم؟

فردوسی، سراینده‌ی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامه‌ی ملی‌اش را گم نکند، و همچون مصری از خانواده‌ی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسی‌ی گوش‌نوازی سرود و فرمود:


 پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وبارانش ناید گزند

جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین


 اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژه‌های دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشم‌پوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمی‌دانم بهره بگیرم؟

و به جای توان و توانا یی بگویم قدرت؟

به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟

به جای پررنگی بگویم غلظت؟

به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟

به جای بیماری بگویم علت؟

به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟

به جای شکوه بگویم عظمت؟

به جای خودرو بگویم اتومبیل

به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!

به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»

 

به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسان‌تر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که می‌خواهند برای نوزادانشان نامی خوش‌آهنگ و شایسته بیابند از من می‌خواهند که یاری‌شان کنم! به هریک از آن‌ها می‌گویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»

به هر روی، چون ما ایرانیان نام‌هایی به زیبایی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را می‌گذاریم علی‌اکبر، علی‌اوسط، علی‌اصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)

پسران بعدی را هم چنین نام می‌نهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسین‌علی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....

نام آب کوهستان‌های دماوند را هم می‌گذاریم آبعلی!

وچون در زبان پارسی نام‌ها یی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را می‌گذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...

و چون نام‌های خوش‌آهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنه‌های زبان پهلوی ساسانی) و... نداریم، نام دختران خود را می‌گذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...


 

دانای(حکیم) توس فرمود:

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی


 

از آن‌جایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بی‌کرانی به میهن خود داریم

به جای رستم‌زا یی می‌گو ییم سزارین

رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آن‌پس به این‌گونه زایاندن و زایش می‌گویند سزارین. ایرانیان هم می‌توانند به جای واژه‌ی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستم‌زا یی


 

به نوشابه می‌گوییم: شربت

به کوبش و کوبه می‌گوییم: ضربت

به خاک می‌گوییم: تربت

به بازگشت می‌گوییم: رجعت

به جایگاه می‌گوییم: مرتبت

به هماغوشی می‌گوییم: مقاربت

به گفتاورد می‌گوییم: نقل قول

به پراکندگی می‌گوییم: تفرقه

به پراکنده می‌گوییم: متفرق

به سرکوبگران می‌گوییم: قوای انتظامی

به کاخ می‌گو ییم قصر،

به انوشیروان دادگر می‌گوییم: انوشیروان عادل

 

در «محضرحاج‌آقا» آنقدر «تلمذ» می‌کنیم که زبان پارسی‌مان همچون ماشین دودی دوره‌ی قاجار، دود و دمی راه می‌اندازد به قرار زیر:

به خاک سپردن = مدفون کردن

دست به آب رساندن = مدفوع کردن

به جای پایداری کردن می‌گوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...

به جای جنگ می‌گوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.

 

به چراغ گرمازا می‌گوییم: علاءالدین! یا والور!

به کشاورز می‌گوییم: زارع

به کشاورزی می‌گوییم: زراعت

 

زبان پارسی ،واژگان زیبایی دارد که چون گنجینه ای به دست مارسیده است.بیاییدپارسی،بگوییم وپارسی بنویسیم

اصغر:خردتر،کوچک تر

باب:باره،دروازه،در

تتمه:مانده،به جا مانده

حاوی:دارا،دربردارنده

خاشع:فروتن،شکسته دل

عسل:انگبین،نوش

قیمت:بها،ارزش

غنی:دارا،ارجمند،بی نیاز

فارغ التحصیل:دانش آموخته

قدرتمند:نیرومند

لاینحل:ناگشودنی

مضایقه نمی کنم:خودداری نمی کنم

مبهم:پوشیده،گنگ،تاریک

موثر:کارساز

سجایا:خوی ها

سحاب:ابر

سراج:چراغ،آفتاب

سرور:شادی کردن،خشنود بودن

سفاک:خونریز

سکینه:آرامش،آسایش

سم:زهر

تصادف:برخورد

تمساح:سوسمار

تمنا:خواهش

توحید:یکتا پرستی

توطئه:نیرنگ

توکل به خدا:امید به خدا

تکریم:بزرگداشت

اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!

تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری می‌گفتیم عدلیه به جای شهربانی می‌گفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری می‌گفتیم بلدیه به جای پرونده می‌گفتیم دوسیه به جای …

 

نارسیس

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

زندگی نامه مین دوست ترین ایرانی فردوسی توسی بزرگ مرد تاریخ ایران و جهان

 

زندگی نامه بزرگترین مین دوست ایران زمین





 
حکیم فردوسی در "تبران توس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان توس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.

فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.

همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.

چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه   داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

او خود می گوبد:

بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب


فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراکنده شد مال و برگشت حال


بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.

علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.

بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.

ظاهراً بعضی از شاعران درباری سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.

به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، توس درگذشت تاریخ درگذشتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.

فردوسی را در شهر توس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

 


در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به توس بفرستند و از او دلجوئی کنند.

اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به توس می آوردند، جنازه شاعر را از توس بیرون می بردند.

از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در زمان پدر درگذسته بود  و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.

شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی وغزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.

فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.

او در میهن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

ویژگیهای هنری شاهنامه


"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.


اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد.

ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.

شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.

فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.

در برخورد با داستان های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.

زبان داستان های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد داستان های معمولی تنزل می دهد.

حکیم فردوسی خود توصیه می کند:

تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد


شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.

جنگ کاوه وضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.

تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش به خصوص تازیان قرار می گیرد.

زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.

برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.

پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و توس از این دسته اند.

شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.

آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.

قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.

اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.

نگاهی به پنج گنج نظامی مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.

 


تصویرسازی

تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.

تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم توس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.

چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:

چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر


***

پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک


***

چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب


و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:

چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید


موسیقی

موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن  که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.

علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.

اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد
ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید
بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گفتی شتاب



سرچشمه داستانهای شاهنامه


نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.

این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید.

اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.

علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.

پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.

دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت.


دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.

دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.

فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.

از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

بخش های پایه شاهنامه


موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب (تازیان) است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری

این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.

در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است.
در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.

دوره پهلوانی

دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.

پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، توس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.

سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب،زرتشت پیامبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.

مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی

این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.

در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.

پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله تازیان پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.

زندگی نامه سیاووش فرزند کاووس شاه

زندگی نامه سیاووش فرزند کاووس شاه    
سیاوش : وجه تسمیه ، نسب و زادن او     

زندگی نامه سیاووش فرزند کاووس شاه    شیوا افضلی فر - فردوسی حماسه سرای بزرگ ایران شرح جوانمردی ها و دلیری ها ومیهن پرستی مردان و زنانی را شرح می دهد که گاه برای پاسداشت آنچه که برسرزمین ومردمان این مرز و بوم پسندیده دانستند تا پای جان تلاش کردند

 این قهرمانان درآزمون های سخت زرنابِ وجودشان را درمحک آزمایش نهاده اند وسربلند وآزاد از آن با افتخار بیرون آمده اند. ازجمله این پهلوانان سیاووش فرزند کاووس شاه است که با خواهشهای نفسانی نامادری اش سودابه که هرچند درابتدا با ظاهری دلفریب و خیرخواه  ظاهر می شود اما پس از مدتی عشقی ناپسند را از سیاووش طلب می کند روبرو شده ودر برابرش ایستادگی می کند تا آنجا که بعد از گذشتن از آتش، حاضر به ترک وطن می شود و سرانجام جان شیرین را در غربت می بازد و خون پاکش مایه ی رویش گیاه مهر وعشق و پاکی می گردد .

 

 

بخش نخست : سیاوش ؛ وجه تسمیه ، نسب و زادن او

 

« سیاوش به معنای دارنده ی اسب تنومند و سیاه ، شهزاده ای است که در اوستا از وی به نام کوی (شاه) یاد می شود» 1  ، داستان سیاوش از حکایتهای زیبا وخواندنی شاهنامه است اما آنچه برای شناخت یک فرد اهمیت دارد نسب و ریشه ی اوست.

پس بهترآن است که ابتدا از پدر و مادر سیاوش سخن بگوییم : آنچه که در منابع از نسب سیاوش نقل شده است و تقریباً بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران ادبیات فارسی به آن اذعان دارند این است که پدرسیاوش کسی نیست جز کاووس شاه ایران زمین، پس ریشه و نسب سیاوش به شاهان سلسله کیانی می رسد و شاهزاده است اما نکته قابل توجه که در منابع بسیاری شک و تردیدی نسبت به آن وجود دارد، مادر سیاوش است. مثلاً درکتاب « حماسه سرایی درایران» اثرذبیح الله صفا درباب زادن سیاوش چنین می گویند.« درآغاز داستان سیاوش چنین می آید که مــادر او  ازدختران گرسیوزاست واین سخن تبایُن عظیمی با دشمن سخت وعجیب گرسیوز با سیاوش دارد » 2

اما درجایی دیگراز این کتاب به این مطلب اشاره شده است که « روزی طوس وگودرز و گیو درشکارگاهی نزدیک توران دختری یافتند از خویشاوندان گرسیوز ( دربعضی ازنسخ دخترگرسیوز) که برسر او نزاعی میان پهلوانان درگرفت، پس او را به درگاه کاووس آوردند کاووس او را به خویشتن مخصوص کرد واز او فرزندی به نام سیاوش آورد.» 3

اما دربعضی از منابع مادر سیاوش را دخترافراسیاب دانسته اند. چنانکه در کتاب شناخت اساطیرایران اثرجان هینلز که قبلاً شرح آن آمد ، نقل شده (( درداستان سیاوش درشاهنامه مادرسیاوش پس از آنکه به یاری پیران از چنگ افراسیاب می گریزد به تصادف با سواران کاووس روبرو می شود و به دربارایران راه می یابد.)) 4 و چنانکه درداستان نجات مادرسیاوش از جنگل و بردنش به مشکوی کاووس از زبان آن زن پاک نهاد نقل شده او به توس و گودرز و... می گوید که ازدست پدرخویش که از روی مستی قصد آزار اورا داشت فرارکرده واگر آنچه که در بالا نقل شده صحیح باشد پدراو همان افراسیاب است.

در بعضی دیگراز آثار نیز این داستان به همین شکل نقل شده و مادر سیاوش را از نسب فریدون و خویشاوند افراسیاب می دانند تا آنکه بالاخره « داوری را به کاووس می برندو شاه نیز چالش و چند وچون را با فرستادن ماهروی به مشکوی خویش پایان می دهد واز این زن سیاوش می زاید.» 5

 

نکته ی قابل توجه دربعضی ازآثار نگاشته شده مرتبط با داستان سیاوش اشاره ی آنها به این مطلب است که سودابه همان مادر سیاوش است چنانکه جلیل دوستخواه نویسنده ی کتاب حماسه ایران درفصل مربوط به سیاوش مادر او را چنین معرفی می کند: « به گمان نگارنده درصورت کهنترداستان سودابه دخترافراسیاب و مادرسیاوش بوده که سپس عاشق پسر خود می گردد ولی چون عشق مادر به پسر را خوشایند ندانسته بودند برای سیاوش مادر تورانی دیگری از خاندان افراسیاب ساخته و درآغاز داستان افزوده اند.» 6

دراثری دیگر که درباب شاهنامه نگاشته شده به نسب سیاوش اینگونه اشاره شده است . « سیاوش فرزند پُرآزرم کاووس که از مکر سودابه به ستوه آمد وازپدررنجیده و به توران پناه برد و درآنجا پایگاه بلندی یافت ولی بخت ازاو برگشت و بنا به حسادت گرسیوز(برادرافراسیاب) مورد خشم پادشاه توران قرارگرفت و کشته شد.» 7 هرچه هست این نکته را نباید ازنظردور داشت که سیاوش از پدری ایرانی ومادری تورانی زاده شده که این زن (مادرسیاوش) نیز همچون پدرسیاوش از نژاد پادشاهان است اما عجیب آن است که نام وی در بسیاری از آثار ذکرنگردیده واین مسأله درهاله ای از ابهام قرار دارد. حتی درجایی نوشته شده که (( سیاوش که بعدها محبوبترین جوان ناکام شاهنامه نام می گیرد و به خوبی پیداست که مادر چنین جوان دلاور و نامدار و محبوبی که مورد توجه وعلاقه همگان است دارد)) 8

به قول محمداسلامی ندوشن: « سیاوش ازآن دسته پهلوانانی است که با سرنوشت خاص برای مأموریت خاص به دنیا می آیند. »9  شاید خاص بودن این مأموریت از همان ابتدا یعنی از زمانی که مادر سیاوش به کاخ کاووس راه  می یابد آغاز می شود ،  می توان این امر را یکی از ابعاد مظلومیت سیاوش دانست، فرزند پادشاهی که مادرش همچون سایه ای به زندگی او آمده و رفته است تا او را درطوفان حوادث تنها گذارده و دست نوازشی نباشد که به هنگام سختی برسر فرزندش بکشد.

 

 

بخش2   حضور درکاخ و دل باختن سودابه به سیاوش

 

حضورسیاوش درکاخ وبازگشتش از سیستان به سوی زادگاهش به عنوان جانشین و ولیعهد کاووس برایش سختی ها وگرفتاری هایی را در پی داشت ؛   « سیاوش فرزند کاووس هنگامی که می بالد وجوانی برومند می شود یکی از همسران پدرش به نام  سودابه در کمند عشق او گرفتار می شود،  چون  وسوسه های سودابه در سیاوش کارگر نمی افتد واو راه خیانت به پدر رادرپیش نمی گیرد، سودابه او را به خیانت متهم می کند و به دروغ به شوهر خود می گوید که سیاوش به او اظهار عشق کرده است.» 10  درجایی گفته شده:  (( درشاهنامه ی استاد طوس داستانهای عشقبازی زال و رودابه، تهمینه ورستم ، سودابه و سیاوش و منیژه و بیژن و.... اوصافی که از زنان و معشوقگان زیبا شده ازبهترین اشعار غنایی ودرعین حال حماسی زبان فارسی است.))11

با توجه به اینکه این عشق، عشقی یکطرفه واز سوی سودابه نسبت به سیاوش بوده اگر سیاوش نیز به سودابه عشق داشت داستان به  گونه ای دیگر پیش  می رفت اما سیاوش صحرای پاک قلبش را با بذر عشق ناپاک سودابه آلوده نساخت و راه پاکی و مردانگی را پیش گرفت.   سودابه  دختر شاه  هاماوران و همسر کاووس، شیفته ی سیاوش شد چنان که درنهان پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند، سیاوش نپذیرفت.»12

همانطور که می بینیم بازهم به عشق سودابه اشاره شده واینکه این سودابه است که سیاوش را به عشقی ناپاک و خلوتی که برای اظهارعشقش به سیاوش آراسته است دعوت می کند و او سرباز می زند. « سیاوش برای سودابه ایزدی در زمین و درخور پرستش است. جلوه ی اهریمنی سودابه این است که او همانند ماده دیوی اهریمنی برسر راه سیاوش قرار می گیرد، سیاوش او را دیو می خواند واو را فرستاده ی اهریمنی می داند. از او رو برمی گرداند او را از خود می راند و به اهورا پناه می برد.» 13  این داستان شباهت بسیاری با داستان یوسف نبی (ع) دارد، شاید فردوسی با توجه به قصه ی زیبای یوسف که درقران کریم روایت شده است قلمفرسایی کرده است. اصرار وخواهشهای سودابه ازسیاوش وقتی نتیجه نمی بخشد او تصمیم می گیرد از طریق همسرش کاووس شاه وارد عمل شود. « دیگرروز سودابه از کاووس  می خواهد که سیاوش را به شبستان خویش نزد خواهرانش فراخواند،» کاووس سیاوش را نزدخویش می خواند وبه او می گوید:

     « پس پرده ی من تو را خواهراست                    چو سودابه خود مهربان مادراست»14

 

نقشه ی سودابه با موفقیت انجام می پذیرد و بالاخره سیاوش تسلیم شده و به شبستان می رود و آنگونه که پدرش امرکرده خواهرانی را که سالهاست ندیده ملاقات می کند. تا آنجا که سودابه، پیشنهاد می کند یکی از دخترانش را به عقد سیاوش درآورده و سپس خواسته ی خود را به انجام برساند!

(( سودابه به عشقی ناپاک و ممنوع آلوده می شود وبه فرزند کاووس، سیاوش دلاور و محبوب که چونان فرزند سودابه به شمار می آید دل می بندد....)) 15این عشق همه جا نکوهش شده است و به هیچ شکل نمی توان عمل ناپسند سودابه را توجیه کرد.اما پایان این عشق، پایان خوشی نیست واین کارسودابه سبب  خشم کاووس و  گذشتن سیاوش  از آتش  برای  اثبات  بی گناهی اش  می گردد.

 

بخش 3  آزمون بزرگ ؛

 

وقت آن می رسد که سیاوش برای اثبات پاکی و بی گناهی اش از آتش بگذرد، آزمونی که پدر با مشورت موبدان مهیا ساخته اند، سودابه چهره ی اهریمنی خویش را هنگامیکه سیاوش در شبستان حاضر می شود عیان می کند واز او خواهشی شهوت انگیز و ناپسند دارد اما سیاوش روی برمی گرداند و سودابه به خدعه ای متوسل شده وبا موی آشفته و روی خراشیده وپیرهنی چاک به نزد همسر می رود و به او می گوید که فرزندش سیاوش قصد او را داشته و او از ترس آبرو و فشاری که متحمل شده است فرزندی که درشکم داشته از دست داده است. البته این نیرنگ را با مشورت زنی جادوگر بر کاووس می نمایاند، کاووس نیز که سخنان همسرش خون تعصب و غیرتش را به جوش آورده از موبدان و بزرگان مشورت می خواهد و آنان پیشنهاد می کنند که یکی ازآنان برای اثبات بی گناهی اش بایستی از آتش بگذرد و این سیاوش پهلوان است که حاضر به عبور از آتش می شود چرا که می داند به واقع بی گناه است. پیش ازآنکه چگونگی ماجرا و عبور سیاوش از آتش را شرح دهیم بایستی نگاهی از دیگر سو به این جریان بیندازیم، سودابه به کاووس می گوید که سیاوش خطا کرده واو ازآسیبی که دیده فرزندی را که در رحم داشته از دست داده است!  و برای اثبات سخش فرزندان سقط شده ی آن زن  جادوگر را به  کاووس نشان می دهد، موبدان حقیقت ماجرا را به کاووس می گویند و به او نشان می دهند که آن کودکان سقط شده ازآنِ کاووس وسودابه نیستند! حال این سؤال مطرح است که اولاً: چرا فردوسی درادامه ی ماجرا از اینکه واقعاً جنینی که در رحم سودابه بوده  چه سرنوشتی پیدا  می کند و بعد از گذشتن  سیاوش  از آتش و  اثبات بی گناهی اش و آرام شدن اوضاع، کاووس از او در باره سرنوشت آن کودکی که درشکم داشته نمی پرسد؟  و نکته ی  دیگر  اینکه  چرا  کاووس  با  آنکــه می دانسته همسرش گناهکاراست و موبدان به او اطمینان داده  بودند  باز هم  میوه ی  دلش و جوان  برومندش  سیاوش را  از آتشِ  امتحان   می گذراند؟! درهرصورت ماجرای عشق سودابه وتهمتی که به سیاوش بسته است در روایات وداستانها و کتبی که در ارتباط با این جریان نوشته شده اینگونه ادامه پیدا می کند. که حتی کاووس از جریان پیش آمده به خشم آمده و « گاه بر سر خشم می آید و به قتل رستم اشاره می کنـد یا سیــاوش را بـه درون آتــش می فرستد.» 16

 

بخش 4  خروج از ایران

 

سیاوش از آتش عبور کرده و سرافراز و شاد از آن بیرون می آید و پدر از عمق جان خرسند از این اتفاق است و روسیاهی سودابه به اثبات می رسد  کاووس بسیار خشمگین است و « می خواست که سودابه را بکشد از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین خواهی برخیزد، پس به سخن موبدان آتشی برپا کرد که گناهکار را از بی گناه حدا سازد. سیاوش در آتش رفت ،ا و این آزمایش را پذیرفت و روز دیگر درآتشی که کاووس آماده کرده بود با اسبش « شبرنگ بهزاد» وارد شد و آز آن درست بیرون آمد. » 17  اما دیگرسیاوش دلِ ماندن درآن قصر پر نیرنگ را ندارد. دست روزگار نیز اسباب رفتن سیاوش از کاخ کاووس را فراهم می کند و سپاه افراسیاب به مرزهای ایران نزدیک می شود. سیاوش به پدرپیشنهاد می دهد که برای آرام کردن اوضاع ونبرد با دشمن رهسپار شود و کاووس نیز می پذیرد. در نبردی که میان سپاه ایران به فرماندهی سیاوش جوان و سپاه  توران  در می گیرد تورانیان پیشنهاد صلح می دهند وگروگان صلح می فرستند، کاووس با شنیدن اخبار پیشنهاد را نمی پذیرد ودستور ادامه ی نبرد را می دهد، اما سیاوش از پدر می خواهد که اجازه دهد تا صلح را پذیرا باشند برخلاف میل کاووس سیاوش که دیگر تمایلی به بازگشت به ایران زمین و کاخ کاووس را ندارد صلح را می پذیردو با استقبال گرم پیران وزیر افراسیاب به  سوی  توران رهسپار می شود،  افراسیاب با  آغـوش  باز از جـوان  پهلـوان  ایرانی  استقبال می کند واو را پذیرا می شود و پس از مدتی پیران پیشنهاد ماندن سیاوش درخاک توران را برای همیشه به او می دهد و از افراسیاب نیز می خواهد که جایی درخور شاهزاده ی ایران برای اقامتش فراهم کند. افراسیاب نیز سرزمینی وسیع تا حدود مرز چین را به او می بخشدو سیاوش نیز به آن مکان رفته و در آنجا شهر « سیاوشگِرد» را بنیان می نهد.

 

بخش 5 ازدواج سیاووش

 

اما پیران  وزیر کاردان افراسیاب دراندیشه ای دیگراست وآن هم محکم ساختن ریشه ی الفت میان سیاوش وافراسیاب و ماندن او در توران است. پس روزی در خلوتی آرام و زیبا به یاوش پیشنهاد می دهد که از میان دختران پیران دختر وی جریره را به عقد خویش در آورد، سیاوش با کمال میل و آغوش باز این خواسته را می پذیرد و « جریره» دختر زیباروی و پاکدامن پیران  به عقد  سیاوش در می آید و همراه با سیاوش عازم قصر در سیاوشگرد می شود. پس از گذشتن اندک زمانی پیران دراین فکر می افتد که برای آسوده ساختن اندیشه ی افراسیاب ازسوی سیاوش به سیاوش پیشنهادوصلت با افراسیاب را دهد. پس با وجود آنکه دخترش به همسری سیاوش درآمده وزندگی زیبا و آرامی دارد و به خیال خود برای آرام تر کردن اوضاع و آسوده تر ساختن خیال افراسیاب به سیاوش پیشنهاد می دهد که دختر زیبا و جوان افراسیاب یعنی فرنگیس که خون شاهی در رگ دارد را به عقد خویش درآورد ، سیاوش ابتدا از این کار اندیشه می کند اما بعد این پیشنهاد را می پذیرد و افراسیاب نیز با آغوش باز از این خواسته استقبال می کند و فرنگیس را به عقد سیاوش درمی آورد. قصر سیاوش دیگر مأمن جریره نیست و اکنون محبت و مهر سیاوش میان جریره و فرنگیس تقسیم می گردد ، فرنگیس که شاهزاده است می بایست بانوی اول کاخ سیاوش باشد واین جریره است که هرچند همسر نخست سیاوش است اما چون از تبار شاهان نیست از همسر خویش دور گشته و خلوت دل و جان را به فرنگیس و سیاوش می سپارد. هرچند درابتدا سیاوش از پذیرفتن این پیشنهاد اندیشه می کند ودر دل به دلیل عشقی که به جریره دارد برای پذیرفتن این سخن از سوی پدر همسرش کمی شک و دو دلی دارد اما بالاخره تسلیم قضا و قدر گشته و می گوید اگرخواست خداوند چنین است که با افراسیاب وصلتی داشته باشم و دخترش را به همسری درآورم می پذیرم و پذیرش این کار از سوی سیاوش درحقیقت ماجراهای بعدی را به دنبال دارد که در پی خواهد آمد.

 

بخش 6 خشم گرفتن افراسیاب بر سیاوش

 

چندی از ازدواج فرنگیس با سیاوش نمی گذرد واین دو شاهزاده ی جوان در کمال آرامش و با نهایت عشق به یکدیگر روزگار می گذرانند وبی خبر از جنجالها و آشوبها و فتنه ها درحال گذران زندگی هستند، اما از آن سو دشمنان و بدخواهان و حسودان که کینه ی ایرانیان و به خصوص سیاوش را در دل دارند به فتنه گری و تحریک افراسیاب می پردازند و ذهن او را نسبت به داماد جوانش پر از کینه و زشتی می کنند یکی از این افراد که کینه ای دیرینه با سیاوش و با ایرانیان دارد « گرسیوز» برادرافراسیاب است وی که از خویشان سودابه است و به سیاوش حسد می برد با دسیسه چینی و نیرنگ قصد دارد کاخ آرام و زیبای سیاوش و فرنگیس را برسرشان خراب کند. گرسیوز به افراسیاب می گوید که تو دخترت را به کسی داده ای که گمان می کنی دیگر ارتباطی با ایران و کاووس دشمن دیرینه ی ما ندارد! اما غافلی از اینکه سیاوش پنهان از تو با پدرش درارتباط است و شاید اسرار ما را به او واگویه می کند. سعایت هاو بدخواهی های گرسیوز سرانجام کارساز می شود و  افراسیاب  نامه ای به سیاوش می نویسد، سیاوش با آغوش باز از گرسیوز که نامه ی شاه را به همراه آورده استقبال می کند ونامه ی او را به گرمی پاسخ می دهد اما گرسیوز در بازگشت همه چیز را برعکس جلوه می دهد و به برانگیختن آتش خشم افراسیاب که گمـان می کنـد سیـاوش از نـامـه و فرستـاده او استقبـالـی

شایسته نکرده و پاسخ او را اینگونه داده که چون فرنگیس بدحال است وکسالت دارد در وقتی دیگر به دیدار شاه خواهیم آمد، آتش خشمش شعله ور می گردد غافل از اینکه نوشتن پاسخ اینچنین به افراسیاب به پیشنهاد گرسیوز بوده که به سیاوش می گوید که چون شاه هنوز از ماجرای تور (جدافراسیاب) وایرج ونزاع بین ایران وتوران ناخرسنداست بهتراست برای دورماندن ازخشمم او نامه ای عذرآمیزنوشته وفعلاً به دیداراو نروید وسیاوش نیز که این سخن را از گرسیوز پذیرفته نامه ای مؤدبانه وعذرآمیزمی نویسد وازحضوردرنزد شاه عذرخواهی می کند. این امرسبب افروختن خشم افراسیاب می شود وآنرا به حساب گستاخی این شاهزاده ایرانی می داند وآتش کینه ی دیرینه اش با ایرانیان دوباره شعله ورمی گردد. افراسیاب که قصد داشت خود برای تنبیه دامادش به سوی « سیاوشگرد» رهسپار  گردد  با  مخالفت  گرسیوز  مواجه   می شود و گرسیوز به او گوشزد می کند که اگرچنین کنی او به سوی ایران پناه برده و تمامی اسرارما را نیز با خودخواهد برد. این سخن گرسیوز از روی ترس است که مبادا افراسیاب با سیاوش روبرو شود وسیاوش به گرمی ازوی استقبال کند وهرچه که گرسیوز رشته بود پنبه گردد. پس به گونه ای وانمود می کند که اگرسیاوش ازجریان باخبرشود به سوی ایران خواهد رفت واین به ضرر ماست. افراسیاب نیز می پذیرد.

 

 

 

 

بخش 7    مرگ سیاوش

احوال سیاوش نیز دگرگون می شود و شبانگاه از خواب جسته و هراسان خواب بدی را که دیده برای همسرش فرنگیس بازگو می کند که : محتوای خوابش چنین است که سپاه افراسیاب او را محاصره کرده و او آتشی که چون گرد باد می چرخید (سیاوشگرد) را سوزانده و ویران ساخت، فرنگیس تلاش می کند تا همسرش را از خوابی که دیده آرام سازد اما دلِ سیاوش نا آرام است سپس از فرنگیس می خواهد که خواب را برای کسی نگوید وخود افرادی از سپاهش  را می فرستد تا به بیرون از قصر رفته و ببینند که چه اتفاقی درحال روی دادن است؟! آنچه که سیاوش درخواب دیده بود به حقیقت پیوسته وافراسیاب و سپاهش به سوی (سیاوشگرد) آمده بودند. شاید سیاوش آرزو می کرد که این فقط یک خواب باشد اما آیا می شود خواب را نوعی حقیقت دانست؟ خواب همچون مرگ روح انسان را باخود همراه می کند. « رازمرگ رازی است که دراین جهان نمی شود گشود؛ ازآن جهان هم کسی بازنگشته است تا راز مرگ را برای ما باز گوید»  و همین معناست که فردوسی در دیگرجاهای شاهنامه نیز آن را تکرار می کند. از جمله در داستان سیاوش درجایی که از (مردن ورفتن) سخن می‌گوید دوباره به همین مفهوم راز می‌رسیم :

             « تورفتی وگیتی بماند دراز                        کسی آشکار نداند زِ راز » 18

 

هرچند که فرنگیس از سیاوش می خواهد تا از مهلکه بگریزد اما او پهلوانی ایرانی است و به خطایی که نکرده حاضر به گریز از میدان نبردنیست، او آماده شده و به میدان می رود، درمیدان با افراسیاب روبرو شده و مدتی به یکدیگر خیره می نگرند نزدیک است که مهر افراسیاب نسبت به دامادش برانگیخته شود و از آغاز جنگ دست بکشد که باز هم گرسیوز به فتنه گری می پردازد و آتش خشم افراسیاب را شعله ور می کند. سپاه سیاوش که می خواهند جنگ را آغاز کنند از سوی او با ممانعتش مواجه می شوند چون سیاوش نمی خواهد ایرانیان آغاز کننده جنگ باشند. گرسیوز در مقابل افراسیاب از سیاوش می پرسد که تو اگر قصد جنگ نداری پس چرا با لباس رزم و سپاه آمده ای؟ و آنگاه سیاوش می فهمد که این کار فتنه ی گرسیوزاست اما دیگر کار از کارگذشته، افراسیاب که می بیند سخن گرسیوز درست است و سیاوش با هیبتی جنگی به میدان آمده دستور می دهد تا سیاوش را دست بسته و بگیرند و درجایی برده و خونش را بریزند. گرسیوز به « گُردی زره» فرمان می دهد که این کار را انجام دهد او نیز خنجر را از گرسیوز ستانده به سوی سیاوش رفته و بی آنکه شرمی از کرده ی خویش و چهره ی مظلوم و زیبای سیاوش داشته باشد او را اسیرساخته و برزمین می افکند، گرسیوز فرمان می دهد که خونش را درجایی بریز که حتی گیاهی از آن نروید و آنگونه باشد که افراسیاب فرمان داده، آن بدخواه نیز چنین می کند و سرازتن پهلوان دلیر و جوان ایران زمین جدا می کند. و اینگونه خونِ شاهزاده ی جوان ایران برخاک پرکین توران می ریزد.

 

 

 

بخش 8    فرود فرزند سیاوش ( دیگر چهره  مظلوم شاهنامه )

فرزند جریره (( هنگامی که سیاوش پسرکیکاووس در توران بود، پیران وزیر افراسیاب دختر خود جریره را به او داد واز او فرزندی به دنیا آمد که « فرود» نام گرفت.)) 1 دور از پدر به دنیا می آید- خبرش را به سیاوش می دهند و اثر دستش را در زعفران به او نشان می دهند- درگذر داستان سیاوش خبری از فرود نیست او پیش از کیخسرو که از فرنگیس است به دنیا می آید اما سیاوش هر دو فرزندش را ندیده از جهان می رود فقط نکته ای که قابل توجه است اینکه سیاوس پیش از مرگ  که وصیت می کند سخنی از جریره  و فرود  بر زبان  نمی آورد و حتی هنگام وداع با اسبش (شبرنگ بهزاد) از او می خواهد که بعد از او فقط به کیخسرو سواری دهد! فرود همراه مادرش به قلعه ای در مرز ایران و توران پناه برده و به آرامی زندگی می گذرانند. « فرود پسرسیاوش و جریره، دخت پیران است که درمرز ایران و توران در دژ کلاتِ جَرَم به سر می برد، او به گوهر بزرگ است و مرد جنگ و بسیار ماننده ی پدر» 19  و جریره این زن غم دیده و فداکارهر روز در حسرت مرگ همسر وانتقام خون او می سوزد تا اینکه ، زمان سپری گشته و کیخسرو که به سن و سال جوانی رسیده و به جانشینی کاووس درآمده سپاهی را آماده ساخته تا به کین خواهی پدرش به توران رهسپار شوند اما به سپهسالار یعنی (توس) گوشزد می کند که مزاحمتـی برای فرود که در آن قصر در کلات بر سر راه شماست ایجاد نکنید اما توس که دراندیشه ای دیگر است عنان پیچیده و به سوی کلات حرکت می کند. فرود که آن سپاه را از دور می بیند ابتدا شک و تردیدی در دلش می افتد به سراغ مــادرش می رود و جریره که همراه فرزند به نظاره ی سپاه  می رود  گمان  می کند که ایرانیان به فرمان کیخسرو سپاهی آراسته اند تا از فرود دعوت کنند همراه آنان به کین خواهی پدربه سوی توران لشکرکشی کنند. اما حقیقت ماجرا چنین نبود فرود که از قصر خارج شده به سرکوهی به نظاره ایستاده توسط بهرام شناسایی شده و به توس گفته می شود که این فرود فرزند سیاوش است. بهرام سفارش کیخسرو و عدم لطمه زدن به فرود را به توس گوشزد می کند اما این کار شعله ی خشم توس را  برانگیخته  کرده و به  دامادش « ریونیز»   فرمان می دهد که سرفرود را بریده و به نزدش بیاورند. ابتدا ریونیز و سپس پسرش  « زرسپ» به سوی فرود رهسپارمی شوند تا فرمان توس را به انجام برسانند اما هردوبه تیرفرود از پای درمی آیند واین امرسبب خشم بیشترتوس می گردد. توس خود به میدان رفت و فرود را از اسب پایین کشید و از پای درآورد « درنخستین جنگ با افراسیاب طوس سپهسالارایران- خلاف فرمان کیخسرو برقلعه ای که فرود پسرسیاوش ویک زن ترک درآن به سر می برند حمل کرد. فرود کشته شدواین امرموجب خشم کیخسرو وحبس طوس گردید.» 20

غم انگیزترین لحظه بازگشتن فرود درحال جان دادن و اسبش به کلات  است و آن صحنه ی درد ناکی که جریره ی غم دیده از مرگ همسراکنون فرزندش را نیزقربانی می بیند و یکباره به خواسته ی فرود درلحظات آخر عمل کرده و اسبان را یکی یکیاز پای درآورده و آتش در کاخ می اندازد و خود نیز درکنار فرزند جان را فدا می کند.

 

 

 

سخن آخر:

 

 

داستان زیبا و به یاد ماندنی سیاوش و حکایت مرگ دلخراش فرزندش فرود برای آنان که با زبان و ادبیات فارسی و قصه های پر رمز و رازش آشنایی دارند و این قصه ها را از کودکی شنیده و شب هنگام با ذکر این داستانها آمیخته با لالایی مادر بزرگ ها سربر بالین نهاده و خفته اند بسیار دلچسب و شیرین است. اما در حقیقت این داستانهای اسطوره ای تنها یک قصه ی زیبا و شیرین هنگام خفتن نیست ، آن زمان که کودک بودیم شاید شنیدن این داستانها برایمان جذابیتی دیگر داشت و با نقل آنها از زبان پدر و مادر یا مادر بزرگها و نقالان وپرده خوان هایی که تصویرشان را هر روز کم رنگ تر درجامعه شاهد بودیم تا آنکه به خاطره ها پیوستند سرگرمی شیرین دوران کودکی به  سراغمان می آمد و خودمان را بـه جای شخصیت های خـوب و قهرمان شکست ناپذیر داستان می نهادیم اما در واقع  داستان  سوگ سیاوش  و مـرگ  جـوان  بـه  کـام نارسیده اش « فرود » حکایت خودخواهی های کسانـی است که حاضـر نیستند  دیـو درون را به بند بکشند و با نادانی  افسـار زندگی را به دسـت  حسـادت و دشمنـی می دهند   کسانی  همچون  « سودابه » که می توانست برای سیاوش مادری باشد که او درکودکی از دست داده بود ویا پدرش کاووس که به جای خودخواهی و نخوت و نپذیرفتن صلح ازجانب تـورانیان می توانست فرزند برومندش سیاوش را دوبـاره به آغـوش خویش باز گرداند و با تنبیه همسربداندیشش به همگان ثابت می کرد آن کسی که گوهردرون را پاک نگاه نداشته وازهوای نفس پیروی کرده حتی اگرهمسرش باشد سزاوار تنبیه است. و نشان می داد که این سیاوش نیست که سزاوار گذشتن از آتش است بلکه سودابه باید به جزای کار ناپسندش برسد.

قصه ی فرود و مادرش جریره نیز بسیارغم انگیزاست. مادر و فرزندی که حتی از مهربانی های سیاوش که می توانست همسری یار و همراه و پدری دلسوز و غم خوار باشد محروم شدند وفرود بدون دیدن پدر حتی فرصت انتقام گرفتن از بد خواهانش را نیافت ودرآخربه تیغ ظلم وستم وحسد توس، جان شیرین را ازکف داد.

انسان آزاده همیشه آرزو می کند که ای کاش حسد و کینه و آز و دشمنی در جهان نبود که پهلوانانی همچون سیاوش و فرود را درآتش خویش سوزانده و خاکسترکند.  ای کاش برای همیشه در تاریخ رستمی وجود داشت که داد مظلوم را از ظالم بگیرد.  اما می توانیم این رستم را در درونمان جستجو کنیم و آن را پرورانده و با گرزی گران به جنگ دیو بداندیش درون بفرستیم.

به نقل از:http://hamazoor.ir/persian/index.php?option=com_content&task=view&id=4582&Itemid=4269

دانشمند بزرگ آیت الله محمد حسین طباطبایی (عاشق میهن و زبان پارسی)

به نام پروردگار دانا
   هستند کسانی که در هر کیش و مسلک و لباس و در هر جای ایران باشند ارزش زبان و ادبیات  پارسی وبزرگان ایران زمین را خوب شناخته و به دور از هر تعصبی پی به این زبان و سرزمین گران سنگ برده اند یکی از این بزرگان نیک اندیش ایران زمین دانشمند گران قدر آیت الله طباطبایی است. همانی که پی به عظمت این سرزمین گهر بار و بزرگان آن برده وقرآن را به خوبی بیان نموده وهمانی که کورش بزرگ را همان ذوالقرنین بیان شده در کتاب مسلمانان قرآن دانسته و بخوبی حق مطلب را ادا نموده چون بنا به گفته مورخان فرمانروایی با منش انسانی چون کورش در جهان نیامده.شعر زیر از سروذه های این دانشمند بزرگ می باشد دقت در شعر کنید می بینیددر آن به جزء واژه (حلاج) که آن هم اسم خاص است هیچ واژه غیر فارسی یا عربی در آن به کار نرفته شعر بسیار زیبا و آهنگین فارسی بسیار دلنشین می نماید.این در جواب کسانی که می گویند واژه های عربی  زبان فارسی را شیواتر نموده ولی اگر شعررا زمزمه کنید می بینیند این چنین نیست.
 

                                       کیش مهر

همی گویم و گفته ام بارها........................بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر........برون اند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور..............ندارند کاری دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل .............نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان ........................میان دل و کام، دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها ......................چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار ..................مگر توده هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان ........................نبازند هرگز به مردارها
مهین مهر ورزان که آزاده اند .....................بریزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند ..................چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر ...................به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت ..........زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبارها ......................در آیینه ی آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلفر ..........................برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ی غنچه را باد بام ......................هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ ...................خروشد ز سرو و سمن، تارها
به یاد خم ابروی گل رخان .......................بکش جام در بزم می خوارها
گره از راز جهان باز کن ............................که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان ................که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز ........................که آینده خوابی است چون پارها
فریب جهان مخور زینهار ..........................که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش ...............بهل گر بگیرند بیکارها

 

                                                     استاد علامه محمد حسین طباطبایی

معنی اهورا مزدا پروردگار جهانیان( اوستا زرتشت )

                                                        اهورا مزدا
 

اهورا مزدا:

اهورا {یعنی هستی بخش}

مزدا: دانای بزرگ

مزدا= مز+ دا  {مز=بزرگ 
و  دا= دانا}

اهورا مزدا = دانای بزرگ
هستی بخش