پادشاهان ایران زمین
شاه کيومرث پیشدادی
کیومرث نخستین پادشاه ایران زمین است. در هنگامه ی وی دشمنی نبود جز اهرمن. نخستین کس از خانواده ی شاهان که در پاسداری ازکیان آریا خونش بر زمین ریخت سیامک پور کیومرث بود. نخستین کس که کین ستاند از دشمن، هوشنگ پور سیامک نبیره ی کیومرث بود. و طهمورث پور هوشنگ بود که کشور از دیوان تهی کرد و ایشان را ببست.
هوشنگ
طهمورث
شاه جمشيد پیشدادی
و زان پس گاه با فره جمشید کیانی شد تا ایران را از داد و دهش پرکند ، تندرستی و فراوانی و آرامش و دوستی به جهان دهد. افسوس که آن شاه یزدان شناس از داد پیجید از داد و شد ناسپاس. و باد افره این ناسپاسی را در یافت و تاج از دست داد به چنگ آن اژدها درآمد.
شاه آفريدون کاویانی
همیشه روز گار داد نیست . گاهی نیز نوبه ی بیداد است. که در آن ضحاک بر تخت نشیند و خون فرزندان آریا بر زمین بریزد، نام بزرگی نهان کند و ناراستی و نژندی آشکار. و مردمان خون دهند به باد افره این ناسپاسی تا پاک گردد این نژاد، و گاه کاوه ی دادخواه فرارسد. تا به کین پوران خویش و خویش در بار نر اژدهای را به لرزه افکند و از از آن بی بها چرم آهنگران جنبشی اهورایی بر پای کند و شاه آفریدون گرد را بر تخت بار دهد.
و بار دیگر گاه داد آمد. شاه آفریدن جهان جهان را به داد و دهش آذین کرد. آن را سه بهر ساخت به سه پور خویش سپرد. بار دیگر دیو دو پور از فرزندان کیومرث را از راه ایزدی برتاباند که راه پدران خویش را نهان کنند و به نا مردمی خون برادر پاکشان بر زمین ریزند. خداوند این نژاد پاک را از بریدگی نگه داشت و از آن درخت برومند شاخی نو رست به نام منوچهر.
شاه ايرج کاویانی
درود بر روان شاه ایرج که در دل بندی به جهانشاهی نداشت و مهر برادران بی مهرش را دل داشت.
کاویانی منوچهر شاه
منوچهر نخست کین پدر ستاند از نامردمان و از پس شاه آفریدون بر تخت کی ای نشست. و در جادوان را ببست و جهان را چون نیای خود به داد و دهش بر افروخت. این ژنده گوی گردنده سد و بیست سال بر پادشاهی اش گشت تا گاه رفتن آمد. در این پادشاهی با فره سر دوده ی پهلوانان ایران زمی، تهم پور دستان زال سام نیرم گرشاسب پای براین خاک با فره نهاد و از مادر زاده شد. چنین گشت تا هنگامه ی رفتن رسید.
شاه نوذر کاویانی
نوذر را فراوان پند ها داد از جهان جهان و خود به مینو گرازید. پسر پند پدر از یاد برد و از راه نیاکانش تابید به دیوی گروید. چون شاهی نژاده بود به پند سام یل به راه ایزدی بازگشت. هفت سال از مرگ منوچهر گذشته بود که فرزندان زادشم دوباره به یاد ایران افتادند.این بار پور پشنگ، سپهدار تورانیان گشت. و لشگر بی شمار شان از رود گذشتند و به ایران سرازیر شدند. و نوذر شاه پاک جان برسر پدافند ایران نهاد. روانش به مینو همی شاد باد.
زو طهماسب شاهی از نژاد کیان
زو طهماسب را انجمن به شاهی گزید تا کشور از تاجدار تهی نماند. و دوباره جنگ را از سر گرفتند تا روزگار بر هر دو سپاه تنگ شد و آسمان خشک. چون از جنگ باز ماندند به پیمان زمین را همان گون که فریدون زمین را بخش کرده بود بخش کردند. و پس از پنج سال نوبه زو دادگر هم گذشت.
شاه گرشاسب فرزند زو دادگر
گرشاسب فرزندش بر تخت شاهی نشست تا آیین پدر بر پای دارد. پس از نه سال گرشاسب نیز درگذشت و نبیره ی زادشم بار دیگر آهنگ ایران کرد. سر دوده ی پهلوانان رستم تاج بخش چون رخش خویش را یافت به البز کوه شتافت تا شاه شایسته ی گاه را به سوی تخت آورد. چنین هم کرد و قباد را برتخت نشاند
کيقباد
کی قباد بر تخت کیانی فرو آمد و آهنگ نبیره ی زادشم کرد. و افراسیاب چون بخت برگشته دید به پیش پدر گریخت تا مگر جانش باز خرد. پشنگ نیز آشتی خواست و کی کواذ پذیرفت. پس از آن روی به اصطخر آورد و آنجا بر تخت نشست و چون نیای خویش جهان را به داد بند کرد. چون سد سال بر جهان فرمان داد هنگامه ی رفتن آمد.از میان سه پسر وی کی کاووس و کی آرش وکی آرمین ، کی کاووس را در تاج و گاه یافتند و قباد تخت و کلاه را بدو سپرد.
کيکاوس
کی کاووس بر تخت مهی بر نشست و آیین خسروی تازه داشت. به جنگ دیوان مازندران رفت و زان پس به هاماوران شتافت و بار دیگر به دام دیوان گرفتار شد. و بار دیگر رستم تاج بخش به یاری شاه با لشگریان مصر و بربر و هاماوران جنگید و کاووس را از بند نجات داد. پس از آن کاووس نامه ای به روم و توران فرستاد و ایشان را از گردنکشی پرهیز داد.
در این میان سیاووش به دنیا آمد و کاووس وی را به رستم سپرد تا آیین رزم و بزم بیاموزدش. و تهمتن نیز وی را بجای پسر از دست رفته اش پذیرفت و به آیین شاهنش پرواند. و چون به سن بزرگی و یال افرازی رسید به کام دیو هاماوران فرو افتاد و در دیار دشمن سر از تنش جدا شد تا زخمی دیگر بر پیکر پیلتن جای گیرد. این بار نیز نژاد بهی همچون هنگامه ی فریدون نگه داشته شد و کیخسرو یادگار آن درخت برومند بر جای ماند تا بر تخت ایران نشیند به داد.
کيخسرو
کیخسرو بر تخت نشست و کین پدر ستاند از دشمنان ، و هیچ بیداد نکرد با پوشیده رویان افراسیاب. راه کی خسرو راه شاهان نیک سرشت و راه فریدون است. راه گذشت و شستن جهان از کین. سالها ویر این شاه با فره از جهان جنگ بود و تهمتن سپهدار سپاهش. تا جهان را بار دیگر به داد آورد. چنین بود تا همه ی بدخواهان از چین و هند و روم و توران به خاک افتادند.
هم او بود که در جنگ بسی گرد گردنکش بدخواه را به خاک افکند و هم او بود که زینهار خواهان و شکست خوردگان را نیازرد. در پایان این همه دادگری و داد خواهی از بیم آنکه مبادا موری از پادشاهی اش تن آزرده باشد به در گاه ایزد آنسان گریست تا خدای وی را به پیامی خشنود ساخت. و چون از این بر آسود در اندیشه ی پادشاه پسین افتاد و لهراسپ نیک نام را به شاهی برگزید و خود پای در راه سفری اهورایی از جهان جهان به بارگاه یزدان پاک نهاد.
لهراسب
لهراسپ پاک دین در پی کی خسرو بر تخت بنشست تا آیین دین بهی را پاس دارد. وی را دو پور بود یکی گشتاسب و آن دیگری زریر. از این دو زریر که هم فر ودانش داشت و هم پذیرش در خور تاج و گاه بود و بزرگان وی را به شاهی گزیدند. گشتاسپ دل آزرده از این به سرکشی از بارگاه پدر جدا شد و راهی سرزمین های دور و بیگانه با این نژاد گشت.
در دیار رومیان در پوشش مردم ساده می زیست . تا سرانجام گوهر پهلوی وی را به سوی در بار قیصر روان کرد و دلیری های فراوانش وی را تا جایگاهی رساند که قیصر دخت خویش کتایون را به زنی به گشتاسپ داد. و چون فر و بازوی گشتاسپ دید آهنگ خزر کرد و گشتاسپ را با سپاهی به سوی الیاس روان کرد و در جنگ الیاس بر دست وی کشته شد.
از آن پس قیصر آهنگ ایران کرد و گشتاسپ را با سپاهی گران به سوی ایران رهنمون کرد. چون قالوس به پیامبری از رومیان به ایران آمد و داستان دل آوری های گشتاسپ بر خواند ، لهراسپ وی را شناخت و زریر را با تاج و تخت و زرینه کفش بسویش روان کرد و پور را به شاهی برگزید. و خود پس از سد و بیست سال از پادشاهی کناره گزید.
گشتاسب
گشتاسپ چون برتخت نشست هنگام آمدن اشو زرتشت بود به پیامبری از سوی اهور مزدای پاک. و چون اشو زرتشت به دربار شاه آمد خود را به پیامبری خواند، ایرانیان آیین بهی پذیرفتند و گشاسپ کمر بست به گستر آیین بهی و ساختن آتشکده های فراوان. مردمانی که آیین بهی را بر نمی تافتند از هر کرانه لشکر انگیختند تا بیخ این آیین را برافکنند. ایرانیان نیز تا رسیدن به پیروزی و کندن بیداد رزمیدند از آیین بهی پاسداری کردند. گرچه دلیران و گردان فراوانی از دست دادند و سالها داغ دار ایشان بودند. به هر رو گشتاسپ نیز سد بیست سال بر اریکه پادشاهی بنشست تا گاه رفتنش آمد.
بهمن
بهمن پور اسفندیار نبیره ی گشتاسپ در پی نیا بر تخت بنشست. و درپی نود و نه سال شاهی برفت و گاه را به دیگری سپرد. و چون هنگامه ی رفتنش شد فرزندش داراب در شکم مادر بود. بهمن تاج را به همای چهر زاد سپرد تا به هنگام آن را به داراب سپارد.
هما
همای چون بر تخت نشست دیو وی را از راه ایزدی بدر برد و داراب را در صندوقی نهاد در رود رها کرد. صندوق در راه به پیش گازوری رسید که فرزندی نداشت. داراب را ایشان پروراندند و چون یال برافراخت نام ونژاد خویش را پرسید و چون دانست به نیساریان پیوست و به زودی در لشکر درخشان شد و همای وی را بشناخت و پشیمان از گذشته تخت را بدو سپرد.
ب دارا
داراب دوازده سال بر تخت نشست و جون گاه رفتنش رسید برفت و تاج را به دارا سپرد. داراب دارابگرد را پدید آورد و سپاهیان فراوان به هر سو گسی کرد و شاهان را خراجگذار خود کرد.
دارای داراب
دارای داراب نیز چهارده سال بر تخت نشت و تا هنگامه ی جنگ با رومیان پدید آمد چون پایداری نتوانست از پای در آمد و تخت از دست داد.
دياکو
فره ورتيش
هوخشتره
استياگ
هخامنشیان
کورش بزرگ
کمبوجيه
بردياي دروغين(گئومات مغ)
داريوش بزرگ
اردشير يکم(اردشير دراز دست)
خشايار شاي دوم
سغديانوس
داريوش دوم
اردشير دوم
اردشير سوم
ارسس
داريوش سوم
اشکانيان
مهرداد بزرگ
ارشک يکم
تيرداد يکم(اشک دوم)
آردوان يکم(اشک سوم)
فرباپت(اشک چهارم)
فرهاد يکم(اشک پنجم)
مهرداد يکم(اشک ششم)
فرهاد دوم(اشک هفتم)
اردوان دوم(اشک هشتم)
مهرداد دوم(اشک نهم)
سينا تروک(اشک دهم)
فرهاد سوم (اشک يازدهم)
مهرداد سوم(اشک دوازدهم)
ارد يکم(اشک سيزدهم)
فرهاد چهارم(اشک چهاردهم)
فرهاد پنجم يا فرهادک(اشک پانزدهم)
ارد دوم(اشک شانزدهم)
ونن يکم(اشک هفدهم)
اردوان سوم(اشک هجدهم)
تيرداد سوم:وردان(اشک نوزدهم)
گودرز(اشک بيستم)
ونن دوم(اشک بيست و يکم)
بلاش يکم (اشک بيست و دوم)
پاکور (اشک بيست و سوم)
اردوان چهارم
خسرو(اشک بيست و چهارم)
بلاش دوم(اشک بيست و پنجم)
مهرداد چهارم
بلاش سوم(اشک بيست و ششم)
بلاش چهارم(اشک بيست و هفتم)
بلاش پنجم(اشک بيست و هشتم)
اردوان پنجم(اشک بيست و نهم)
بلاش ششم
اردوازاد
پس از مرگ دارای فرزندی ساسان نام از وی بجا ماند. او به هند گریخت آنجا زیست و آنجا مرد. و فرزندی از او بیادگار ماند که او را نیز ساسان نام کردند. و او رانیز فرزندی ساسان نام بود و همه ی ایشان در کار شبانی. چهارمین ساسان در درگاه بابک رودیاب به کار رمه می پرداخت . ودر آن هنگام ایران ، ایرانستان شده بود و هر گوشه از کشور در دست شاهی.
بابک شبی در خواب ساسان را بر پیلی سوار دید که شمشیری در دست دارد و مهان و کهان از هر سو وی را کرنش کنند. شب ديگر نيز در خواب ديد كه سه آتشكده آذرگشسب و خراد و مهر در پيشگاه ساسان برافروخته شدهاند و پيرامنش را روشن و گرم كردهاند. بابك از اين دو خواب در شگفت شد. گزارشگران را فراخواند و ایشان وی را گفتند که او، یا پسرش به پادشاهی خواهند رسید.
بابک از این گفته خشنود شد و ساسان را بسیار نواخت و دختر خویش به زنی به وی داد. از ساسان پوری پدید آمد که وی را اردشیر نام کردند.
ساسانيان
اردشير يکم(بابکان)
اردشیر در تیسفون بر تخت پیلسته بنشست و آیین شاهان پیشن زنده کرد. و چون بر بد خواهان چیره گشت و چندی جهان به داد داشت هنگامه ی رفتنش بیامد. پس پور پرداستان خویش را فراوان پند داد و تاج بدو سپرد وبرفت. چهل سال گاه داد اردشیر بود.
شاپور
شاپور فرزند اردشیر پس ازپدر بر تخت نشست و آیین دادگری زنده کرد. در هنگام وی رومیان از باژ سر باز زدند، و شاپور بر ایشان تاخت و ایشان زینهاری شدند و باژ پذیرفتند و پادشاه بر ایشان بخشید و بخشایید. وچون سی یک سال جهان به آیین داشت تا گاه رفتنش رسید. اورمزد را فراوان پند داد و گنج و سپاه را بدو سپرد و برفت.
اورمزد
اورمزد پادشاهی پر توان و در خور بود . افسوس که هنگامه شاهی اش یکسال و دو ماه بیش نبود و چون از رفتن خویش آگهی یافت، بهرام پور گرامیش را پند داد و خود به دیگر سرا گذشت.
بهرام
بهرام نیز سه سال و سه ماه و سه روز بر تخت بود و خود برفت جهان دیگری راسپرد. فرزندی داشت با خرد که نامش بهرام بود.
بهرام بهرام
بهرام بهرام پس از پدر بر تخت ننشست و چهل روز کلاه بر سر ننهاد و از تاج سر پیچید تا به تلاش موبدان سر انجام پادشاهی را پذیرفت و بر تخت شاهی فرود آمد. در هنگام وی مهر و داد و دانش ارج یافتند. و پس از چهار ماه تخت بر وی گریست و برفت و تاج به نرسی سپرد.
نرسی
نرسی تاج بر سر نهاد و بر تخت پیلسته بنشست دادگری بر افروخت. و نه سال بر تخت کیانی بنشست. تا گاه رفتنش فرا رسید. برفت و جهان را به پور دل آرایش اورمزد سپرد.
اورمزد
اورمزد نیز چون پدر نه سال بر تخت فرمان راند و کشور به داد آذین کرد. تا هنگامه ی رفتنش پدید آمد و در این هنگام وی را فرزندی نبود. چون درگذشت، زیبا رویی در نهان خانه ی شاه از وی فرزندی به یادگار داشت. ایرانیان شهرو را به آرایش سپاه و کشور داری گماردند تا پور شاه در خور تاج و گاه شود.
شاپور
شاپور را در روزگار خود تازیان زولاکتاف خواندند و ایرانیان وی را پاچنامه ی هوبه سنبا دادند. در هنگامه ی او مانی به پیامبری به نزد شاه آمد و چون خوانشش دروغین بود شاه وی را به باد افرهی گران دچار کرد. چو اینها به انجام رساند پس از هفتاد و دو سال پادشاهی و دادگستری و کین ستانی از تازیان سر انجام گاه رفتنش فرا رسید و تخت را به همراه پند های فراوان به اردشیر نیکو کار سپرد. و از وی پیمان گرفت تا هنگام شایستگی شاپور تاج را بدو سپارد
اردشیر
اردشیر نیکو کار برتخت نشست و دوازده سال به داد فرمان راند. و سر انجام چون شاپور بزرگ شد تخت را به وی باز سپرد.
شاپور
شاپور نیز بر تخت نشست و دروغ و گواژه و آز را بد شمرد. چنین بود تا روزی که وی در شکار گاه در سراپرده ی خویش خوابیده بود که باد چوب ستاره بکند از زخم آن چوب که بر سر شاپور خورده بود وی از پای در آمد.
بهرام
بهرام شاه چون سوگ پدر داشت به خردی بر تخت نشست و آیین خسروی تازه داشت. و چون چهارده سال از پادشاهی اش بگذشت گاه رفتنش فرا رسید و چون وی را پسری نبود تاج را به برادر کامجوی خود سپرد و برفت.
یزدگرد بزهکار
یزدگرد چو بر تخت شاهی نشست از راه یزدان پیجید و ناسپاسی پیشه کرد. و دل مردمان از وی پر هراس گشت. در سال هشتم وی را پسری مروا در نخستین روز فرودین به دنیا آمد. بزرگان از بیم آنکه مبادا پسر به رفتار پدر خو کند، یزدگرد را بر آن داشتند تا پور را به دایگانی دانشمند سپارد تا آیین نیک بیاموزندش. بسیار گشتند تا سر انجام نعمان و منذر را یافتند و بهرام را بدیشان سپردند. ایشان بهرام را پروردند به آرام و ناز تا گاه آموختنش رسید، زان پس ورا از هر دانشی آموختند و از هر سویی موبدی به آموختنش آوردند و به آموختن وی را در خور تخت شاهی کردند.
در این میان اسبی آبی یزدگرد را به کام مرگ فرستاد و ستمدیدگان را شاد کرد. از یک سو آگهی به نعمان و منذز رسید و بهرام به تخت خواهی به ایران آمد. و از سوی دیگر چون آن شهريار گيتى را در دخمه نهادند، همه بزرگان ايران، همچون كنارنگ و موبدان و پهلوانان هوشيار و دستور روشنروان يزدگرد در پارس و در كنار دخمه يزدگرد گِرد آمدند. بزرگان و دلاوران ايران و گيتى همچون گستهم و كارن پهلوان پسر گشسپ و ميلاد و آرش مرزبان و پيروز اسپافكن گرزبان و همه كسانى كه يزدگرد ايشان را خوار مىداشت، با گشسب هم داستان شدند تا پیری دانا به نام خسرو را برتخت نشانند.
بهرام که از این کرده سخت دل آزرده گشته بود زبان به پند ایرانیان باز کرد و چون پاسخی نیافت باز بکوشید تا سر انجام ایرانیان به ورداوری هم آواز گشتند و تاج شاهی در میان دو شیر شرزه نهادند و نخست بهر بهرام شد که در کام ایشان شود، چنین هم گشت و او تاج را از بین دو شیر بر داشت و بر سرنهاد دو ایرانیان وی را به شاهی آفرین خواندند.
بهرام گور
بهرام گور شست و سه سال برتخت نشست پادشاهی پر داستان و سراسر داد ی داشت. از داستان لنبک آبکش تا یافتن گنج جمشید و بخشیدن آن به مردم تا تاختن به خاقان چین و میل بر آوردن به توران و رفتن به هند همه داستانی درخور گوش ساخته است از این پادشاهی . تا سرانجام در آغاز سال نو گنجینه ی وی تهی گشت او هنگامه ی رفتن خویش در یافت و تاج به یزدگرد سپرد و به ستایش یزدان از جهان دوری گزید.
یزدگرد
یزدگرد در پی بهرام به شاهی تاج برسر نهاد تا راه پدر بپیماید و داد خواهی را از نو آیین کند. وی چندین بار با رومیان و هون ها در آویخت و ایران را از دشمن ایمن کرد. وچون هژده سال بر این آیین بود هنگامه ی رفتن فرارسید تاج را به فرزندش هرمز سپرد و دیگر پور خویش پیروز را سخت آزرد.
هرمز
هرمز چون بر تخت پدر بنشت، پیروز به سوی هیتالیان رفت از ایشان کمک خواست و با سپاهی گران به سوی برادرش باز آمد وی را گرفتار کرد .
پیروز
پیروز چون بر تخت نشست برادر را نیازرد و ارج فراوان نهادش، و هرمز نیز به پادشاهی وی خرسند شد. چون یکسال از پادشاهی او گذشت آسمان خشک گشت و زمین تفدید. شاه فرمان داد تا گزیت از جهان برداشتند و توانگران را بفرمود تا هرآنچ جاش دارند بپراکنند و مردمان را بفرمود تا از خانه بیرون شوند و به دشت درآیند و دست به نیایش بردارند تا مگر ایزد دادگر بر ایشان ببخشاید. تا هفت سال هیچ هشته ای از آسمان فرو نیامد و تنها، خردمندی شاه دادگر ساسانی مردمان را از تنگنای آسمان رهاند و به درگاه آسایش رساند. و پس از هفت سال در نوروز سال هشتم از آسمان ژاله بارید و تیراژه بار دیگر چشم مردمان را نواخت.
پیروز دو شهر پیروز رام و اردبیل را ساخت. و به جنگ تورانیان رفت و ایشان را بکوفت و سر انجام در کنده ی خوشنواز گرفتار افتاد. و همه ی دوده ی شاهی کشته شدند ، بجز کواذ.
چون بزرگان در کنده جان دادند و به ایران باز نگشتند بلاش برتخت بنشست و نخست سوفزای را به کار رهاندن کواذ از بند خوشنواز فرستاد. سوفزای دلیری ها کرد و توانست کواذ و گنج پیروز را از چنگ ایشان برهاند.
قباد
قباد بر تخت بنشست و از استخر به تیسفون رفت آن جا را پای تخت خویش ساخت. و چون کواذ بسیار جوان بود سوفزای لگام فرمانروایی را بدست گرفت جهان پر شد از دستور وی. تا مردمان کواذ را بر سوفزای بد بین کردند تا او رابه بند کرده و سپس کشت. ایرانیان سخت بر آشفتند از این کار کواذ و او را به بند کردند. و جاماسپ را بجایش بنشاندند. کواذ نیز به هیتالیان پناه برد و به تایید ایشان دوباره به تخت رسید.
مزدک نیز در گاه کواذ قیام کرد و کواذ آیین وی را پذیرفت. چون کواذ چهل سال بر تخت بنشست هنگام رفتنش رسید و تخت را به انوشیروان سپرد.
انوشیروان
انوشیروان پس از پدر بر تخت نشست و دادگری پیشه کرد و آیین کهن را نو کرد.در گاه پادشاهی وی شطرنج پدید آمد و نسک کلیله را به بهای یک سال باژ هند به ایران آوردند. وی وزیری خردمند چون بزرگمهر در دربار داشت. وچون چهل و هشت سال از پادشاهی وی گذشت هنگام رفتن شد و پادشاهی را به هرمز سپرد .
هرمز
هرمز نیز پس از پرسش و پاسخ های فراوان از سوی موبدان بر تخت بنشست تا آیین پدر را زنده دارد . چون هرمز به شاهی رسید از داد پیچید و به بیداد گروید. و فراوان ستم کرد و بزرگان را کشت. تا اینکه در گنج های پدر نبشته ای یافت که در آن نوشته بود : هرمزد تا دوازده سال شهريارى بىهمتا خواهد بود. ليك از آن پس گيتى پر از آشوب خواهد گشت و نام و آوازه او نهان خواهد شد. از هر سو دشمنان پديدار مىگردند. این نامه به مهر انوشیروان اندر بود. از آن پس هرمز به راه ایزدی بازگشت آماده ی برخورد با دشمنان شد.
از هر دری به ایران لشکر کشیدند هرمز از پس همه برآمد بجز شاه ساوه. به راهنمایی مهران ستاد، بهرام چوبینه را درخور پهلوانی یافت و او را به جنگ شاه ساوه فرستاد. اگر چه او از این جنگ پیروز بیرون آمد . اما سالهای زیادی برای شاهان ساسانی دردسری بزرگ شد.
سرانجام بار دیگر ایرانیان بر هرمز تاختند و وی را از تخت به زیر آوردند و داغ بر چشمانش نهادند. و گنجش را گشودند. و خسرو را به تخت فرا خواندند.
خسرو
خسرو به تیسفون بیامد و بر تخت بنشست. و بهرام چوبینه همچنان در پی تخت بود و باسپاهیانی که فراهم آورده بود پیاپی باخسرو در نبرد بود تا سرانجام خسرو را شکست داد و خسرو به روم گریخت. و بهرام تخت شاهی راگرفت. خسرو ِ به روم گریخته توانست نیاتوس قیصر روم را با خود هم داستان کند و باسپاهی گران از روم به دیدار بهرام شتافت. در سه چنگ گران سرانجام توانست بهرام را شکست دهد و بار دیگر بر تخت نیاکان خود بنشیند. بهرام هم به نزد خاقان گریخت و تا مدتی نیز در آنجا زندگی کرد و داستان ها پدید آورد و دلیری ها کرد. تا سرانجام به دست قلون کشته شد.
چون سال بر سر شاه بگذشت وی از را داد تابید و به بیداد گروید. گراز و زادفرخ که مرزبان درباری شاه بودند از وی دل زده شدند و خواستند که به کمک رومیان خسرو را از تخت جدا کنند. که این بار هم هوشمندی خسرو این خواب آشفته را نا تمام ساخت.
سرانجام ابشان بر خسرو شوریدند و شیرویه فرزند خسرو را از بند رهاندند و بر جای خسرو به تخت نشاندند. تخت شاهی بیش از هفت ماه به کام وی نگشت و او نیز از این جهان جهان به دیگرسرای برفت.
اردشیر
اردشیر جوان در پی پدر به تاج رسید. گراز از پادشاهى اردشير ناخوشنود بود و به چاره ی وی اردشير به دست پيروز خسرو كشته شد .
گراز
بدن سان گراز برتخت نشست وتنها پنجاه روز از پادشاهی بهره برد. یک روز که شاه از شکار گاه باز می آمد شهران گراز به سگالشی در جلوی چشم همگان گراز را با تیری از پای در آورد و سپاهیان در این کار دو بهره شدند و بر سرهم ریختند.
پوران دخت
پوران دخت که زنی دانا و بخرد بود بر تخت شاهی بنشست و تا شش ماه بر این کشور داغ دیده فرمانروا باشد. وی شهرها آباد کرد و پل ها بساخت و خراج مردمان تنگدست ببخشید تا همگان وی را بداد ستودند و چون گاه رفتن آمد ایران شهر بر این بانوی دادگر گریست.
آزرم دخت
آزرم دخت در پس پوران دخت بر تخت شاهی تکیه زد تا این دو دختر پاک آریایی برای همیشه زنان را سرافراز کردند و برای همیشه در این سربلندی انباز اند. وی در این زمان کوتاه چهار ماهه توانست نام بلندی از خود به یادگار گذارد.
فرخزاد
پس از این دو دوخت با فره خسرو چندی نیز تخت به فرخزاد پسر خسرو می رسد. او نیز بیش از یک ماه نمی تواند بر تخت بماند و بسیار زود هنگامه ی رفتنش می رسد.
شاه یزدگرد سترگ
سرانجام شاهی دلیر از نژاد شاهان به نام یزدگرد بر تخت می نشیند تا جهان را به کام و آرام و ناز فرو برد. و بار دیگر آیین شاهان دادگر را زنده گرداند. این گوژ پیر گردنده ی چرک بار دیگر با بدان هم داستان شد و فروز داد بهی را درنوردید تا دوباره جهان را به تاریکی فرو برد. و سگان و نامردمان بر جهان فرمانروا گردند. افسوس که خواب نیاکان در باره پادشاهی یزگرد درست در آمد تا این بخت مروا روی به کژی نهاد و بخت از شاه باز گشت.
درود بر روان رستم فرخ زاد این پهلوان شایسته ی سپهبدی ایران زمین که در روزگار هنر خواری و ارج دیو یک تنه در برابر دیوان و پلشتان تازی ایستاد و برای همیشه ی تاریخ نام بزرگی را برای خود خرید. و درپایه او دیگر کسی را ننگ سپهداری و نام دل آوری نشاید.
كه رستم بدش نام و بـيدار بـود خردمند و گرد و جهاندار بود
ستاره شمر بود و بسيار هوش بـگـفـتـار مـوبد نهاده دو گوش
این داستان شاهان پیشین ماست که جهان را بداد آذین دادند و نام بزرگی از خود به یادگار نهادند. پادشاهانی که چون دنیا را بدست می گرفتند بیشتر در اندیشه ی دادگری بودند تا گنج اندوزی و بیشتر گنج خود را پراکنده می کردند تا آکنده. غم مردمان غمشان بود و شادی ایشان شادمانیشان.
شاه طهمورث پیشدادی
شاه جمشيد پیشدادی
و زان پس گاه با فره جمشید کیانی شد تا ایران را از داد و دهش پرکند ، تندرستی و فراوانی و آرامش و دوستی به جهان دهد. افسوس که آن شاه یزدان شناس از داد پیجید از داد و شد ناسپاس. و باد افره این ناسپاسی را در یافت و تاج از دست داد به چنگ آن اژدها درآمد.
شاه آفريدون کاویانی
همیشه روز گار داد نیست . گاهی نیز نوبه ی بیداد است. که در آن ضحاک بر تخت نشیند و خون فرزندان آریا بر زمین بریزد، نام بزرگی نهان کند و ناراستی و نژندی آشکار. و مردمان خون دهند به باد افره این ناسپاسی تا پاک گردد این نژاد، و گاه کاوه ی دادخواه فرارسد. تا به کین پوران خویش و خویش در بار نر اژدهای را به لرزه افکند و از از آن بی بها چرم آهنگران جنبشی اهورایی بر پای کند و شاه آفریدون گرد را بر تخت بار دهد.
و بار دیگر گاه داد آمد. شاه آفریدن جهان جهان را به داد و دهش آذین کرد. آن را سه بهر ساخت به سه پور خویش سپرد. بار دیگر دیو دو پور از فرزندان کیومرث را از راه ایزدی برتاباند که راه پدران خویش را نهان کنند و به نا مردمی خون برادر پاکشان بر زمین ریزند. خداوند این نژاد پاک را از بریدگی نگه داشت و از آن درخت برومند شاخی نو رست به نام منوچهر.
شاه ايرج کاویانی
درود بر روان شاه ایرج که در دل بندی به جهانشاهی نداشت و مهر برادران بی مهرش را دل داشت.
کاویانی منوچهر شاه
منوچهر نخست کین پدر ستاند از نامردمان و از پس شاه آفریدون بر تخت کی ای نشست. و در جادوان را ببست و جهان را چون نیای خود به داد و دهش بر افروخت. این ژنده گوی گردنده سد و بیست سال بر پادشاهی اش گشت تا گاه رفتن آمد. در این پادشاهی با فره سر دوده ی پهلوانان ایران زمی، تهم پور دستان زال سام نیرم گرشاسب پای براین خاک با فره نهاد و از مادر زاده شد. چنین گشت تا هنگامه ی رفتن رسید.
شاه نوذر کاویانی
نوذر را فراوان پند ها داد از جهان جهان و خود به مینو گرازید. پسر پند پدر از یاد برد و از راه نیاکانش تابید به دیوی گروید. چون شاهی نژاده بود به پند سام یل به راه ایزدی بازگشت. هفت سال از مرگ منوچهر گذشته بود که فرزندان زادشم دوباره به یاد ایران افتادند.این بار پور پشنگ، سپهدار تورانیان گشت. و لشگر بی شمار شان از رود گذشتند و به ایران سرازیر شدند. و نوذر شاه پاک جان برسر پدافند ایران نهاد. روانش به مینو همی شاد باد.
زو طهماسب شاهی از نژاد کیان
زو طهماسب را انجمن به شاهی گزید تا کشور از تاجدار تهی نماند. و دوباره جنگ را از سر گرفتند تا روزگار بر هر دو سپاه تنگ شد و آسمان خشک. چون از جنگ باز ماندند به پیمان زمین را همان گون که فریدون زمین را بخش کرده بود بخش کردند. و پس از پنج سال نوبه زو دادگر هم گذشت.
شاه گرشاسب فرزند زو دادگر
گرشاسب فرزندش بر تخت شاهی نشست تا آیین پدر بر پای دارد. پس از نه سال گرشاسب نیز درگذشت و نبیره ی زادشم بار دیگر آهنگ ایران کرد. سر دوده ی پهلوانان رستم تاج بخش چون رخش خویش را یافت به البز کوه شتافت تا شاه شایسته ی گاه را به سوی تخت آورد. چنین هم کرد و قباد را برتخت نشاند
کيقباد
کی قباد بر تخت کیانی فرو آمد و آهنگ نبیره ی زادشم کرد. و افراسیاب چون بخت برگشته دید به پیش پدر گریخت تا مگر جانش باز خرد. پشنگ نیز آشتی خواست و کی کواذ پذیرفت. پس از آن روی به اصطخر آورد و آنجا بر تخت نشست و چون نیای خویش جهان را به داد بند کرد. چون سد سال بر جهان فرمان داد هنگامه ی رفتن آمد.از میان سه پسر وی کی کاووس و کی آرش وکی آرمین ، کی کاووس را در تاج و گاه یافتند و قباد تخت و کلاه را بدو سپرد.
کيکاوس
کی کاووس بر تخت مهی بر نشست و آیین خسروی تازه داشت. به جنگ دیوان مازندران رفت و زان پس به هاماوران شتافت و بار دیگر به دام دیوان گرفتار شد. و بار دیگر رستم تاج بخش به یاری شاه با لشگریان مصر و بربر و هاماوران جنگید و کاووس را از بند نجات داد. پس از آن کاووس نامه ای به روم و توران فرستاد و ایشان را از گردنکشی پرهیز داد.
در این میان سیاووش به دنیا آمد و کاووس وی را به رستم سپرد تا آیین رزم و بزم بیاموزدش. و تهمتن نیز وی را بجای پسر از دست رفته اش پذیرفت و به آیین شاهنش پرواند. و چون به سن بزرگی و یال افرازی رسید به کام دیو هاماوران فرو افتاد و در دیار دشمن سر از تنش جدا شد تا زخمی دیگر بر پیکر پیلتن جای گیرد. این بار نیز نژاد بهی همچون هنگامه ی فریدون نگه داشته شد و کیخسرو یادگار آن درخت برومند بر جای ماند تا بر تخت ایران نشیند به داد.
کيخسرو
کیخسرو بر تخت نشست و کین پدر ستاند از دشمنان ، و هیچ بیداد نکرد با پوشیده رویان افراسیاب. راه کی خسرو راه شاهان نیک سرشت و راه فریدون است. راه گذشت و شستن جهان از کین. سالها ویر این شاه با فره از جهان جنگ بود و تهمتن سپهدار سپاهش. تا جهان را بار دیگر به داد آورد. چنین بود تا همه ی بدخواهان از چین و هند و روم و توران به خاک افتادند.
هم او بود که در جنگ بسی گرد گردنکش بدخواه را به خاک افکند و هم او بود که زینهار خواهان و شکست خوردگان را نیازرد. در پایان این همه دادگری و داد خواهی از بیم آنکه مبادا موری از پادشاهی اش تن آزرده باشد به در گاه ایزد آنسان گریست تا خدای وی را به پیامی خشنود ساخت. و چون از این بر آسود در اندیشه ی پادشاه پسین افتاد و لهراسپ نیک نام را به شاهی برگزید و خود پای در راه سفری اهورایی از جهان جهان به بارگاه یزدان پاک نهاد.
لهراسب
لهراسپ پاک دین در پی کی خسرو بر تخت بنشست تا آیین دین بهی را پاس دارد. وی را دو پور بود یکی گشتاسب و آن دیگری زریر. از این دو زریر که هم فر ودانش داشت و هم پذیرش در خور تاج و گاه بود و بزرگان وی را به شاهی گزیدند. گشتاسپ دل آزرده از این به سرکشی از بارگاه پدر جدا شد و راهی سرزمین های دور و بیگانه با این نژاد گشت.
در دیار رومیان در پوشش مردم ساده می زیست . تا سرانجام گوهر پهلوی وی را به سوی در بار قیصر روان کرد و دلیری های فراوانش وی را تا جایگاهی رساند که قیصر دخت خویش کتایون را به زنی به گشتاسپ داد. و چون فر و بازوی گشتاسپ دید آهنگ خزر کرد و گشتاسپ را با سپاهی به سوی الیاس روان کرد و در جنگ الیاس بر دست وی کشته شد.
از آن پس قیصر آهنگ ایران کرد و گشتاسپ را با سپاهی گران به سوی ایران رهنمون کرد. چون قالوس به پیامبری از رومیان به ایران آمد و داستان دل آوری های گشتاسپ بر خواند ، لهراسپ وی را شناخت و زریر را با تاج و تخت و زرینه کفش بسویش روان کرد و پور را به شاهی برگزید. و خود پس از سد و بیست سال از پادشاهی کناره گزید.
گشتاسب
گشتاسپ چون برتخت نشست هنگام آمدن اشو زرتشت بود به پیامبری از سوی اهور مزدای پاک. و چون اشو زرتشت به دربار شاه آمد خود را به پیامبری خواند، ایرانیان آیین بهی پذیرفتند و گشاسپ کمر بست به گستر آیین بهی و ساختن آتشکده های فراوان. مردمانی که آیین بهی را بر نمی تافتند از هر کرانه لشکر انگیختند تا بیخ این آیین را برافکنند. ایرانیان نیز تا رسیدن به پیروزی و کندن بیداد رزمیدند از آیین بهی پاسداری کردند. گرچه دلیران و گردان فراوانی از دست دادند و سالها داغ دار ایشان بودند. به هر رو گشتاسپ نیز سد بیست سال بر اریکه پادشاهی بنشست تا گاه رفتنش آمد.
بهمن
بهمن پور اسفندیار نبیره ی گشتاسپ در پی نیا بر تخت بنشست. و درپی نود و نه سال شاهی برفت و گاه را به دیگری سپرد. و چون هنگامه ی رفتنش شد فرزندش داراب در شکم مادر بود. بهمن تاج را به همای چهر زاد سپرد تا به هنگام آن را به داراب سپارد.
هما
همای چون بر تخت نشست دیو وی را از راه ایزدی بدر برد و داراب را در صندوقی نهاد در رود رها کرد. صندوق در راه به پیش گازوری رسید که فرزندی نداشت. داراب را ایشان پروراندند و چون یال برافراخت نام ونژاد خویش را پرسید و چون دانست به نیساریان پیوست و به زودی در لشکر درخشان شد و همای وی را بشناخت و پشیمان از گذشته تخت را بدو سپرد.
ب دارا
داراب دوازده سال بر تخت نشست و جون گاه رفتنش رسید برفت و تاج را به دارا سپرد. داراب دارابگرد را پدید آورد و سپاهیان فراوان به هر سو گسی کرد و شاهان را خراجگذار خود کرد.
دارای داراب
دارای داراب نیز چهارده سال بر تخت نشت و تا هنگامه ی جنگ با رومیان پدید آمد چون پایداری نتوانست از پای در آمد و تخت از دست داد.
دياکو
فره ورتيش
هوخشتره
استياگ
هخامنشیان
کورش بزرگ
کمبوجيه
بردياي دروغين(گئومات مغ)
داريوش بزرگ
اردشير يکم(اردشير دراز دست)
خشايار شاي دوم
سغديانوس
داريوش دوم
اردشير دوم
اردشير سوم
ارسس
داريوش سوم
اشکانيان
مهرداد بزرگ
ارشک يکم
تيرداد يکم(اشک دوم)
آردوان يکم(اشک سوم)
فرباپت(اشک چهارم)
فرهاد يکم(اشک پنجم)
مهرداد يکم(اشک ششم)
فرهاد دوم(اشک هفتم)
اردوان دوم(اشک هشتم)
مهرداد دوم(اشک نهم)
سينا تروک(اشک دهم)
فرهاد سوم (اشک يازدهم)
مهرداد سوم(اشک دوازدهم)
ارد يکم(اشک سيزدهم)
فرهاد چهارم(اشک چهاردهم)
فرهاد پنجم يا فرهادک(اشک پانزدهم)
ارد دوم(اشک شانزدهم)
ونن يکم(اشک هفدهم)
اردوان سوم(اشک هجدهم)
تيرداد سوم:وردان(اشک نوزدهم)
گودرز(اشک بيستم)
ونن دوم(اشک بيست و يکم)
بلاش يکم (اشک بيست و دوم)
پاکور (اشک بيست و سوم)
اردوان چهارم
خسرو(اشک بيست و چهارم)
بلاش دوم(اشک بيست و پنجم)
مهرداد چهارم
بلاش سوم(اشک بيست و ششم)
بلاش چهارم(اشک بيست و هفتم)
بلاش پنجم(اشک بيست و هشتم)
اردوان پنجم(اشک بيست و نهم)
بلاش ششم
اردوازاد
پس از مرگ دارای فرزندی ساسان نام از وی بجا ماند. او به هند گریخت آنجا زیست و آنجا مرد. و فرزندی از او بیادگار ماند که او را نیز ساسان نام کردند. و او رانیز فرزندی ساسان نام بود و همه ی ایشان در کار شبانی. چهارمین ساسان در درگاه بابک رودیاب به کار رمه می پرداخت . ودر آن هنگام ایران ، ایرانستان شده بود و هر گوشه از کشور در دست شاهی.
بابک شبی در خواب ساسان را بر پیلی سوار دید که شمشیری در دست دارد و مهان و کهان از هر سو وی را کرنش کنند. شب ديگر نيز در خواب ديد كه سه آتشكده آذرگشسب و خراد و مهر در پيشگاه ساسان برافروخته شدهاند و پيرامنش را روشن و گرم كردهاند. بابك از اين دو خواب در شگفت شد. گزارشگران را فراخواند و ایشان وی را گفتند که او، یا پسرش به پادشاهی خواهند رسید.
بابک از این گفته خشنود شد و ساسان را بسیار نواخت و دختر خویش به زنی به وی داد. از ساسان پوری پدید آمد که وی را اردشیر نام کردند.
ساسانيان
اردشير يکم(بابکان)
اردشیر در تیسفون بر تخت پیلسته بنشست و آیین شاهان پیشن زنده کرد. و چون بر بد خواهان چیره گشت و چندی جهان به داد داشت هنگامه ی رفتنش بیامد. پس پور پرداستان خویش را فراوان پند داد و تاج بدو سپرد وبرفت. چهل سال گاه داد اردشیر بود.
شاپور
شاپور فرزند اردشیر پس ازپدر بر تخت نشست و آیین دادگری زنده کرد. در هنگام وی رومیان از باژ سر باز زدند، و شاپور بر ایشان تاخت و ایشان زینهاری شدند و باژ پذیرفتند و پادشاه بر ایشان بخشید و بخشایید. وچون سی یک سال جهان به آیین داشت تا گاه رفتنش رسید. اورمزد را فراوان پند داد و گنج و سپاه را بدو سپرد و برفت.
اورمزد
اورمزد پادشاهی پر توان و در خور بود . افسوس که هنگامه شاهی اش یکسال و دو ماه بیش نبود و چون از رفتن خویش آگهی یافت، بهرام پور گرامیش را پند داد و خود به دیگر سرا گذشت.
بهرام
بهرام نیز سه سال و سه ماه و سه روز بر تخت بود و خود برفت جهان دیگری راسپرد. فرزندی داشت با خرد که نامش بهرام بود.
بهرام بهرام
بهرام بهرام پس از پدر بر تخت ننشست و چهل روز کلاه بر سر ننهاد و از تاج سر پیچید تا به تلاش موبدان سر انجام پادشاهی را پذیرفت و بر تخت شاهی فرود آمد. در هنگام وی مهر و داد و دانش ارج یافتند. و پس از چهار ماه تخت بر وی گریست و برفت و تاج به نرسی سپرد.
نرسی
نرسی تاج بر سر نهاد و بر تخت پیلسته بنشست دادگری بر افروخت. و نه سال بر تخت کیانی بنشست. تا گاه رفتنش فرا رسید. برفت و جهان را به پور دل آرایش اورمزد سپرد.
اورمزد
اورمزد نیز چون پدر نه سال بر تخت فرمان راند و کشور به داد آذین کرد. تا هنگامه ی رفتنش پدید آمد و در این هنگام وی را فرزندی نبود. چون درگذشت، زیبا رویی در نهان خانه ی شاه از وی فرزندی به یادگار داشت. ایرانیان شهرو را به آرایش سپاه و کشور داری گماردند تا پور شاه در خور تاج و گاه شود.
شاپور
شاپور را در روزگار خود تازیان زولاکتاف خواندند و ایرانیان وی را پاچنامه ی هوبه سنبا دادند. در هنگامه ی او مانی به پیامبری به نزد شاه آمد و چون خوانشش دروغین بود شاه وی را به باد افرهی گران دچار کرد. چو اینها به انجام رساند پس از هفتاد و دو سال پادشاهی و دادگستری و کین ستانی از تازیان سر انجام گاه رفتنش فرا رسید و تخت را به همراه پند های فراوان به اردشیر نیکو کار سپرد. و از وی پیمان گرفت تا هنگام شایستگی شاپور تاج را بدو سپارد
اردشیر
اردشیر نیکو کار برتخت نشست و دوازده سال به داد فرمان راند. و سر انجام چون شاپور بزرگ شد تخت را به وی باز سپرد.
شاپور
شاپور نیز بر تخت نشست و دروغ و گواژه و آز را بد شمرد. چنین بود تا روزی که وی در شکار گاه در سراپرده ی خویش خوابیده بود که باد چوب ستاره بکند از زخم آن چوب که بر سر شاپور خورده بود وی از پای در آمد.
بهرام
بهرام شاه چون سوگ پدر داشت به خردی بر تخت نشست و آیین خسروی تازه داشت. و چون چهارده سال از پادشاهی اش بگذشت گاه رفتنش فرا رسید و چون وی را پسری نبود تاج را به برادر کامجوی خود سپرد و برفت.
یزدگرد بزهکار
یزدگرد چو بر تخت شاهی نشست از راه یزدان پیجید و ناسپاسی پیشه کرد. و دل مردمان از وی پر هراس گشت. در سال هشتم وی را پسری مروا در نخستین روز فرودین به دنیا آمد. بزرگان از بیم آنکه مبادا پسر به رفتار پدر خو کند، یزدگرد را بر آن داشتند تا پور را به دایگانی دانشمند سپارد تا آیین نیک بیاموزندش. بسیار گشتند تا سر انجام نعمان و منذر را یافتند و بهرام را بدیشان سپردند. ایشان بهرام را پروردند به آرام و ناز تا گاه آموختنش رسید، زان پس ورا از هر دانشی آموختند و از هر سویی موبدی به آموختنش آوردند و به آموختن وی را در خور تخت شاهی کردند.
در این میان اسبی آبی یزدگرد را به کام مرگ فرستاد و ستمدیدگان را شاد کرد. از یک سو آگهی به نعمان و منذز رسید و بهرام به تخت خواهی به ایران آمد. و از سوی دیگر چون آن شهريار گيتى را در دخمه نهادند، همه بزرگان ايران، همچون كنارنگ و موبدان و پهلوانان هوشيار و دستور روشنروان يزدگرد در پارس و در كنار دخمه يزدگرد گِرد آمدند. بزرگان و دلاوران ايران و گيتى همچون گستهم و كارن پهلوان پسر گشسپ و ميلاد و آرش مرزبان و پيروز اسپافكن گرزبان و همه كسانى كه يزدگرد ايشان را خوار مىداشت، با گشسب هم داستان شدند تا پیری دانا به نام خسرو را برتخت نشانند.
بهرام که از این کرده سخت دل آزرده گشته بود زبان به پند ایرانیان باز کرد و چون پاسخی نیافت باز بکوشید تا سر انجام ایرانیان به ورداوری هم آواز گشتند و تاج شاهی در میان دو شیر شرزه نهادند و نخست بهر بهرام شد که در کام ایشان شود، چنین هم گشت و او تاج را از بین دو شیر بر داشت و بر سرنهاد دو ایرانیان وی را به شاهی آفرین خواندند.
بهرام گور
بهرام گور شست و سه سال برتخت نشست پادشاهی پر داستان و سراسر داد ی داشت. از داستان لنبک آبکش تا یافتن گنج جمشید و بخشیدن آن به مردم تا تاختن به خاقان چین و میل بر آوردن به توران و رفتن به هند همه داستانی درخور گوش ساخته است از این پادشاهی . تا سرانجام در آغاز سال نو گنجینه ی وی تهی گشت او هنگامه ی رفتن خویش در یافت و تاج به یزدگرد سپرد و به ستایش یزدان از جهان دوری گزید.
یزدگرد
یزدگرد در پی بهرام به شاهی تاج برسر نهاد تا راه پدر بپیماید و داد خواهی را از نو آیین کند. وی چندین بار با رومیان و هون ها در آویخت و ایران را از دشمن ایمن کرد. وچون هژده سال بر این آیین بود هنگامه ی رفتن فرارسید تاج را به فرزندش هرمز سپرد و دیگر پور خویش پیروز را سخت آزرد.
هرمز
هرمز چون بر تخت پدر بنشت، پیروز به سوی هیتالیان رفت از ایشان کمک خواست و با سپاهی گران به سوی برادرش باز آمد وی را گرفتار کرد .
پیروز
پیروز چون بر تخت نشست برادر را نیازرد و ارج فراوان نهادش، و هرمز نیز به پادشاهی وی خرسند شد. چون یکسال از پادشاهی او گذشت آسمان خشک گشت و زمین تفدید. شاه فرمان داد تا گزیت از جهان برداشتند و توانگران را بفرمود تا هرآنچ جاش دارند بپراکنند و مردمان را بفرمود تا از خانه بیرون شوند و به دشت درآیند و دست به نیایش بردارند تا مگر ایزد دادگر بر ایشان ببخشاید. تا هفت سال هیچ هشته ای از آسمان فرو نیامد و تنها، خردمندی شاه دادگر ساسانی مردمان را از تنگنای آسمان رهاند و به درگاه آسایش رساند. و پس از هفت سال در نوروز سال هشتم از آسمان ژاله بارید و تیراژه بار دیگر چشم مردمان را نواخت.
پیروز دو شهر پیروز رام و اردبیل را ساخت. و به جنگ تورانیان رفت و ایشان را بکوفت و سر انجام در کنده ی خوشنواز گرفتار افتاد. و همه ی دوده ی شاهی کشته شدند ، بجز کواذ.
چون بزرگان در کنده جان دادند و به ایران باز نگشتند بلاش برتخت بنشست و نخست سوفزای را به کار رهاندن کواذ از بند خوشنواز فرستاد. سوفزای دلیری ها کرد و توانست کواذ و گنج پیروز را از چنگ ایشان برهاند.
قباد
قباد بر تخت بنشست و از استخر به تیسفون رفت آن جا را پای تخت خویش ساخت. و چون کواذ بسیار جوان بود سوفزای لگام فرمانروایی را بدست گرفت جهان پر شد از دستور وی. تا مردمان کواذ را بر سوفزای بد بین کردند تا او رابه بند کرده و سپس کشت. ایرانیان سخت بر آشفتند از این کار کواذ و او را به بند کردند. و جاماسپ را بجایش بنشاندند. کواذ نیز به هیتالیان پناه برد و به تایید ایشان دوباره به تخت رسید.
مزدک نیز در گاه کواذ قیام کرد و کواذ آیین وی را پذیرفت. چون کواذ چهل سال بر تخت بنشست هنگام رفتنش رسید و تخت را به انوشیروان سپرد.
انوشیروان
انوشیروان پس از پدر بر تخت نشست و دادگری پیشه کرد و آیین کهن را نو کرد.در گاه پادشاهی وی شطرنج پدید آمد و نسک کلیله را به بهای یک سال باژ هند به ایران آوردند. وی وزیری خردمند چون بزرگمهر در دربار داشت. وچون چهل و هشت سال از پادشاهی وی گذشت هنگام رفتن شد و پادشاهی را به هرمز سپرد .
هرمز
هرمز نیز پس از پرسش و پاسخ های فراوان از سوی موبدان بر تخت بنشست تا آیین پدر را زنده دارد . چون هرمز به شاهی رسید از داد پیچید و به بیداد گروید. و فراوان ستم کرد و بزرگان را کشت. تا اینکه در گنج های پدر نبشته ای یافت که در آن نوشته بود : هرمزد تا دوازده سال شهريارى بىهمتا خواهد بود. ليك از آن پس گيتى پر از آشوب خواهد گشت و نام و آوازه او نهان خواهد شد. از هر سو دشمنان پديدار مىگردند. این نامه به مهر انوشیروان اندر بود. از آن پس هرمز به راه ایزدی بازگشت آماده ی برخورد با دشمنان شد.
از هر دری به ایران لشکر کشیدند هرمز از پس همه برآمد بجز شاه ساوه. به راهنمایی مهران ستاد، بهرام چوبینه را درخور پهلوانی یافت و او را به جنگ شاه ساوه فرستاد. اگر چه او از این جنگ پیروز بیرون آمد . اما سالهای زیادی برای شاهان ساسانی دردسری بزرگ شد.
سرانجام بار دیگر ایرانیان بر هرمز تاختند و وی را از تخت به زیر آوردند و داغ بر چشمانش نهادند. و گنجش را گشودند. و خسرو را به تخت فرا خواندند.
خسرو
خسرو به تیسفون بیامد و بر تخت بنشست. و بهرام چوبینه همچنان در پی تخت بود و باسپاهیانی که فراهم آورده بود پیاپی باخسرو در نبرد بود تا سرانجام خسرو را شکست داد و خسرو به روم گریخت. و بهرام تخت شاهی راگرفت. خسرو ِ به روم گریخته توانست نیاتوس قیصر روم را با خود هم داستان کند و باسپاهی گران از روم به دیدار بهرام شتافت. در سه چنگ گران سرانجام توانست بهرام را شکست دهد و بار دیگر بر تخت نیاکان خود بنشیند. بهرام هم به نزد خاقان گریخت و تا مدتی نیز در آنجا زندگی کرد و داستان ها پدید آورد و دلیری ها کرد. تا سرانجام به دست قلون کشته شد.
چون سال بر سر شاه بگذشت وی از را داد تابید و به بیداد گروید. گراز و زادفرخ که مرزبان درباری شاه بودند از وی دل زده شدند و خواستند که به کمک رومیان خسرو را از تخت جدا کنند. که این بار هم هوشمندی خسرو این خواب آشفته را نا تمام ساخت.
سرانجام ابشان بر خسرو شوریدند و شیرویه فرزند خسرو را از بند رهاندند و بر جای خسرو به تخت نشاندند. تخت شاهی بیش از هفت ماه به کام وی نگشت و او نیز از این جهان جهان به دیگرسرای برفت.
اردشیر
اردشیر جوان در پی پدر به تاج رسید. گراز از پادشاهى اردشير ناخوشنود بود و به چاره ی وی اردشير به دست پيروز خسرو كشته شد .
گراز
بدن سان گراز برتخت نشست وتنها پنجاه روز از پادشاهی بهره برد. یک روز که شاه از شکار گاه باز می آمد شهران گراز به سگالشی در جلوی چشم همگان گراز را با تیری از پای در آورد و سپاهیان در این کار دو بهره شدند و بر سرهم ریختند.
پوران دخت
پوران دخت که زنی دانا و بخرد بود بر تخت شاهی بنشست و تا شش ماه بر این کشور داغ دیده فرمانروا باشد. وی شهرها آباد کرد و پل ها بساخت و خراج مردمان تنگدست ببخشید تا همگان وی را بداد ستودند و چون گاه رفتن آمد ایران شهر بر این بانوی دادگر گریست.
آزرم دخت
آزرم دخت در پس پوران دخت بر تخت شاهی تکیه زد تا این دو دختر پاک آریایی برای همیشه زنان را سرافراز کردند و برای همیشه در این سربلندی انباز اند. وی در این زمان کوتاه چهار ماهه توانست نام بلندی از خود به یادگار گذارد.
فرخزاد
پس از این دو دوخت با فره خسرو چندی نیز تخت به فرخزاد پسر خسرو می رسد. او نیز بیش از یک ماه نمی تواند بر تخت بماند و بسیار زود هنگامه ی رفتنش می رسد.
شاه یزدگرد سترگ
سرانجام شاهی دلیر از نژاد شاهان به نام یزدگرد بر تخت می نشیند تا جهان را به کام و آرام و ناز فرو برد. و بار دیگر آیین شاهان دادگر را زنده گرداند. این گوژ پیر گردنده ی چرک بار دیگر با بدان هم داستان شد و فروز داد بهی را درنوردید تا دوباره جهان را به تاریکی فرو برد. و سگان و نامردمان بر جهان فرمانروا گردند. افسوس که خواب نیاکان در باره پادشاهی یزگرد درست در آمد تا این بخت مروا روی به کژی نهاد و بخت از شاه باز گشت.
درود بر روان رستم فرخ زاد این پهلوان شایسته ی سپهبدی ایران زمین که در روزگار هنر خواری و ارج دیو یک تنه در برابر دیوان و پلشتان تازی ایستاد و برای همیشه ی تاریخ نام بزرگی را برای خود خرید. و درپایه او دیگر کسی را ننگ سپهداری و نام دل آوری نشاید.
كه رستم بدش نام و بـيدار بـود خردمند و گرد و جهاندار بود
ستاره شمر بود و بسيار هوش بـگـفـتـار مـوبد نهاده دو گوش
این داستان شاهان پیشین ماست که جهان را بداد آذین دادند و نام بزرگی از خود به یادگار نهادند. پادشاهانی که چون دنیا را بدست می گرفتند بیشتر در اندیشه ی دادگری بودند تا گنج اندوزی و بیشتر گنج خود را پراکنده می کردند تا آکنده. غم مردمان غمشان بود و شادی ایشان شادمانیشان.