لباس های زنانه در ایران باستان

لباس های زنانه در ایران باستان

لباس های زنانه در ایران قدیم چگونه بود ؟ پوشش زنان در ایران باستان یک نظریه است که بر اساس آن، پوشش حجاب از ایران پیش از  اسلام سرچشمه می‌گیرد ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجسته‌است که  می‌توان ایران را منشاء اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست دایره‌المعارف لاروس نیز به وجود حجاب زنان در ایران باستان اشاره می‌کند. در تفسیر اثنی عشری چنین آمده‌است: «تاریخ نشان می‏دهد که حجاب در فرس(فارس) قدیم  وجود داشته‌است.



لباس های زنانه در آیین باستانی ایرانی :
در کتاب پوشاک باستانی ایرانیان در ذیل عنوان «پوشاک اقلیت‏های میهن ما» در مورد حجاب زنان زرتشتی چنین می‏خوانیم: «این پوشاک که بانوان زرتشتی از آن استفاده می‏کنند، شباهتی بسیار نزدیک به پوشاک بانوان نقاط دیگر کشور ما دارد. چنان‏ که روسری آنان از نظر شکل و طرز استفاده، نظیر روسری بانوان بختیاری است و پیراهن، شبیه پیراهن بانوان لُر در گذشته نزدیک است و شلوار، از لحاظ شکل و بُرش، همان شلوار بانوان کُرد آذربایجان غربی است و کلاهک، همان کلاهک بانوان بندری است»



لباس های زنانه در زنان هخامنشیان :
به نظر می‌رسد که پوشش زنان در دوران هخامنشیان با دوران مادها چندان تفاوتی نکرده باشد. پیرامون پوشاک زنان در این دوره چنین نوشته شده‌اند: «از روی برخی نقوش مانده ازآن زمان، به زنان بومی بر می‌خوریم که پوششی جالب دارند. پیراهن آنان پوششی ساده و بلند یا دارای راسته چین و آستین کوتاه است. به زنان دیگر آن دوره نیز برمی خوریم که ازپهلو به اسب سوارند. اینان چادری مستطیل برروی همه لباس خود افکنده و در زیر آن، یک پیراهن با دامن بلند و در زیر آن نیز، پیراهن بلند دیگری تا به مچ پا نمایان است

تاثیر آیین زرتشت بر یونان باستان

دكتر ژاله آموزگار

استادیار دانشكده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران

 

دین زرتشت در حدود قرن ششم قبل از میلاد، در سرزمین ایران بزرگ، و در شرایط خاص محلی به وجود آمد.

تولد این آیین در ممالک اطراف همسایه آن دوران نمی توانست بی تأثیر باشد و به خصوص یونان، برای توجه به ایران و به مذهبی كه زردشت عرضه كرده بود انگیزه های فراوانی داشت.

یونانیان در آن دوره زبان فارسی و شاید هیچ زبان دیگری جز زبان خود را نمی دانستند و آنچه در آثار اولیه آنان از ایرانیان ترسیم شده است، با صورت واقعی و ذاتی آن ها چندان وفق نمی دهد.

اگر از جزوه كوچكی كه قبل از هرودوت از زردشت نام می برد سخنی به میان نیاوریم، در حقیقت هرودوت را می توانیم اولین مورخ بزرگی بدانیم كه هم وطنان خود را با جزییات بیشتری از تعالیم زردشت آشنا می كند.

با این كه اطلاعات او بیشتر از پارسیانی است كه در بابل و آسیای صغیر طرف صحبت او بوده اند و آنچه عرضه می كند البته جامع نیست ولی قابل توجه و مقرون به حقیقت است.

هرودوت بر اختلاف میان عادات دو ملت انگشت می گذارد: پارسیان نه معبد و نه محراب دارند و نه خدایانی چون خدایان ما، آنان در جاهای بلند آسمان را در مجموع می ستایند. قربانیان خود را مصرف نمی كنند. اجساد با تشریفات خاصی به پرندگان عرضه می شود …  از نظر تعالیم واخلاق، اعتقاداتشان منطقی و مستدل است. یك گناه و اشتباه به تنهایی به حساب نمی آید، بلكه تعادل اعمال نیك و بد هر كس مورد توجه قرار میگیرد، تعلیم و تربیت آنان پیچیده نیست، ساده واساسی است: اسب سواری كردن، تیر اندازی نمودن و راست گفتن ...

هرودوت تنها چیزی كه از ثنویت ایرانی و ستیزه بر علیه بدی عرضه می كند مبارزه با گروهی حیوانات موذی است.

درضمن چند مورد از محرمات آنان را بر می شمارد: تف كردن، رودخانه را آلودن و ….

البته از دریای عظیمی كه از نظر اخلاق و اعتقادات و فلسفه حیات و … زردشت به دنیای آن روز عرضه كرده است، این چند مورد فقط قطره كوچكی به شمار می آید ولی به هرحال نمونه ای است برای آشنایی.

مورخان بعد هر كدام مطلب جدیدتری عرضه می كنند. «كتریاس» از طرز ازدواج پارسیان سخن می گوید. «گزنفون» اشاره ی تغییر شكل یافته ای از رستاخیز مردگان در این آیین پیش می كشد ولی «استرابن» خود شخصاً در آسیای صغیر مشاهدات جدیدتری را برای این موضوع دست چین می كند.

علاقه فلاسفه در آن دوران به تاریخ و مذهب ایران كمتر از مورخان نبود. افلاطون بدون شک با آیین و اعتقادات مذهب زردشت آشنایی داشته است و نوشته های افلاطون شاید اولین متن فلسفی یونانی باشد كه از زردشت و هرمزد نام می برد.

ارسطو نیز با ثنویت این آیین آشناست و در آن قدیمی ترین طلایه عقاید افلاطونی را مشاهده می كند.

البته منظور این نیست كه به عقاید یونانی اصل و سابقه ای ایرانی داده شود، بلكه شاید بتوان نوعی تسلسل و مشابهت در آن پیدا كرد.

پس از اسكندر و لشكركشی ها و تماس های مداومی كه میان ایرانیان و یونانیان پدید می آید، به عقاید تازه تری برمی خوریم، از آن جمله در بعضی از آثار می بینیم اظهار می شود كه فیثاغورث و همه فلاسفه نخستین تعلیم یافته مكتب عقلای شرق و ایران بوده اند.

نشر و بسط عقاید فلسفی و مذهبی ایرانیان شاید وسیله ای بود كه مقابله با غلبه هلنیسم و حفظ برتری بكار گرفته شد و یونانیان نیز برای پذیرش چنین نظراتی آمادگی داشتند زیرا كه از بعد از قرون اول قبل از میلاد، فلسفه یونان به سوی نوعی عرفان كشیده می شد و در نتیجه عقاید فیثاغورث چون نوعی مذهب عرضه می گردید و مشهور شد كه فیثاغورث شاگرد زردشت بوده است و افلاطون از فقهای پارسی و پیشوایان دینی زردشتی دیداری كرده است و یا خیال چنین اقدامی را در سر می پرورانده. این ها همه دلایل تازه ای برای نگریستن یونانیان و رومی ها به سوی ایران بود.

رفته رفته دلباختگی به شرق و به خصوص به ایران و آیین زردشت ریشه دارتر می شد و جالب این كه برای دادن ارزش به هر نوشته مربوط به كیمیاگری، ستاره شناسی و اختر شناسی، تبلیغی بهتر و قابل قبول تر از این نمی یافتند كه آن را منسوب به زردشت كنند.

نو افلاطونیان كه با دلایلی بیشتر به عقاید دینی زردشتی رایج در ایران توجه پیدا كردند و ضمن تفسیر عقاید افلاطونی موضوع ثنویت و سایر عقاید زردشتی را جامع تر عرضه نمودند، اصل آفرینش در دین زردشتی را به میان كشیدند كه اصل واحد یا زمان، بالاتر از اوهرمزد و اهریمن قرار دارد. و این اشاره به یكی از عقاید اساطیری دینی زردشتی درباره آفرینش است كه بعدها به زروانیت نیز تعبیر می گردد. افسانه ای جالب این عقیده را همراهی می كند و آن این كه زروان یا خدای زمان و قدرتی بالاتر از همه، قرن ها در انتظار داشتن نسلی صبر كرد و چون دوران این انتظار طولانی بود و صبر و تحمل طاقت فرسا، شكی در او پدید آمد كه هرگز نسلی از او به وجود نخواهد آمد.

اما از صبر و تحمل او اوهرمزد پدیدار گردید؛ نیک، با قدرتی عظیم در مسیر راستی، روشنایی، درخشندگی، خوشبویی و هر آنچه خوبست و دوست داشتنی. و از سایه شک زروان و اهریمن دوست شد، بد، خراب كننده یا قدرتی در مسیر بد كردن، تاریك و بدبو و نفرت انگیز …

و هزاره های آفرینش جولانگاه ستیزه های این دو قدرت نیكی و بدی  است كه سرانجام به پیروزی ابدی اوهرمزد منجر خواهد گردید.

این عقیده  اساطیری ، در آثار یونانی به طور خلاصه ای دیده میشود و در بعضی نوشته های ارمنی، گاهی بصورت تحریف یافته ای عرضه میگردد.

بعدها، پیدایش دین مسیح، مبلغان او را به یادگیری این آیین سوق میدهد و ما تعاریف تغییر شكل یافته ای از اعتقادات زردشتی را در آثار آنان كه به زبان های دیگر است می بینیم

اشوزرتشت نخستین پیام آور دموکراسی و حقوق بشر در جهان

اشوزرتشت نخستین پیام آور دموکراسی و حقوق بشر در جهان




ای مردم بهترین سخنان را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه ای روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید . هر مرد و زن راه نیک و بد را شخصا برگزیند ، پیش از فرا رسیدن روز واپسین همه به پا خیزید و در گسترش آیین راستی بکوشید .
یسنا ۳۰ بند ۲
جهان امروز با آزاد اندیشی و حقوق بشر اداره می شود ، رهبران اکثر ممالک دنیا بر اساس دموکراسی ، کشور خود را اداره می کنند که همانا تصمیم گیری مردم هر سرزمین بر سرنوشت کشور خود می باشد .
حال اگر به گفته ی پیامبر بزرگ آریایی اشوزرتشت اسپیتمان که در بالا آمده است نگاهی بیاندازیم ، خواهیم فهمید که این مرد بزرگ اندیشمند در هزاران سال پیش و پیشتر از یونانیان بر این نکته تاکید بسیار داشته اند .
اگر بخواهیم موشکافانه به تحلیل یسنا ۳۰ بند ۲ از گاتهای اشوزرتشت بپردازیم در می یابیم که ایشان تمام مردم جهان و نه فقط ایران را
( چرا که می فرمایند : « ای مردم » و اشاره ای به مردم خاصی ندارند . ) دعوت می کنند که « بهترین گفته ها را »
( توجه داشته باشید که ایشان می فرمایند : « بهترین گفته ها » یعنی هر گفته ای را نیز نباید گوش داد . ) « به گوش هوش بشنوید »
( بدین معنی که وقتی قرار است بهترین سخنان را بشنوید باید با دقت و هوشیاری تمام و خرد ورزانه آن سخن را شنید . )
« و با اندیشه ای روشن و ژرف بینی آنها را بررسی کنید . »
( در اینجا اشوزرتشت به اندیشه ای روشن اشاره می کنند که همانا بدون تعصب و غرض ورزی به مسائل نگاه کردن است و می بایست که موشکافانه بهترین سخنان را بررسی کرد . )
جالب توجه ترین بخش این یسنا اینست که اشوزرتشت می فرمایند: « هر مرد و زن راه نیک و بد را شخصا برگزیند » ، که در این بخش ایشان بسیار روشن و واضح به برابری مرد و زن در خرد داشتن ، اندیشیدن ، حقوق بشر و دموکراسی اشاره می فرمایند ، که هر کسی چه زن و چه مرد آزاد است که با اندیشیدن درست راه نیک و بد را خویش تمیز دهد .
چه زیبا و هوشمندانه سخن خودشان را به پایان می رسانند که : « پیش از فرا رسیدن روز واپسین همه به پا خیزید و در گسترش آیین راستی بکوشید . »
اشوزرتشت با این نتیجه گیری اندیشمندانه شان به ما یادآور می شوند ، آن زمان که راه نیک را از بد تشخیص دادید ، کوشش کنید که هر شخص به نوبه ی خود آیین راستی را که دریافته است گسترش دهد تا انسانهای دیگر نیز از آن بهره مند شوند ، سخنی که در دنیای امروز از بلندگوهای مختلف جهانی ، بسیار می شنویم که هر آنچه نیک است و به درد بشریت می خورد را فرا گیرید و به دیگران نیز آموزش دهید تا آنها نیز زندگیشان را نیک گردانند .
می بینید که به هیچ عنوان اشوزرتشت نظر خود را تحمیل نمی کنند و نمی گویند که در گسترش آیین من بکوشید . و سخنی دیگر از اشوزرتشت که آزادی خواهی ، حفظ حقوق بشر و دموکراسی در آن به روشنی دیده می شود :
ای خداوند خرد هنگامی که در روز ازل جسم و جان آفریدی و از منش خویش نیروی اندیشیدن و خرد بخشیدی ، زمانی که به تن خاکی روان دمیدی و به انسان نیروی کار کردن و سخن گفتن و رهبری کردن عنایت فرمودی ، خواستی تا هرکس به دلخواه خود و با کمال آزادی ، کیش خود را برگزیند.
یسنا ۳۱ بند ۱۱

سخنان مورخان و استادان درباره داریوش بزرگ

پرفسور هرتسفلد می‌گوید:

«او این‌گونه می‌اندیشید که پادشاه،  زمانی می‌تواند در اندیشه آباد ساختن کشو‌‌ر باشد و ویرانی‌ها را آباد کند که مردمانش از شعو‌ر و سواد کافی برخوردار باشند و اقدامات شاهنشاه را برای اقتدار کشو‌ر درک کنند. در آن زمان شرایط مساعد بود. داریو‌ش انسانی متعالی و مردمانش به آن سطح ازفهم و شعور بودند.»

نظم دادن به مالیات‌های کشوری یکی دیگر از مهم‌ترین اقدامات داریو‌ش بزرگ است. به گفته پلو‌‌‌‌‌تارخ مو‌رخ نامی (سال‌های 46 تا 120 پس از میلاد): «همه ساله از کشورهای مختلف هدایایی به دربار شاهنشاهی ایران می‌آوردند تا این‌که داریوش مقدار مالیات را برای هر ایالت معین کرد.

سپس مامورانی را فرستاد به ایالت‌های امپرا‌توری تا ببینند چه مقدارمردم توانایی پرداخت مالیات را دارند؟ آیا مبلغ تعیین شده فشاری را بر مردم تحمیل نمی‌کند؟ سپس ماموران به حضو‌ر شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر هستند این مبلغ را بپردازند. با این حال داریو‌‌ش بزرگ دستو‌‌‌‌‌ر داد همان مقدار را هم نصف کنند. درباریان علت را پرسیدن وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم، برای خود مبلغی از مردم به صورت غیر‌قانونی دریافت کنند پس باید این را در نظر گرفت.»

هرودوت می‌گوید:

«ازدیگر اقدامات مهم داریو‌ش ابداع خط میخی پارسی باستان است. و‌ی خطو‌ط بین‌المللی ایلامی بابلی را در ایران رواج داد و یک خط مشترک برای قلمرو شاهنشاهی ایران توسط اندیش‌مندان ایرانی ساخت که نام آن را میخی پارسی نام نهاد. که به زودی در 28 کشو‌ر جهان رونق یافت.»

علاقه به آبادی  رونق کشاورزی و سرسبزی از دیگر خصوصیات برجسته داریو‌ش بزرگ بود. وی‌ شهربان ساتراپ ایالت‌های خود را موظف به کاشت درختان و رونق کشاورزی می‌کرد.

در نامه‌ای که باستان شناسان آن را پیدا کرده‌اند و پرفسو‌‌‌‌‌ر ایران شناس گیریشمن آن را به چاپ رساند. داریوش بزرگ به حاکمان روسیه و‌ آسیای صغیر چنین فرمان می‌دهد: «من نیت شما را در بهبود بخشیدن کشورم به وسیله انتقال و کاشت درختان میو‌ه در آن سو‌ی فرا‌ت و در بخش علیای آسیا، تقدیر و سپا‌س می‌گویم.»

طبق گفته پرفسورگیل استاین، دکتر دیو‌ید استروناخ، پرفسو‌‌ر ریچای فرای و پرفسور علی‌رضا شاپور شهبازی:

«داریوش بزرگ برای بنا نهادن ساخت کاخ‌های پارسه از زنان به عنوان یکی ا‌ز مهم‌ترین نیروهای کاری استفاده می‌کرد. چندین مو‌رد کتیبه بدست آمده، نوشته شده است که زنی در این‌جا مسوول بیش از 100 نفر کارگرمرد بود و یا زنی دیگر به دلیل مهارت شغلی‌ا‌ش حقو‌قی معادل 3 مرد دریافت می‌کرد. یا درکتیبه‌ای دیگر آمده زنان کارگر باردار، در ساختن پارسه ا‌ز حقو‌ق شاهنشاهی برای استراحت و بارداری استفاده کردند.»

پرفسو‌ر ژرژ کامرون استاد خطوط کهن باستان:

«کاخ‌ها و نبشته‌های پرافتخار تخت جمشید یکی از شاه‌کارهای عالی بشر است که توسط داریوش بزرگ و فرزندش خشیارشا بنا نهاده شد. پلکان و ستون‌های با شکوه آن در خو‌ر ستایش است.»

ماریژان موله می‌گوید:

«نخستین راه شوسه و زیر‌سازی شده در جهان را به داریو‌ش نسبت داده است.»

به گفته هرودوت:

«داریوش در سال 514 پیش از میلاد به اروپا لشگر ‌کشید و و شبه جزیره بالکان را جزوی از ایران کرد. هدف وی از این کار گزارشی بو‌د که به دربار ایران فرستاده بودند، مبنی بر این‌که قبایل اسکیت‌ها مراسمی کشنده دارند و مردمانی و‌حشی و خون‌ریز هستند.

این مردمان در مراسمی مردمان خود را به هوا پرتاب می‌کردند و از دگر روی در زمین نیزهایی فرو می‌کردند تا آن‌ها پس از افتادن به زمین بروی نیزه‌ها بی‌افتند و کشته شودند. این یکی از مراسم سالانه این کشورها و قبایل برای قربانی کردن در نزد خدایانشان بود. داریو‌‌ش خو‌د را راهبر صلح و خرد جهان می‌دانست و ا‌ز گذشته فرهنگی بسیار کهن ایرا‌نی برخوردار بود و به همین دلیل برای نابودی آنان اقدام کرد و لشگری بزرگ راهی آن‌جا نمود.»

محقق بزرگ آمریکایی پرفسو‌ر «ویلیام جیمز دو‌رانت» می‌گوید:

«داریوش بزرگ برای آن‌که نام خود را برای آیندگان جاودانه بگذارد دست به بنا نهادن کاخ‌های پرسپولیس زد. هنر و معماری این کاخ عظیم به جرات از معبد کرنک و تمام کلیساهای اروپا و میلان زیبا و باشکوه‌تر است. پله‌های باشکو‌ه کاخ در تاریخ بی‌نظیر است. شاید بتوان گفت که کاخ صد ستون سنگی و کاخ آپادانا زیباترین بناهای تاریخ جهان در عهد قدیم و عهد جدید باشد که به دست انسان ساخته شد.»

به گفته پرفسور «گیریشمن»:

«داریوش بزرگ ایران را به ایالت‌های بسیاری تقسیم کرد و د‌ر راس همه ایالت‌های دولت مقتدر شاهنشاهی ایران راقرار داد، برای هر ایالت شهربان مقرر فرمود، برای هر شهربان دبیری گذاشت. در پایان در کل امپرا‌تو‌‌‌ری اشخاصی را گمارد تا وضع کشو‌‌‌ر را بررسی کنند و خطاها و کارهای غیر‌قانو‌نی شهربانان را گزارش دهند.

این افراد گو‌ش‌های شاه نامیده می‌شدند این کار و‌ی مورد ستایش همگان شده بود. زیرا مردمان از ترس این افراد که بالباس‌های شخصی در جامعه بودند از هر اقدام غیر‌قانونی سرباز می‌زدند.»

«هرودوت» مورخ یونانی درباره داریوش بزرگ می‌گوید:

«روزی که داریو‌‌ش از سربازان گارد شاهنشاهی بود در بازار قدم می‌زد و با «سیلوسون» برخورد کرد. سیلو‌سون برادر پو‌‌‌‌‌‌‌‌یکرات دیکتاتو‌ر ساموسی بود. سیلو‌سون قبای قرمز رنگی بر تن داشت. داریو‌ش به نزد وی رفت تا قبا را خریداری کند. ولی سیلوسون آن را بدون پو‌ل به وی هدیه داد. بعدها که داریو‌ش به مقام شاهنشاه بزرگ منطقه شناخته شد سیلوسو‌ن به دربار وی رفت.

پادشاه او را به یاد آورد و گفت زمانی که من هیچ قدرتی نداشتم تو به من نیکی کردی پس دستو‌‌ر داد که به او طلا و جواهرات دهند تا دیگران را تشویق به کردار نیک کند. ولی سیلوسون گفت من هیچ نمی‌خواهم و تنها آمده‌ام تا شهر ما ساموسی را از دست دیکتاتور  «اروی تس»  نجات دهی. سپس داریو‌ش لشگری به فرماندهی«اوتانس» به هم‌راه وی عازم آن‌جا کرد و در نهایت یک جزیره به سیلو‌سون داده شد تا مردم شهر را به آن‌جا منتقل کنند تا زندگی راحتی داشته باشند.»

ماریژان موله و پرفسور هرتزفلدمی‌گوید:

«تقویم کنونی (ماه 30 روز) ایران به دستو‌ر داریوش بزرگ پایه گذاری شد. او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانش‌مند بابلی «دنی تون» بسیج کرده بود. بر طبق تقویم جدید داریوش، روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آن‌ها نو‌روز و دیگری سوگ سیاوش بوده است.»

پرفسور هرتسفلدمی‌گوید:

«داریوش بزرگ طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملن رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می‌بایست خواندن و نوشتن بدانند. این اقدام وی نیز در تاریخ بی‌سابقه بود. او این‌گونه می‌اندیشید که پادشاه  زمانی می‌تواند در اندیشه آباد‌ساختن کشو‌ر باشد و و‌یرانی‌ها را آباد کند که مردمانش از شعو‌ر و سواد کافی برخوردار باشند و اقدامات شاهنشاه را برای اقتدار کشو‌‌ر درک کنند.

برجسته‌ترین اقدام داریو‌‌ش بزرگ بنیان‌گذاری نیروی دریایی ارتش ایران برای نخستین‌بار در تاریخ آریا بوده است. به گفته هرودوت داریوش 2 گروه اکتشافی به دریا گسیل داشت. یکی از هند به دریای عمان و دریای سرخ و سپس از رود نیل رو‌انه دریای مدیترانه نمود. گروهی را تا دریای اژه در کنار ایتالیا و از طرف دیگر گروهی را تا نزدیکی آفریقا فرستاد.

این اقدام داریوش بزرگ به حدی به سرعت پیشرفت کرد که در زمان لشگر‌کشی تاریخی خشیارشا به اروپا به گفته هرودوت 4000 تا 5000 هزار ناوگان دریایی ارتش شاهنشاهی ایران روانه اروپا شده بود. (هرودوت به طور کلی به ایرانیان خصومت بسیار می‌ورزید و این را می‌توان از کتاب‌هایش پیدا کرد. او برای بزرگ‌کردن شکست یونانیان از ایرانیان این‌گونه نوشته که تعداد ایرانیان را بالای یک میلیون نفر می‌رسید‌، حال آن‌که در دنیای آن زمان گردآوری ارتشی به آن بزرگی، خرجی بسیار داشته ولی اقدامات شاهان ایران به‌قدری افتخار‌آمیز بود که او آن‌ها را بازگوکرده است.) بعدهاخشیارشا آن‌ها را به 4 دسته تقسیم کرده بود: ناوگان جنگی برای پرتاب گوی‌های آتشین، ناوگان سرگور، برای دنبال کردن دشمن و تعقیب آن‌ها، ناوگان بارکش برای جابه‌جایی ارتش و سربازان، و ناوگان مهندسی برای جابه‌جایی وسایل مهندسی برای پل‌سازی و کانال زدن و اقدامات مهندسی نظامی.»

پاداش به نیکو‌کاران و وطن‌پرستان و کیفر‌دادن به افراد خائن از دیگر اقدامات داریو‌ش بزرگ بود. هرودوت می‌نویسد:

«زو‌پیر» سردار برجسته ایرانی یک نمونه از این افراد نمونه بود. زوپیر پسر «مگابیز» بود. به داریوش خبر رسید که بابل شهر متمدن جهان آن روز که جزوی از ایران کورش بود سر به شورش نهاده است و مردان بابلی زنان خودشان را در منطقه‌ای گرد آورده‌اند و همگی را خفه کرده‌اند. چون این خبر به داریوش بزرگ رسید وی لشگری بزرگ روانه بابل کرد. ولی شهر بابل دیوارهای بسیار بلندی داشت ماه‌ها ارتش شاهنشاهی ایران در کنار دیوارها منتظر ماندند ولی نتوانستند وارد بابل شود. تا این‌که زو‌‌‌پیر نقشه‌ای کشید و گوش‌ها و بینی خود را برید و خود را با ضربات شلاق آغشته به خون کرد و به پیش داریوش شاه رفت.

شاهنشاه از دیدن‌این منظره سردار خود تاسف خورد و گفت:  «چه کسی تو را چنین کرد؟»  وی پاسخ داد: «من این کار را برای گشودن درب بروی سپاه ایران زمین کرده‌ام و هم اکنون به سوی بابل می‌روم و خود را فراری خطاب می‌کنم که داریو‌‌‌ش‌من را چنین کرده است.» داریو‌ش شاه پاسخ داد: « به خدای که من راضی به این نبودم که تو با خود چنین کنی و حاضر بودم از بابل صرفه نظر کنم.»

نقشه زو‌پیر عملی شد و بابلی‌ها وی را به درون شهر راه دادند. زو‌‌پیر در سومین نبرد با ایرانیان دروازه شهر را گشود و بابل توسط سپاه وطن‌پرست داریوش فتح شد. داریو‌‌ش در فرمانی تاریخی زو‌‌‌پیر را بالاترین وطن پرست (بعد از کورش بزرگ) نامید و خاندان وی را برای همیشه مورد حمایت دولت قرار داد و هر ساله هزاران سکه به خاندان وی عطا نمود.

-----------------------------

تاریخ هرودوت – اوانس -

ایران از آغاز تا اسلام – پرفسور گیریشمن

سرزمین جاوید – پرفسو‌ر هرتزفلد – ماریژان موله

آرمانهای شهریاران ایران باستان – دلفگانگ گنادت – ترجمه سیف الدین دولتشاه

ایران باستان – استاد پیرنیا

سپهبد سورنا

 

پیشگفتار :

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود و اغلب سربازانش کشته شدند.


سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی را اشک سیزدهم به فرماندهی بخشی از سپاه خود برگزید . شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود.

بسیاری از صاحبان قلم در توطئه تاریخ نویسان رومی گرفتار آمدند و تا بالاترین حد سورنا را ستایش کردند تا بدین گونه اشک سیزدهم را ناکارا و ضعیف جلوه دهند حال آنکه سپاه ایران به فرماندهی ارد اول در آن زمان در شرق در حال جنگ با اقوام بدوی بود و وقتی شنید از غرب به ارمنستان سپاه روم لشکر کشی کرده است یکی از سرداران خود به نام سورنا را به جنگ آنان فرستاد در حالی که خود با دیگر سپاهیان ایرانی ، برای حفظ کیان کشور می جنگید . دشمنان اشک سیزدهم این مبالغه تا حدی پیش بردند که گفتند سورنا ارد اول را بر تخت نشانید حال آنکه همه ما می دانیم مجلس مهستان در آن زمان پادشاهان ایرانی را انتخاب می نمود . رومیان پس از شکست از ایرانیان توطئه های بسیاری بر علیه ایرانیان برپا نمودند و از جمله انداختن مرگ سورنا بر گردن اشک سیزدهم و یا همان ارد اول بود .

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است) در تهران خياباني به نام سورنا وجود دارد. از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد

ژول سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند


کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی برایران، دستیابی به گنجینه‌های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود


افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده قسمتی از ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل میکرد و مانند ما دچار تشنگی نمیشد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژهای از میدان بیرون رفته وبه استراحت میپرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کرده اند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود . هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس باید میجنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آنروز سایه افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود درخاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بیشتری بنمایند

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراتوری ایران بگیرند . و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود . و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد . اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است.

(*) ارد سیزدهمین پادشاه سلسله اشکانی بود او مقتدرترین حکمران آن سلسله است . فرماندهان بسیار شجاعی همچون سورنا را در اختیار داشت . در ضمن ارد نام اندیشمند و مصلح کشورمان ارد بزرگ هم هست او دارای درسهای زیادی در حوزه اخلاق و حکمت است و صاحب نظریاتی همچون قاره کهن و کهکشان بزرگ اندیشه و ...

بن مایه :

1.       کتاب زندگی‌نامه کراسوس | برگهٔ ۲۱

2.       دکتر بهرام فره‌وشی. ایرانویچ. چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۶۵.

3.       مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی

4.       تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده

5.       دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..

6.       دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..

7.       ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.

8.       ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.

برگرفته از:http://www.mehremihan.ir/irans-great/179-sourena.html

داستان فرود فرزند سیاوش

داستان فرود فرزند سیاوش

فرود نام فرزند جوان و دلاور سیاوش از همسر دیگرش "جریره” بودکه دژبان مرزی توران زمین بود .فرود با آنکه دژبان توران بود اما از تورانیان دل خوشی نداشت و همواره بدنبال فرصتی برای کینخواهی پدرش از تورانیان بود .

پس از مرگ سیاوش ، کیخسرو فرزند او بر تخت شاهی ایران می نشیند و به کینخواهی پدرش از تورانیان می پردازد . در نخستین گام سپاهی گران فراهم آورده و توس را به سالاری آن بر می گزیند و فراوان او را پند می دهد که در راه تازش به توران از آزار بیگناهان و کشاورزان و ... بپرهیزد و از راه بیابان برود چرا که می داند برادرش فرود دژبان مرزی توران است ، از همین روی توس را فرمان می دهد که بسوی فرود نرود جرا که ممکن است جنگی میان این دو روی دهد و فرجام چنین جنگی جز بدبختی نباشد .توس نیز در ظاهر سخنان او را می پذیرد و با سپاهی گران به سوی توران براه می افتد .اما هنگامی که به دوراهی کوهستان و بیابان میرسد ، دست بنافرمانی می زند و با بهانه های گوناگون پهلوانان سپاه را همداستان می کند که امکان رفتن از راه بیابانی نیست و باید از همان راه کوهستانی برویم که فرود سیاوش آنجا ساکن است. پهلوانان ایران از جمله گودرز در برابر توس می ایستند و فرمان کیخسرو را یادآوری می کنند اما توس بی توجه به آنان سپاه را براه کوهستانی می راند . توس در راه هر آنچه را که دید از میان برد تا سپاه نزدیک دژ فرود رسید.چون فرود دانست که آن سپاه فرستاده ی برادرش به کین خواهی پدرش روانه هستند ، گفت من نیز با آنها همراه خواهم شد و با تخوار به بالای کوه رفت که سپاه را ببیند.تخوار یک یک پهلوانان را از روی درفششان به  فرود معرفی کرد.توس آنها را بالای کوه دید و گمان کرد که جاسوسند.خشمگین شد و به پهلوانان بانگ زد، کسی برود و آن دو نفر را بیاورد و اگر نیامدند آنها راهلاک  کند.بهرام فرزند گودرز بر اسب زد و بالای کوه رفت. بهرام به تندی سخن آغاز کرد ولی وقتی نشان سیاوش، خال سیاه را به روی بازوی فرود دید او را شناخت واز اسب به زیر آمد و در برابرش سربر خاک نهاد .فرود نیزازاسب به زیر آمد و به بهرام گفت:

دوچشم من ار زنده دیدی پدر             همانا نگشتی از این شا دتر

بهرام به  فرود گفت:ای شهریار، توس انسان خردمندی نیست و با خاندان شما سر یاری ندارد و خود درهوای شاهی بود. این را بدان هرکس بجز  من به سوی تو آمد بر آنها ایمن باش.در دژ را ببند و مواظب باش.وقتی بهرام سوار اسب شد که برود،

یکی گرز پیروزه دسته بزر        فرود آن زمان برکشید از کمر

و به بهرام بعنوان یادگار داد. چون بهرام نزد توس بازگشت به  او گفت آن شخص فرود است و کیخسرو گفته بود کسی مزاحم برادرش نشود.ولی توس ستمکاره چنین پاسخ داد:

ترا گفتم او را بنزد من آر                     سخن ھیچ گونھ مکن خواستار

گر او شهریارست پس من کیم           برین کوه گوید ز بهر چیم

یکی ترک زاده چو زاغ سیاه             برین گونه بگرفت راه سپاه

پس رو به پهلوانان کرد و گفت یکی را می خواھم به سوی آن تورانی  رفته سرش را با خنجر بریده پیش من آورد

یکی نامور خواهم و نامجوی           کز ایدر نهد سوی آن ترک روی

سرش را ببرد بخنجر ز تن             بپیش من آرد بدین انجمن

بهرام گفت از خداوند خورشید وماه دلت شرم آورد که:

بدان کوه سر خویش کیخسرو است          که یک موی او به ز صد پهلوست

ھران کس که روی سیاوش بدید                  نیارد ز دیدار او آرمید

توس تهی مغز فرمان داد تا داماد خودش ریونیز روانه کوه بشود.فرود با یک تیر سر و کلاه ریونیز را بهم دوخت و پهلوان از اسب فرو افتاد و اسبش شتابان به اردوگاه بازگشت.توس فرزند خود زرسپ را روانه کرد و اینبار، فرود دلاور اسبش را برانگیخت :

که  با کوهه زین تنش را بدوخت     روانش ز پیکان او برفروخت.

خروش از سپاه ایران برخاست، توس با دلی پرخون و چشمانی گریان زره پوشید و روانه کارزار شد.دوباره فرود اسب توس را نشانه رفت و سپهبد را از اسب سرنگون کرد.توس در حالیکه زنان فرود از بالای دیوار دژ به  او می خندیدند پیاده، سپر بر گردن روانه اردوگاه شد. گیو از کار فرود در خشم شد جامه ی نبرد پوشید بر اسب نشست و بر کوه بالارفت. تخوار از گیو و نجات کیخسرو برایش تعریف کرد.فرود که نمیخواست آسیبی به گیو برسد اسب اورا نشانه رفت و گیو را مجبور کرد پیاده به اردوگاه برگردد. بیژن چون رنج پدر را دید گفت زین از پشت اسب برندارم تا مگر کشته شوم یا فرود را بکشم.گیو زره و کلاهخود سیاوش را به او داد.اینبار فرود اسب بیژن را کشت و بیژن پیاده به دنبال فرود رفت و اسبش را به خاک افکند.فرود به سوی دژ برگشت و به درون دژ رفت و درها را بستند.توس لشکر به کوه راند:

چو خورشید تابنده شد ناپدید         شب تیره بر چرخ لشکر کشید

جریره آن شب با درد وغم بخفت و در خواب آتشی بلند در دژ دید که همه در آن سوختند. بربالین فرود آمد:

بدو گفت بیدار گرد ای پسر              که ما را بد آمد زاختر بسر

بما در چنین گفت جنگی فرود          که از غم چه داری دلت پرزدود

بروز جوانی پدر کشته  شد             مرا روز چون روز او گشته شد

فرود زره پوشید.تمام سپاه را اسلحه داد چون از دژ پا بیرون نهاد، سپهدار توس فرمان داد تا کوس جنگی فرو کوفتند.روز به نیمه رسیده بود که نیمی از سپاه فرود کشته شده بودند.کم کم دیگر سواران از گرد فرود رفتند و آن پهلوان تنها کارزار می کرد. آنقدر جنگید تا بازویش سست شد.پس به سوی دژ شتاب کرد. بیژن همراه رهام به سوی فرود تاختند.پهلوان کلاه بیژن را شناخت.دست بر گرز برد.به بیژن در آمد چو شیر دژم. برسر بیژن کوبید و اورا بی تاب کرد. رهام تیغ هندی برمشت، از پشت فرود پیش آمد و تیغ بر کتف او کوفت.فرود ھمچنان اسب می تاخت و چون به در دژ رسید بیژن به او رسید با تیغی پای اسب او را قلم کرد.فرود به درون دژ رفت و در را پشت او بستند.فرود لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می شد.چون لب از لب برداشت گفت:جان پاک من در دست خداوند است.

بگفت این و رخسارگان کرد زرد           برآمد روانش بتیمار و درد

زنان و کودکان بر بلندی دژ شدند و از آنجا خویشتن را بر زمین افکندند.جریره آتشی بزرگ برپا کرد و همه ی گنجها را به آتش سپرد، پس به سرای اسبان رفت تیغی به دست گرفت و شکمشان را بدرید.خون و عرق بر چهره اش می دوید، پس به بالین فرود آمد دشنه ای بر جامه ی او بود، آنرا برکشید، صورت خود را بر صورت تنها فرزند خود نهاد و دشنه را بر شکم خود فرو برد و جان بداد.دیری نگذشت که ایرانیان در دژ را گشادند.بهرام خود را به  نزدیک جایگاه فرود رسانید و در کنار پیکر او زانو زد وبه تن او جامه ی پهلوی  کرد.سپس رو به ایرانیان کرد و گفت:

اینک چگونه در روی کیخسرو نگاه خواهیم کرد، شما به کین سیاوش کمر بستید اما در آغاز راه پسر سیاوش را کشتید.پهلوانان همه گرد تخت جمع شدند و توس هم اشک بر رخسارش دوید .

چنین گفت گودرز با توس و گیو            همان نامداران و گردان نیو

که تندی نه کار سپهبد بود                   سپهبد که تندی کند بد بود

که تندی پشیمانی آردت بار تو              در بوستان تخم تندی مکار

پس دخمه ای شاهوار در آن کوهسار بنا کردند، تن و بدن فرود را بیاراستند و زرسپ و ریونیز را در کنار فرود به دخمه سپردند.

پخش ویژه : مهرمیهنhttp://www.mehremihan.ir/novelistic/79-dastanshahnameh/2797-foroud-siyavash.html

پندهای اخلاقی در شاهنامه

پندهای اخلاقی در شاهنامه                                       

 

به یزدان هر آنکس که شد نا سپاس              بدلش اندر آید ز هر سو هراس

...................

پسر کو رها کرد رسم پدر                           تو بیگانه خوان و مخوانش پسر

...................

بیا تا جهان را به بد نسپریم                         به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار                         همان به که نیکی بود یادگار

...................

مکش مورکی را که روزی‌کش است            که او نیز جان دارد و جان خَوش است

...................

چه گفتند ؟ گفتندگان پرخرد                        هر آنکس که بد کرد کیفر برد

پشیمان شده داغ دل پرگناه                        همی سوی پوزش بجوئید راه

مگر کان درختی که از کین برست              به آب دو دیده توانیم شست؟

ببوئیم تا آب و رنجش دهیم                        چو تازه شود تاج و گنجش دهیم

که هرکس که تخم جفا را بکشت                نه خوش روز بیند نه خرم بهشت

...................

ندانسته در کار تندی مکن                         بیندیش و بنگر ز سرتا به بن

پژوهش نمای و بترس از کمین                   سخن هر چه باشد به ژرفی ببین!

...................

چو دانا تو را دشمن جان بود                      به از دوست مردی که نادان بود

بیاموز و بشنو ز هر دانشی                        بیابی ز هر دانشی رامشی

...................

چو نیکی کنی نیکی آید برت                      بدی را بدی باشی اندر خورت

...................

تو گر دادگر باشی و پاک رای                    همی مزد یابی به دیگر سرای

...................

درشتی ز کس نشنود نرم گوی                  سخن تا توانی به آزرم گوی

...................

به گیتی سخن گفتن نابکار                        نه خوب آید از مردم هوشیار

...................

پسر را پدر گر به زندان کند                     از آن به که دشمن گل افشان کند

...................

بد و نیک هر دو ز یزدان بود                    لب مرد باید که خندان بود

...................

ز گیتی همه پند مادر نیوش                      به بد نیز مشتاب و بر بد مکوش

...................

به داد و دهش دل توانگر کنید                  از آزادگی بر سر افسر کنید

دل و پشت بیداد را بشکنید                      همه بیخ و شاخش ز بن برکنید

...................

گر افزون شود دانش و داد من                پس از مرگ روشن شود یاد من!

...................

بزرگ آنکسی کو بگفتار راست               زبان را بیاراست کژی نخواست

...................

هر آن دل که از آز شد دردمند                 نیایدش پند خرد سودمند

...................

به آموختن گر ببندی میان                      ز دانش روی بر سپهر روان

آیین نوروز در باور زرتشتیان

فیروزه ماوندادی:

بر آمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان  و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
مبارک بادت این روز و همه روز

نگهبانی و گرامی‌داشت  طبیعت و زیست بوم‌های بشری و هازمان‌ای آرام، آزاد و شاد در گذر هزاران سال همواره برای ایرانیان خویشکاری‌ای بزرگ و مقدس دانسته می‌‌شده است، بسیاری از باورها ،آیین‌ها و جشنهای ایرانی از پدیده‌های طبیعت برخاسته و از آن الهام گرفته است .
بزرگترین جشن ایرانیان از کهن تا به امروز، جشن زایش دوباره  طبیعت یعنی نوروز بوده است که بنا به باورشان گردش سال خورشیدی از نو شروع شده و دنیای مادی را در آخرین روزهای سال دچار دگرگونی می‌‌کند .
اقوامها و ملتهای گوناگونی از جمله در آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان، قرقیزستان و...
و همچنین در زنگبار واقع در آفریقای شرقی که در قدیم سکونتگاه ایرانیان مهاجر بوده نوروز را با رسمهایی گوناگون ولی با هدفی مشترک جشن می‌‌گیرند.
زرتشتیان از جمله اقوام ایرانی هستند که در تمام دوران تاریخ با وجود فشارها و شرایط سخت حاکم در زمان‌های گوناگون این جشن را پاسداشت نموده و امروزه با شکوه می‌‌گیرند .
از ماه اسفند طبق عادت دیرینه شروع به خانه تکانی می‌‌کنند و بنابه این باور که 10 روزبه عید مانده فروهر نیاکانشان به خانه‌هایشان سرکشی کرده و  اگر تمیز باشد از آنها خشنود گشته و در طول زندگی آنها را کمک کار هستند ولی اگر تمیز نباشد از آنها دلخور می‌‌شوند و روی برگردان، پس تا قبل از پنجه بزرگ که 20اسفند است خانه تکانی‌ها را تمام کرده وسایل کهنه را دور می‌‌ریزند،زمین‌ها را شخم می‌‌زنند وتدارک گهنبار ودر کنار آن هفت سین را می‌‌بینند ،هفت سینی که در درون آن نمادهایی از امشاسپندان وجوددارد:
ماهی و تخم مرغ که نماینده بهمن امشاسپند هستند ،فرشته‌ای که نگهبان حیوانات سودمند در جهان مادی است.
البته تخم مرغ نشان از گردی جهان و زایش و باروری نیز هست و این نماد به ما یادآوری می‌کند همیشه نیک اندیش باشیم.
نماد بعدی شمع یا آن آتش‌دانی است که می‌‌گذاریم بر سر سفره به نشان از اردیبهشت امشاسپند تا صفت راست گویی و راست کرداری را در خود تقویت کنیم.
امشاسپند بعدی شهریور است که نگهبان فلزات در جهان مادی است و یادآور قدرت و توانایی کارهای خوب و شایسته است و به نشان آن سکه یا کاسه فلزی می‌‌گذارند.
چهارمین امشاسپند سپنته‌آرمی‌تی است که نگهبان زمین‌های سودمند است و یاد‌آور فروتنی و بردباری در زندگی چون مادر زمین است و نماد آن سفره سفید و تمیزی است که می‌"سترانیم.
آب تمیزی که بر سر سفره می‌‌گذاریم نمادی از خرداد امشاسپند است که پاسدار تمام آبهای جهان است و رسایی و تکامل را جستجو می‌کند.
و آخرین نماد سبزه و گل است به نشان از امرداد امشاسپند که نگهبان گیاهان در این جهان مادی است و جاودانگی و بی مرگی را گوشزد می‌‌کند .
حال در کنار نشان‌ها هفت شین یا هفت سین را می‌‌چینند در بعضی از خانواده‌ها مرسوم است که در کنار اینها هفت‌چین (هفت نوع میوه چیدنی مثل :انجیر، خرما، بادام،... )را برای برکت این نوع محصول در زندگی و همچنین هفت نوع غلات و حبوبات (مثل : برنج ،عدس ،نخود،...) را بر سر سفره می‌‌گذارند و از اهورامزدا خواستار برکت و ازدیاد این محصولات در سال جدید می‌‌شوند و در روز سیزده‌بدر،آشی می‌‌پزند و این حبوبات را داخل آن می‌‌ریزند.
قبل از نوروز چند جشن کوچک دیگری است که نوروز را نوید می‌‌دهد ،گهنبارِ چَهره همسپت میدیارم گاه که آخرین چهره گهنبار است یکی از این جشن‌هاست ، در باور زرتشتی در این چَهره خداوند انسان راکه آخرین مخلوق است می‌‌آفریند و آفرینش او تمام می‌‌شود و سال نو آغاز می‌‌گردد.
این چَهره پنج روز است که به پنجه کوچک یا پنجی معروف است ،این گهنبار  از 25 اسفند شروع می‌‌شود. هر خانواده‌ای که گهنبار دارد مهمانی می‌‌دهد، خیر و خیرات می‌‌کند و بقیه خانواده‌ها هم حتما در این پنج روز آتشی تنور می‌‌کنند و نان می‌‌بندند هیزم‌های قدیمی‌ ‌را می‌‌سوزانند و آرد موجود در خانه را نان می‌‌پزندو کماچ شیرین که ویژه زرتشتیان است درست می‌‌کنند و این نان و کماچ رادرسر سفره نوروزی می‌‌گذارند تا برکت آرد و نان در خانه شان زیاد شود در این پنج روز هر زرتشتی خویشکاری خود می‌‌دانست به خانواده ای که توان مالی کمتری داشتند کمک کند از آرد گرفته تا خشکبارو لباس و... همین سنت قشنگی، که امروزه دوباره در سطح ملی آن جریان پیدا کرده است .
یکی دیگر از سنتهای زرتشتی تا قبل از رسیدن تحویل سال  شب وه است این جشن که شب قبل از سال نو می‌‌باشد آخرین روز پنجی محسوب می‌‌شود، مردم محله در آتشکده آن منطقه جم می‌‌شوند و اوستا می‌خوانند و رسم بوده تا سپیده بیدار می‌‌ماندند و مستقیم از آنجا برای آتش بوم کردن به منزل خود می‌‌رفتند ولی امروزه این سنت زیبا فراموش شده ولی در یکی از محله های یزد به همت دهموبد آنجا آقای کیخسرو دوباره این رسم پایه گذاری شده و شب وه مردم به آتشکده می‌‌روند ، اوستا و شاهنامه می‌‌خوانند، سخنرانی می‌‌کنند و هم وعده می‌‌شوند برای آتش بوم کردن و پس از سه ،چهارساعتی به خانه خود می‌‌روند.
آتش بوم کردن، نیز یکی از سنتهای بسیار دلچسبی است  که انسان در آن حالت روحانی و معنویش غرق می‌‌شود، زرتشتیان بر طبق آن باوری که ده روز قبل از سال نو (پنجه بزرگ) فروهرهای درگذشتگان‌شان به جهان مادی می‌‌آیند در این شب با برافروزی آتش و اوستا خوانی و بوی خوش آنها را بدرقه می‌‌کنند این رسم نیز در اکثر جاه‌ها فراموش شده ولی در بعضی محله‌ها انجام می‌‌شود به این شکل که از روز قبل دسته‌ای از هیزم را در بالای پشت بام آماده می‌‌کنند و سر ساعتی که مشخص شده (قبل از طلوع خورشید) بالای پشت بام می‌‌روند و از آتشکده آهنگ اوستا پخش می‌‌شود و همگی شروع به روشن کردن آتش می‌‌کنند (بدون مواد آتش‌زا) وتا پایان آن اوستا دسته جمعی خوانده می‌‌شود و بوی خوش بر روی آتش می‌‌ریزند و بدین گونه فروهرها را بدرقه می‌‌کنند، پس از آن کمی‌‌از آتش را درون آپرگونی (مجمر آتش‌) می‌‌ریزند و شخصی از خانواده آن را به آتشکده می‌‌برد و در جایگاه ویژه می‌‌ریزد ودر واقع همه آتشهای خانگی را به آتشکده می‌‌برند تا همازور شوند .
از دیگر جشنهای قبل از نوروز "چهارشنبه سوری "است که هنوز محله‌هایی‌ست که بصورت قدیمی‌‌ این رسم را بجا می‌‌آورند.
سوری به معنای سرخی، رنگ گل و شراب و سور به معنی عیش و سرور و شادمانی است و آتش را به آن جهت روشن می‌‌کردند و از آن می‌‌پریدند که باورمند بودند تمام بدی‌ها و سیاهی‌ها (امروزه بصورت انرژی منفی مطرح می‌‌شود) در آتش افکنده و سوزانده می‌‌شود و از آن پاکی و گرما (انرژی مثبت) می‌‌گرفتند .
خرمن‌های هیزم را به هفت کوپه (به نیت هفت امشاسپند) تقسیم می‌‌کنند و آنها را روشن می‌‌کنند، دور آتش گرد هم می‌‌آیند و سرود و شعر می‌‌خوانند و دف می‌‌زنند، پس از این مراسم که مردم به خانه هایشان می‌روند دخترهای دم بخت هم وعده می‌‌شدند و لباس‌هایی که برای خودشان نبود می‌‌پوشیدند، یک روسری روی صورتشان می‌‌کشیدند که چهره آنها مشخص نباشد و می‌‌رفتند قاشق زنی‌، با یک ملاقه به کلوم در می‌‌زدند و صاحبخانه برایشان آجیل‌، شیرینی، قند، نبات یا چیز دیگری برایشان می‌‌آورد‌، این آجیل و شیرینی که شادباش همه خانه‌ها بود را مقداری همان شب می‌‌خوردند و مقداری را برای سفره نوروزی نگه می‌‌داشتند (این جشن قاشق زنی امروزه در غرب نیز بصورت هالوین اجرامی‌‌شود)
آجیل مشگل گشا که ازهفت میوه خشک تهیه شده در شب چهارشنبه سوری بایسته بود و همه خانواده برای تندرستی و شادی از این آجیل می‌‌خوردند.
از دیگر سنت‌های زیبای چهارشنبه سوری که امروزه از خاطره ها رفته کوزه شکستن است (شاید بدلیل اینکه دیگر کوزه ای وجود ندارد)، بدین شکل بوده که کوزه قدیمی‌‌را بالای بوم می‌‌بردند و آن را به زمین پرتاب می‌‌کردند زیرا می‌‌گفتند فروهرها از این آب می‌‌نوشند ،پس کوزه نو را جایگزین می‌‌کردند ودر آن آب تازه می‌‌ریختند و با آن آب که به معنای روشنایی است خانه را آب پاشی می‌‌کردند، البته این امر به واقع شوندش این است که طی یک سال خلل و فرج کوزه توسط املاح آب گرفته می‌‌شد و دیگر کارایی لازم را نداشت واز این ترفند برای دل کندن از آن کوزه قدیمی‌‌استفاده می‌‌شده است.
و اما نوروز زرتشتیان تمامی‌‌ایران صبح اول سال نورا برای دید و بازدید عمومی‌‌ به آتشکده محله یا شاه ورهرام ایزد می‌‌روند در آنجا همه اوستا می‌‌خوانند و بهم شادباش می‌‌گویند بعد ازآن  رسم است که به پرسه می‌‌روند
-پرسه سال نو رسمی‌‌که هر خانواده ای که در آن سال عزیزی رااز دست داده اول سال نو سفره ای می‌‌اندازد  و عکس آن عزیز راهمراه با گل و نبات و قهوه بر سر آن سفره می‌‌گذارد و همۀ فامیل‌ها و آشناها در آن روز برای جاسبزی این شخص به منزل او می‌‌روند–بعد به آرامگاه بر سر مزار مادر، پدر،....می‌‌روند و برایشان گل و سبزه می‌‌گذارند وبا درود به روان همه فروهرها بهترین جایگاه را برایشان آرزو می‌‌کنند .
پس از این مراسم نوبت به دیدو بازدید می‌‌رسد که مانند سایر اقوام ایرانی اول از بزرگتر فامیل، پدرو مادر شروع می‌‌شود و همۀ دوستان و آشنایان برای شادباش سال نو و آرزوی تندرستی و شادی و آرامش در طول سال به منزل یکدیگر می‌‌روند تنها تفاوتی که با بقیه ایرانی‌ها در دید و بازدید دارند این است که زمانیکه به منزل یکدیگر می‌‌روند اولین چیزی که برای تعارف می‌‌آورند آیینه و گلاب است به این منظور که در این خانه بهترین چیز برای تقدیم به شما روی زیبای خودتان است با عطر گلاب وبعد با شیرینی وآجیل و چیزهای دیگر پذیرایی می‌‌کنند .
روز ششم فروردین یا  "هاوزرو" که برابر با روزخرداد از ماه فروردین است زایش اشوزرتشت و به پیامبری رسیدن او می‌‌باشد که از قدیم تا به امروز فرخنده شمرده می‌‌شود و جشن می‌‌گیرند در این روز آش می‌‌پزند و خیرات می‌‌کنند .
پس از نیمروز تمامی‌ ‌مردم درآتشکده باشنده می‌شوند و مراسم شاباش برگزار می‌‌شود به این شکل که مردم گرداگرد می‌‌نشینند و بزرگ ده در وسط ، هرکس هر مبلغی را که می‌‌خواهد به او می‌‌دهد و مردم برای آن شخص وخانواده اش شاباش می‌‌فرستند و این پول جمع آوری شده را برای خرج یک سال هیزم و عود و ساختمان آتشکده به انجمن آن محل می‌‌سپردند، پس از آن به سالن‌های اجتماعات می‌‌روند و برای زادروز پیامبرشان شادی و سرور می‌‌کنند .
در پایان نوروز سیزده بدر است که برخلاف باور کنونی که نحسی آن را بدرمی‌‌کنند، جشن سیزده فروردین روز بسیار فرخنده و همایون است ،تا کنون هیچ دانشمندی ذکر نکرده که سیزده روز نحس است بلکه همگی آن را بسیار فرخنده می‌‌دانستند مثلا"در رویه‌ی 226 آثارالباقیه جدولی برای سعد و نحس بودن وجود دارد که در آن سیزده نوروز که تیر روز نام دارد کلمه سعد به معنی نیک و فرخنده است آمده و به هیچ وجه نحسی و کراهت ندارد واین نحسی باور اعراب است که روز سیزده تمامی‌‌ ماهها را نحس می‌‌دانند .
چون ماه فروردین هنگام جشن و شادی و موقع فرود آمدن فروهران است و تیر روز برای اولین بار از این ماه می‌‌شود، ایرانیان قدیم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادی کردن که به یاد دوازده ماه سال است روز سیزدهم نوروز را که فرخنده است به باغ و صحرا می‌‌رفتند و شادی می‌‌کردند و در حقیقت به این ترتیب دوره‌ی نوروز را به پایان می‌‌رسانیدند .
پس از آن روز نوزده فروردین یا جشن فروردگان (فرودُگ )را داریم ،برابری روز و ماه فروردین است و جشن فروهرها، که زرتشتیان در آرامگاه گردهم می‌‌آیند و موبدان اوستای دسته جمعی می‌‌خوانند، لُرکهای تهیه شده از هفت نوع میوه خشک و می‌زد که میوه‌های تر و خوراکی‌های ویژه که برای این مراسم تهیه می‌‌شود را سر سفره می‌‌گذارند و پس از تمام شدن اوستا بین مردم تقسیم می‌‌شود وخدابیامرزی می‌‌دهند .
در هر حال تمامی‌‌این مراسم به هر دلیل که باشد هدف دور هم بودن مردم بوده چیزی که امروزه در هازمان شهری و صنعتی تشنه آن هستند با امید به اینکه بتوانیم این سنت‌های قشنگ که انسان را از افسردگی ،خشونت ،بی رحمی‌‌و... بیرون می‌‌آورد دوباره رواج دهیم و جو معنوی و شادزیستن رادوباره زنده کنیم.

بن مایه : روزنامه امرداد
برگرفته از مهر میهن

نوروز از زبان شریعتی

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند

خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.
 
این نوشته از کتاب کویر دکتر شریعتی است

جشن جهانی نوروز

دکنر کورش نیکنام

ایرانیان باستان، بر پایه‌ی آموزش‌های پیامبرشان اشو زرتشت، بر این اندیشه بودند که شادی از جلوه‌های نیک اهورایی و همساز با زندگی‌ست، با این نگرش، پیوسته بر آن بودند تا در هر مناسبتی اندوه و سوگواری را از خود دور سازند.

جشن نوروز از برجسته‌ترین و با شکوه‌ترین یادگاری‌های ایرانیان است که سال‌های زیادی را پشت سر گذاشته است و یکی از جشن‌های بسیار کهن جهان به شمار می‌رود.

بیشترین ارزش این جشن را می‌توان در آن دانست که با سپری کردن نشیب و فرازهای فراوان، چون کوهی استوار ایستاده و با روح و احساس مردم این سرزمین چنان سرشته شده است که آنها همه ساله در ژرفای دل و جان و روان خود چشم به راه فرا رسیدن آن هستند و از هفته‌ها قبل، با ایمان و علاقه‌ی سرشتی به پیشبازش می‌روند.

بدین گونه هنگامی که گل، گیاه و سبزه جان تازه می‌گیرند و جهانِ زنده، درفش رنگارنگ زندگی را به شادی می‌افزاید، از سوی دیگر فروغ عشق و امید سراسر آفرینش را فرا می‌گیرد و جنبش، تلاش و کوشش در همه جا و همه چیز دیگر بار جان می‌گیرد. سال نو و جشن نوروز در شروع ماه فروردین با شکوهِ تمام آغاز می‌شود.

نوروز

پیدایش نوروز


گروهی از پژوهشگران و تاریخ‌نگارانِ ایرانی بر این باورند که جشن نوروز را جمشید، پادشاه پیشدادی، بنیان نهاده است؛ نکته و باوری که دانشمندان و شاعرانی چون: حکیم فردوسی توسی، خیام نیشابوری و ابوریحان بیرونی در آثار ارزشمند خود گزارش آن را به خوبی شرح داده‌اند. در ادبیات کهنِ منسوب به زرتشتیان آمده است که خداوند جان و خرد، گیتی را در شش هنگام یا شش چَهره (گاهنبار) آفریده و هر چَهره، پنج روز به طول انجامیده و در هر چَهره یکی از پدیده‌های اهوارامزدا که لازمه زندگی است آفریده شد.

به این ترتیب که نخست آسمان، سپس آب، زمین، گیاهان، جانوران و در پایانِ چَهره ششم که پنج روز آخر هر سال است، انسان آفریده شده و با پیدایش انسان، تکامل در آفرینش به مرحله تازه‌یی رسید و از آن پس انسان اندیشمند با بهره‌گیری از شرایط مناسبی که از پیش برایش فراهم شده بود زندگی خود را روی زمین آغاز کرد.1

زرتشیان برابر نوشته‌های اوستایی باور دارند که دَه روز مانده به آغاز فروردین ماهِ هر سال، فرَوَهرهای2 درگذشتگان، به زمین فرود خواهند آمد، مدت ده شبانه‌روز میهمان فرزندان و نوادگان خود خواهند بود و در سپیده‌دم نخستین روز از ماه فروردین (آغاز نوروز) به جایگاه مینوی خود باز خواهند گشت. در شبِ پیش از نوروز، زمانی که تاریکی آخرین شب سال در برابر سپیده‌دم نخستین روز بهار، رنگ می‌بازد، با افروختن آتش بر بالای بلندی و یا بام خانه‌ها، بازگشت فرَوَهَرها از زمین را بدرقه می‌کنند و با نیایش خود، خشنودی روان و فرَوَهَر درگذشتگان را فراهم می‌سازند و بازآمدنشان را در آغاز سال بعد، آرزو می‌دارند.3

نوروز

سفره نوروزی

پیش از تحویل سال نو باید سفره‌ی نوروزی آماده شود. در زمان گذشته این سفره را، زیرِ ویجو پهن و پس از آغاز سال نو آن را به روی ویجو منتقل می‌کردند.

در سفره‌ی نوروزی به جز نماد‌هایی از امشاسپندان4، میوه، خوراکی و چیزهای دیگری هم وجود دارد.

کتاب اوستا - نامه‌ی آیینی زرتشتیان - یا کتاب گات‌ها - پیام اشوزرتشت - را در کنار آینه و گلابدانِ پُر از گلاب می‌گذارند. چراغ روشن که نماد فروغ ایزدی و یادآور نیک‌اندیشی و راستی است نیز در سفره وجود دارد. چند تخم‌مرغ ساده و رنگ کرده را هم که نشان باروری می‌دانند بر روی سفره قرار می‌دهند.

نوروز


هفت سین
در سفره‌ی نوروزی «هفت سین» نیز فراهم می‌شود. عدد هفت یکی از عددهای ورجاوند و گزیده شده در فرهنگ ایرانی و زرتشتی است. هفت‌سین در مراسم نوروزی به روایت‌های گوناگون به وجود آمده است، گروهی از پژوهشگران بر این باورند که در زمان ساسانیان، بشقاب‌های نقش‌دار بسیار زیبایی را از سرزمین چین به ایران آورده‌اند که به تدریج به نام آن سرزمین «چینی» نام گرفته‌اند و واژه «چینی» بعدها به «سینی» تبدیل شده است. در جشن نوروزِ آن زمان، میوه‌ها و شیرینی‌ها و خوراکی‌های دیگر را در هفت عدد از این سینی‌ها می‌چیدند و بر سفره نوروزی می‌گذاشتند و آن را هفت‌چینی یا هفت‌سینی می‌گفتند که بعدها در طول زمان به هفت‌سین تبدیل شده است.

گروهی دیگر چنین باور دارند که در زمان‌های پیش و به هنگام نو شدن سال، هفت‌شین بر سفره نوروزی می‌گذاشتند مانند: شیر، شکر، شیرینی، شربت، ... که به تدریج به هفت‌سین تبدیل شده است؛ گروهی دیگر بر این گمانند که ابتدا هفت‌چین بوده است، یعنی هفت نوع چیدنی از درخت، که بعدها به هفت‌سین تغییر یافته است.

نوروز


سیزده‌ی نوروز
سیزدهمین روز از ماه فروردین، تیر یا تِشتَر نام دارد.

ایزد تیر یا تشتر که در اوستا یشتی هم به نام آن وجود دارد، ایزد بازان است. در باور پیشینیان پیش از اشوزرتشت، برای اینکه ایزدِ باران در سال جدید پیروز شود و دیو خشکسالی نابود گردد باید مردمان در نیایش روز تیر، از این ایزد یاد کنند و از او درخواست باریدن باران داشته باشند. در ایران باستان پس از برگزاری مراسم نوروز، هنگامی که سبزه از زمین می‌رویید و گندم و حبوبات سبز می‌گشتند، در روز سیزدهم که به ایزد باران تعلق داشت مردم به دشت و صحرا و کنار جویبارها می‌رفتند و به شادی و پایکوبی می‌پرداختند و آرزوی بارش باران را از خداوند می‌کردند.

-------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت‌ها:

1)    در کتاب مقدس یهودیان - تورات - (سفر پیدایش، باب اول) آمده است که خداوند آفرینش را در شش روز انجام داده است.

2)   فرَوَهَر (fravahar) در باور زرتشتیان یکی از نیروهای معنوی درون انسان است که در آغاز تولدش به اراده خداوند در وجود او به ودیعه سپرده می‌شود و پس از مرگ انسان بار دیگر به عالم بالا باز می‌گردد. واژه فروردین نیز از واژه فروهر گرفته شده است.

3)   بعد از اسلام ایام هفته به فرهنگ ایرانی وارد شد و به علت نحس بودن چهارشنبه در فرهنگ عرب که نحس‌ترین آن آخرین چهارشنبه سال بود، شب سوری به شب چهارشنبه سوری تبدیل شد تا مردم با پریدن از روی آتش این نحسی را از خود دور نمایند.

4)    امشاسپندان، برخی از فروزه‌های خداوند هستند. تعداد امشاسپندان شش است: نیک اندیشی، راستی، توانایی، مهرورزی، رسایی و جاودانی

 برگرفته از مهر میهن http://www.mehremihan.ir/iranian-religion/787-nowrooz.html

جشن چهارشنبه سوری

 چهارشنبه سوری برای همه ما یک روز هیجان انگیز و در عین حال خطرناک بوده و هست. در این مطلب به بررسی تاریخچه و آداب و رسوم ان در ایران باستان و قرون اخیر پرداخته ایم و صدمات چهارشنبه سوری و راه های پیشگیری از آن را نیز بررسی کرده ایم.

تاریخچه چهارشنبه سوری

يکي از سنت هاي باستاني ايرانيان برگزاري جشن چهارشنبه سوري بوده که شب چهارشنبه آخر هرسال، ايرانيان در همه شهرها با برپايي آتش، مراسم باشکوهي برگزار مي کردند. واژه «چهارشنبه‌سوری» از دو واژه چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفته‌است و سوری در زبان کُردی که به معنی سرخ است ساخته شده‌است (این مطلب سندیت تاریخی و علمی ندارد) که در آن آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته می‌شود. اين آيين از آن جهت به غروب آخرين سه شنبه (شب چهارشنبه) موکول شده است که زرتشت، با رسيدگي حساب هاي گاهشماري به تنظيم و تدوين دقيق تقويم توفيق يافت و آن سالي بود که تحويل سال به سه شنبه اي مصادف شد که نيمه آن سه شنبه تا ظهر، جزئي از سال کهنه و نيمه بعدازظهر جزو سال نو به حساب آمد و چون آغاز هر روز را در نيمه شب همان روز مي دانستند، بنابراين فرداي آن سه شنبه را نوروز شناختند و شبش را جشن گرفتند و آتش افروختند و از آن پس آن شب را چهارشنبه سوري قرار دادند. به يک عقيده ديگر ايرانيان مراسم آتش افروزي در آستانه سال نو را پس از قبول اسلام، در آخرين چهارشنبه سال قرار داده اند، تا از عقيده اعراب پيروي کرده باشند که روز چهارشنبه يا «يوم الاربعا» را شوم و نحس مي دانستند. درمورد وجه تسميه «چهارشنبه سوري» عقيده دارند، به مناسبت آتش افروزي، آن شب را «سور» (سرخ) ناميده اند. (روزنامه ابتکار)



شواهد دلالت بر آن دارد كه این جشن از اوایل قرن هفتم هجری به دست فراموشی سپرده شد، سپس با عناوینی دیگر از سده‌های دهم معمول شد.

هاشم رضی در كتاب گاه شماری و جشن‌های ایران باستان، درباره چهارشنبه سوری می نویسد: «ایرانیان در یكی از چند شب آخر سال جشن سوری را كه عادت و سنتی دیرینه بود، با آتش‌افروزی همگانی برپا می‌كردند.

اما چون اساس تقسیم آنان در روزشماری بر آن پایه نبود كه ماه را به چهار هفته با نام‌های كنونی روزها بخش كنند، لاجرم در شب چهارشنبه آخر سال چنین جشنی برگزار نمی‌شد. روزشماری كنونی بر اثر ورود اعراب به ایران باب شد. بی‌گمان سالی كه این جشن به شكلی گسترده بر پا بوده مصادف با شب چهارشنبه شده است و چون در روزشماری تازیان چهارشنبه نحس و بدیمن به شمار می‌آمده از آن تاریخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته و بدین وسیله می‌كوشیدند نحوست چنین شبی را از بین ببرند. (سایت آفتاب)

دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از ورود اعراب به ايران می داند. دکتر نيکنام در اين باره می گويد:"ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمی کنيم و پريدن از روی آتش را زشت می دانيم.

در گاه شماری ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود ندارد. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. شنبه و يکشنبه و... بعد از ورود اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. ما پيش از تسلط اعراب بر ايران هر ماه را به سی روز تقسيم می کرديم. و برای هر روز هم اسمی داشتيم . هرمز روز، بهمن روز،... برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم." بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم ( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری." (دکتر کورش نيکنام موبدیار، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ ایران باستان، نماینده زرتشتی ها در مجلس هفتم شورای اسلامی)

گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين رسم شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است.








 

آداب و رسوم رایج چهارشنبه سوری در قرون گذشته:

توپ مروارید: در میدان ارک طهران توپ کهن سالی بود که مدت صد سال بر فراز صفه ای جاگرفته بود و چون پیران زمین گیر از جای خود نمی جنبید - شبهای چهارشنبه سوری زنان و دخترانی که حاجتی داشتند مخصوصاً آن زنانی که در آرزوی شوی بودند ازآن توپ بالا میرفتند و بر فراز آن دمی می نشستند و اززیر آن میگذشتند و در برآورده شدن آرزوی خود شک نداشتند و بچه های شیرخوار را که به اصطلاح «نحسی » میکردند یا ریسه میرفتند از زیر توپ مروارید و سر در نقاره خانه میگذراندند. این توپ را توپ مروارید مینامیدندو افسانه های گوناگون در حق آن میگفتند.

آتش افروختن : زیباترین و شاید قدیمترین آداب چهارشنبه سوری آتش افروختن و جستن از آن و شادی کردن در کنارآتش است ....

تقریباً در تمام ایران شب چهارشنبه سوری توده هایی از بوته خودروی بیابانی فراهم می آورند و نزدیک یکدیگر قرارمیدهند زن و مرد و پیر و جوان در صحن خانه یا در میدانهای عمومی و بر سر چهارسوها و چهارراههای شهر و ده از روی این اخگرهای افروخته یکی پس از دیگری جستن میکنند و در هر جستنی میگویند: «زردی من از تو سرخی تو از من » یعنی زردی بیماری و ناتوانی را از من بستان و سرخی و شادابی و تندرستی را که در خود داری بمن ببخش » پس از سوخته شدن خاکستری را که از آتش میماند باید در خاک اندازی جمع کنند و از خانه بیرون برند و در کنار دیوار بریزند و آنکس که بیرون ریخته است در بازگشت در میزند باید از درون خانه از او بپرسند: «کیست ؟» و او هم جواب دهد؛ «منم » گویند: «از کجاآمده ای ؟» جواب دهد که : «از عروسی » بپرسند: «چه آورده ای ؟» گوید: «تندرستی ».

کوزه شکستن : مردم طهران تا چند سال پیش که از سر در نقاره خانه بالا میرفتند کوزه ای آب ندیده با خود میبردند و از آنجا بزمین می افکندند و میشکستند و کسانی که بدانجا دسترس نداشتند از بام خویش کوزه را بزمین می افکندند اینکار در بسیاری از نقاط ایران معمول است و عقیده دارند که بلاها و قضاهای بد را در کوزه متراکم کرده اندو چون بشکنند آن قضا و آن بلا دفع شود...



آجیل : در شب چهارشنبه سوری آجیل خوردن از رسوم و آداب مخصوص است و مخصوصاً بایستی آجیل شور و شیرین باشد... در میان زنان ایران درشب چهارشنبه سوری و حتی مواقع دیگری که کسی را مشکلی در پیش باشد و استجابت مرادی را بخواهد آجیل مخصوصی با آداب و حضور قلب خاصی معمول است که نذر میکنند وداستان شیرینی برای ابتکار آن میگویند...

آجیل مشکل گشا از آداب خاص شب چهارشنبه سوری نیست ولی کسانی که بدان اعتقاد کامل دارند گذشته از آنکه شب جمعه آخر هر ماه بدان عمل میکنند شب چهارشنبه سوری نیز به آداب آن میپردازند.

فالگوش : کسانی که حاجتی دارند شب چهارشنبه سوری نیت میکنند و بر سر چهارراهی یا اگر چهارراه نبود بر سر رهگذری به فالگوش میایستند و نخستین عابری را که گذشت بسخن او توجه میکنند و هر چه از دهان او برون آمد در استجابت مقصود خود به فال نیک یا به فال بد میگیرند اگر آن نخستین سخن به اجابت آرزوی صاحب حاجت مطابق باشد آن آرزوی برآورده است و گرنه برآورده نیست . همین فال را ممکن است بر پشت در خانه ای یا در اطاقی گرفت و باید آهسته بپشت درآمد و بی آنکه کسانی که اندرون خانه یا اطاقند بدانند که کسی بر در ایستاده است گوش فراداد و اولین سخنی را که گفته میشود در اجابت مقصود خود یا ناروا ماندن آن فال گرفت .

گره گشایی : کسانی که بخت ایشان گره خورده و عقده ای در کارشان روی داده است چاره ای جز آن ندارند که شب چهارشنبه سوری گوشه دستمالی یا چارقدی یا گوشه دیگر از جامه خود و یا پارچه ای را گره زنند و بر سر راهی بایستند و از اولین کسی که بر ایشان گذشت خواستار شوند که آن گره را بدست خود بگشاید ممکن است قفلی را بر پارچه یا دستمال و یا گوشه ای از جامه بست و بر سر راه ایستاد و کلید آن را به نخستین کسی که از راه میگذرد داد که با آن کلید قفل را بگشاید و عقده از کار فروبسته آن درمانده باز کند.

دفع چشم زخم و بخت گشایی : برای بخت گشایی در شب چهارشنبه سوری تدابیری معمول است و از همه شگفت تر آن است که به دبّاغ خانه میروند و از آب دباغ خانه اندکی برمیدارند و با خود بخانه می آورند و برای گشوده شدن بخت بر سر میریزند.

کندر و خوشبو: یکی از آداب چهارشنبه سوری آن است که زنان بر در دکان عطاری میروند و از او «کندر وشا برای کارگشا» میخواهند و تا عطار برود بیاورد فرار میکنند این دکان باید رو بقبله باشد سپس بدکان دیگری که رو بقبله باشد میروند و «خوشبو» میخواهند که مراد اسفند است و چون عطار پی آن برود باز میگریزند و سپس بدکان سومی که رو بقبله باشد میروند و مقداری کندرو اسفند میخرند و در خانه برای دفع چشم زخم و حل مشکل خود دود میکنند.

قلیا سودن : یکی از وسایل دفع جادو در شب چهارشنبه سوری قلیا سودن است اندکی قلیای خشک در هاون برنجین کوچکی میریزند و هفت دختر نابالغ دسته میزنند و با آب میسایند و بر آن بول میکنند و آن آب را در چهارگوشه صحن خانه ای که آن را جادو کرده اند میریزند و یقین دارند که به همین تدبیر جادو باطل میشود.



آش بیمار: در خانه ای که بیماری باشد شب چهارشنبه سوری باید در شفای او کوشید که بیماری او بسال دیگر نرسد برای این کار آشی میپزند که در میان زنان به اسم «آش بیمار» یا «آش امام زین العابدین بیمار» معروف است باید بادیه مسین بدست گرفت و با قاشق بدرخانه ای یا به در اطاق همسایه رفت و چنانکه او نداند که این خواهش از جانب کیست با آن قاشق بر آن ظرف مسین کوبید و صاحب خانه یا اطاق وجداناً مکلف است که چیزی که بتوان در آش ریخت مانند آرد یا برنج یا غلات و بنشن و پیاز و هر چه از این قبیل در خانه موجود باشد و اگر نیست چند شاهی پول در آن ظرف بریزد. هر چه در ظرف ریخته میشود باید در ترکیب آش داخل شود و اگرپول در آن ظرف دریوزه گری ریختند با آن پول باید لوازم آش را تدارک دیده و از آن آش بیمار را داد و بازمانده  آن رابه تهی دستان رهگذر داد و همین آش هر دردی را شفا می بخشد.

فال گرفتن با بولونی : یکی از شیرین ترین آداب چهارشنبه سوری که بیشتر جنبه بازی و تفریح گوارایی دارد فال گرفتن با بولونی است . بولونی کوزه دهان گشاد کوچکی است که در خانه های ما فراوان است و در آن ادویه  خشک یا ترشی ومربا و غیره میریزند زنان و دختران جوان گرد یکدیگرجمع میشوند و کوزه ای را می آورند هر کس هر چه همراه خود دارد و نشانه ای از او بشمار میرود در آن بولونی می اندازد و اشعار مختلف در وصف الحال که بتوان بدان تفال کرد بر قطعه های کاغذ مینویسند و تا کرده در بولونی میاندازند سپس دختر نابالغی را میخوانند و او دست در بولونی میکند و پاره ای کاغذ را بیرون می آورد و یکی از حاضران شعری را که بر آن نوشته است میخواندسپس همان دختر یکی از آن اشیاء را بیرون می آورد و ارائه میدهد و آن شعر که خوانده شده است فالی است که در حق صاحب آن نشانی زده اند در اصفهان یک سرمه دان و یک آئینه  کوچک نیز علاوه بر آن اشیاء در بولونی میاندازند و با دیوان حافظ تفأل میکنند یعنی هر چیزی که از بولونی بیرون آمد برای صاحب آن فالی از دیوان حافظ میزنند. ( لغت نامه دهخدا)





آداب و رسوم چارشنبه سوری در شهرهای مختلف ایران در قرون گذشته :

تهران: کامل ترین مجموع  آداب چهرشنبه سوری بوده است  و مردم تهران تمام رسوم متداول را حفظ کرده اند.

شیراز: آتش افروختن در معابر و خانه ها، فالگوش ، اسپند سوختن ،نمک گرد سر گرداندن ! در موقع اسفند دود کردن و نمک گردانیدن اوراد مخصوصی است که زنان میخوانند، قلمرو چهارشنبه سوری در شیراز صحن بقعه شاه چراغ است و در آنجا نیز توپ کهنه ای است که مانند توپ مروارید تهران زنان از آن حاجت میخواهند.

کرمانشاه : مراسم چهارشنبه سوری چندان جالب دقت نیست و تنها چیزی که مرسوم است همان پریدن از روی آتش است .

اصفهان : آتش افروختن در معابر؛ کوزه شکستن ، فالگوش ؛ گره گشایی و غیره کاملاً متداول است و تمام آن آدابی که در طهران معمول است در اصفهان نیز رواج دارد و شکوه شب چهارشنبه سوری در اصفهان از تمام شهرهای ایران بیشتر است .

مشهد: گره گشایی ؛ آتش افروختن ؛ کوزه شکستن و آتش بازی متداول است و علاوه بر آن تفنگ خالی کردن نیز معمول است و در هر خانه ای یکی دو تیر تفنگ میاندازند. در سایر شهرهای خراسان نیز چنین است .

زنجان : آتش افروختن ، فالگوش و کوزه شکستن معمول است و در کوزه شکستن اختصاصی که مردم زنجان دارند این است که پولی با آب در کوزه میاندازند و از بام زیر میافکنند. دیگر از خصوصیات مردم زنجان این است که دخترانی را که میخواهند زودتر شوهر بدهند به آب انبار میبرند و هفت گره بر جامه ایشان میزنند و پسران نابالغ باید آن هفت گره را بگشایند. یکی از آداب دیگر مردم زنجان این است که از روزنه  بخاریها یا اجاقهای خانه طنابی داخل اطاق میکنند و بوسیله آن طناب چیزی طلب میکنند صاحب اطاق مکلف است اولین چیزی که در دسترس او بود بر طناب ببندد و چون طناب را بالاکشیدند بوسیله آن چیزی که بر طناب بسته اند فال میگیرند مثلاً اگر جاروبی بر طناب بسته باشند از آن فال بد میگیرند که خانه خراب خواهد شد و خانه ایشان را جاروب خواهند کرد و اگر پاره نانی ببندند فالی نیک میگیرند که وفور نعمت خواهد بود و اگر شیرینی به طناب ببندند نشانه شیرین کامی است .



تبریز: آتش بازی و گره گشایی از قدیم معمول بوده است آتش افروختن در این اواخر متداول شده است . آجیل و میوه خشک خوردن از ضروریات است و ترک نمیشود اگر دوست یامهمان و تازه واردی داشته باشند باید حتماً شب چهارشنبه سوری خوانچه ای از آجیل و میوه خشک برای او بفرستند دیگر از خصوصیات مردم تبریز آن است که از بام خانه ها بر سر عابرین آب میپاشند این عادت از آداب بسیارقدیم نژاد ایرانی است و در زمان ساسانیان معمول بوده است که در جشن نوروز مردم بر یکدیگر آب میپاشیده اند. و هنوز در میان ارمنیان و زردشتیان ایران هم معمول است که در یکی از جشنهای خود بر یکدیگر آب میریزند. در تبریز هم در میدان ارک توپی است مانند توپ مروارید طهران که زنان به آن متوسل میشوند. در آذربایجان مخصوصاً در شهر تبریز تیر انداختن در شب و چهارشنبه سوری بسیار متداول است و حتی بدرجه ای در این باب مبالغه می کردند که سابقاً در هر کجا فوج سربازی بود می بایست در آن شب صف بکشند و دسته جمع تیر بیندازند و صاحبمنصبان نمیتوانستند افواج خود را از این کار مانع گردند.

ارومیه: شب چهارشنبه سوری بر بام خانه ها میروند و کجاوه ای را که زینت کرده و آرایش داده و بر آن طاقه شال کشمیری کشیده و آئینه بسته اند با طنابی از بام بسطح خانه فرود می آورند و میگویند: «بکش که حق مرادت رابدهد» کسی که در خانه است مکلف است که در آن کجاوه شیرینی و آجیل شور و شیرین و میوه خشک بریزد و پس از آنکه چیزی در آن ریختند با طناب آن را بالا میکشند و بخانه دیگر میبرند مخصوصاً دامادی که تازه زن گرفته و هنوز عروسی نکرده است موظف است که چنین کجاوه ای ببام خانه عروس ببرد و اگر نتوانند از بام بالا روند باید به پشت در روند و در پشت در پنهان شوند که کسی نبیند و آن کجاوه را در اطاق بیندازند و بهمین نهج چیزی طلب کنند. ( لغت نامه دهخدا)




جشن سیزده بدر

سیزده بدر

سيزده‌بدر يكي از بهترين روزهاي نوروز مي‌باشد. مردم پس از انجام 12‌روز برگزاري جشنهاي سال نو، روز سيزدهم را در دل طبيعت مي‌گذرانند. اين روز يك نمايش ملي است. مردم گروهي معتقدند كه براي دور‌كردن نحسي اين روز بايد از خانه خارج شوند و سيزده بدر كنند تا نحسي روز در طبيعت به در شود. در اين روز سبزه‌هاي سبز شده را كه چند روز اول سال نو مهمان سفره هفت سين بوده به آب روان مي‌سپارند. خوراكيهاي باقيمانده نوروز، به مصرف مي‌رسد، بساط بازيهاي دسته‌جمعي پهن است. روز سيزدهم، كمتر كسي در منزل مي‌ماند. در ساعت اول روز خيابانها شلوغ و پر‌رفت و آمد است. پاركها مناظر طبيعي اطراف شهر پذيراي ميليونها زن و مردم و جوان و پير و كودك است. خانواده‌ها با صفا و صميميت در كنار هم مي‌نشينند و گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند. مردمي كه در طول سال، در هياهوي شهر، پي نام و نان هستند و با هم روباطي سرد و خشك دارند، در اين روز تغييري در رفتارشان روي مي‌‌دهد، همه مهربان و شادمان هستند. گويي بهترين روز سال همين روز است. هر‌چند گروهي آن را نحس مي‌شمارند، اما در اين روز همه چيز و همه كس رنگ شادي دارد. پس آيا روز سيزده‌بدر نحس است يا مبارك؟ گروهي چنين بيان مي‌دارند كه: روز سيزده هر‌ماه در جدول سي روز ايران باستان، مربوط است به فرشته تير يا تيشتر كه ستاره باران است و ارتباط با آب و باران دارد، و بسيار روز خجسته و مباركي است. در مورد فرشته تير و جشن تيرگان كه در سيزدهم «تيرروز» در تيرماه، برگزار مي‌گردد، در جاي خود سخن به ميان آمده است. پس روز سيزده در اعتقادات مردم ايران باستان به هيچ وضح نحس نبوده است. در جدول مربوط به سعد و نحس روزها نيز روز سيزدهم مبارك آمده است. مردم باستان در مورد اين روز معتقد بودند كه جمشيد شاه (بنيانگذار نوروز) روز سيزده نوروز را در صحراي سبز و خرم، خيمه و خرگاه برپا مي‌كرد و بار عام مي‌داد. چندين سال متوالي اين كار را انجام داد كه در نتيجه اين مراسم در ايران زمين به صورت سنت و مراسم درآمد.

سیزده بدر
در تقويم اعراب، سيزده هر‌ماه روز نحس بود بنابراين بعد از اسلام اين باور اعراب در ايران نيز گسترش يافت و روز سيزده نوروز هم نحس شمرده شد. ابونصر فراهي در مورد نحسي ايام سال چنين سروده است:

هفت روزي نحس باشد در مهي
زان حـذر كن تا نيـابـي هيچ رنج
سـه و پنـج و سيـزده بـا شــانـزده
بيست و يك و بيست چهار و بيست پنج

سیزده بدر
در تحليلي ديگر اين‌طور بيان مي‌گردد: ايرانيان پس از دوازده روز جشن‌گرفتن و شادي‌كردن كه به ياد دوازده ماه از سال است، روز سيزدهم نوروز را كه فرخنده است به باغ و صحرا مي‌رفتند و شادي مي‌كردند و در حقيقت بدين ترتيب رسمي‌بودن دوره نوروز را به پايان مي‌رسانيدند. در تحليل ديگر كه بر مبناي نظرات مهرداد بهار مي‌باشد چنين بيان مي‌گردد: اعتقاد به عمر 12‌هزار ساله جهان نزد زرتشتيان، تحت تأثير نجوم بين‌النهرين است كه معتقد بودند هر‌يك از دوازده اختر كه خود به يكي از برجهاي دوازده‌گانه حاكم است، هزار سال به جهان حكومت خواهد كرد. بدين روي عمر جهان دوازده هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، آسمان و زمين درهم خواهد شد. به اعتقاد مهرداد بهار، اصل اعتقاد به دوازده هزار سال، و دوازده ماه سال تأثير معتقدات بابلي است. پس از دوازده هزار سال، آشفتگي آغازين باز مي‌گردد. پس جشنهاي دوازده روز در فروردين آغاز سال، با سال دوازه ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوطه است. انسان آن‌چه را در اين دوازده روز پيش مي‌آمد، سرنوشت سال خود مي‌انگاشت. از پيش از نوروز انواع دانه‌ها را مي‌كاشتند و هر دانه‌يي كه در طي اين دوازده روزه بهتر و بيشتر رشد مي‌كرد، آن دانه را براي كاشت آن سال به‌كار مي‌بردند و گمان داشتند اگر روزهاي نوروزي به اندوه بگذرد همه سال به اندوه خواهد گذشت.
بهار مي‌نويسد: «12‌روز فروردين نماد همه سال بود و چون پس از 12‌هزار سال عمر جهان، آشفتگي نخستين باري ديگر باز مي‌گشت، پس در پايان دوازده روز نيز يك روز نشان آشفتگي نهايي و پايان سال را بر خود داشت. در اين روز كار‌كردن و نظام عمومي را رعايت‌كردن نيز از ميان بر مي‌خاست و شايد عياشيها و اوجي باري ديگر براي يك روز باز مي‌گشت. نحسي سيزدهم عيد نشان فروريختن واپسين جهان و نظام آن بود».

علف يا سبزه گره زدن
يكي از كارهاي روز سيزده‌بدر، علف گره‌زدن است. در‌مورد سابقه اين رسم مي‌گويند كه مربوط است به فرزندان كيومرث. يعني اولين زوج يا اولين پدر و مادر (مشيه و مشيانه). زرتشتيان معتقدند چون اين دو با هم ازدواج كردند، دو شاخه «مورد» را گره زدند و پايه ازدواج خود را بنا نهادند و از آن زمان به بعد اين رسم معمول گرديد.
در مجمل التواريخ چنين آمده است: «اول مردي كه به زمين ظاهر شد، پارسان او را گل شاه گويند؛ زيرا كه پادشاهي او الا به گل نبود، پس پسر و دختري از او ماند كه مشيه و مشانه نام گرفتند و روز سيزده نوروز با هم ازدواج كردند و در مدت پنجاه سال هيجده فرزند به وجود آوردند و چون مردند، جهان نود و چهار سال بي‌پادشاه بماند.

برگرفته از :تارنمای مهر میهن http://mehremihan.ir/iranian-religion/823-13bedar.html

آریا و آریایی

نگارنده: محمدحسن جمشیدپور
تیرة آریایی بزرگ‎ترین شاخه از خانوادة نژاد سفید است(۱)آریایی ها بر پایه گزارش های باستان شناسانه یکی از خانواده های بزرگ به نام هندواروپایی هستند که در میان سال های ۹۸۰۰ و ۷۸۰۰پ.م در کنار هم می زیسته اند.(۲)این گروه از مردم که خود را آریایی می نامیدند، زبانی واحد، دین و آیینی هماهنگ و مشترک داشته اند. فرزندان این مردم که ادبیات ودایی و اوستایی را پدید آوردند، اواخر هزاره سوم پ.م، مشترکا در آسیای میانه و قزاقستان کنونی فرهنگ باستان شناختی «آندرنوو» (Andronovo) را پدید پدید آوردند که این مناطق آن روز سرزمینی سرسبز و پر آب بود.(۳)(۴)


نام واژه ی «آریا» ( اوستایی airiia؛ سنسکریت arya؛ ایرانی کهن arya؛ پارسی باستان ariya؛ به معنی نجیب و آزاده) عنوان قومی است که ایرانیان و هندیان باستان برای خواندن خویش از اقوام دیگر، برای خود به کار می بردند.(۵)(۶)(۷)

واژه آریا به مفهوم دقیق قومی در نام مکان و همچنین نام خاص در واژه های بی شماری به کار رفته است، به گونه ای که مردم سرزمین خود را به صورت «ائیر یانام دخیو نام» یعنی کشورهای آریاییان می خواندند(۸) و همچنین در سراسر اوستا عنوان«آریا» به شکل های گونه گون به کار رفته است، مانند: قبیله آریایی(Arya – zantu)، موهبت آریایی(Arya – bigna)، آرامش بخش آریاییان(Ariya – ramna)، شکوه آریاییان(Arya – farnah) و … (۹) علاوه بر این اشاره های صریح در اوستا، داریوش و خشایارشا در سنگ نبشته های خود، خویشتن را « یک آریایی از تبار آریایی» معرفی می کنند. داریوش بزرگ در نبشه هایی دیگر، زبان و خط اش را «آریایی»(DBIV.89) و «اهوره مزدا» را نیز «خدای آریایی ها» اعلام می دارد.(۱۱)(۱۰)

اساساً نام کشور «ایران» خود به تنهایی گویا و مُبین تبار «آریایی» مردمان این سرزمین است و نشانه‌ی آشکار اصالت و حقیقت قوم «آریایی» است. می‌دانیم که واژه‌ی «ایران» مرکب است از: «ایر» (= آریا) + «ان» (= پسوند مکان) و به معنای «جایگاهِ آریاییان» (۱۲)(۱۳)(۱۴)

رضا مرادی غیاث آبادی درباره نام ایران چنین اظهار نظر می کند: «نام‌واژه اوستایی‌ای که برابر با «ایرانی» آورده‌ام، «اَئـیـریَـابـیـو» است که یکی از صرف‌های نام‌واژه «اَئـیـریَـه» است و در چند جای اوستا و از جمله در بند چهارم مهریشت بکار رفته است. واژه انتسابی «ایرانی» ساخت نوین همان واژه است که بر اثر تغییر و تطورهای طبیعی در زبان صورت پذیرفته و آوای «اَ» آغازین آن مانند بسیاری از دیگر واژگان (همچون اَمِـرِتـاتَه/ مرداد، اَنـاهـیـتَـه/ ناهید) بدون آنکه معنای آن تغییر یابد، فرو افتاده است.(۱۵)

افزون بر گفته جناب غیاث آبادی بایستی بگویم، واژه «ایران» که تطور یافته «اَئـیـریَـه» است برای نخستین بار در زمان اردشیر یکم، بنیادگذار دودمان ساسانی، به طور مکرر در سنگ نبشته ها و سکه هایش به کار رفته است.

ĒRĀN, ĒRĀNŠAHR. The word ērān is first attested in the titles of Ardašīr I (q.v.), founder of the Sasanian dynasty. On his investiture relief at Naqš-e Rostam in Fārs, and subsequently on his coins, he is called ʾrtḥštr MLKʾn MLKʾ ʾyrʾn/Ardašīr šāhān šāh ērān, in Mid. Persian, MLKYN MLKʾ ʾryʾn/šāhān šāh aryān, in Parthian.(16)

در نوشته بالا گفته شده است که اردشیر یکم در نقش رستم استان فارس و سپس در سکه هایش به پارسی میانه خود را شاهنشاه ایران و به پارتی شاهنشاه آریایی ها می خواند.

استرابو نقل می کند که به سرزمین های پارس، ماد، باختر و سغد، در گذشته Ariana گفته می شده است.(۱۷)(۱۸)

در پایان بایستی به این نکته نیز اشاره کنم که تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آریایی درباره اقوامی است که در ازمنه باستانی خود، خویشتن را آریا می نامیدند.(۱۹) مانند: هندیان(۲۰) و ایرانیان (پارسیان)(۲۱) و مادها(۲۲) و اسکیت ها(۲۳) و آلان ها(۲۴) و اقوام ایرانی زبان آسیای(۲۵) میانه خود را آریا می خواندند»



............................................................

یاری نامه:
(۱)دانشنامه اسلامیکا، مقاله شماره ۱۷۸، جلد ۱
(۲)Gray and Atkinson. 2003, “Language – tree divergence times support the anatolian theory of Indo-European Origin”, pp 39-435
(3)مقدمه فقه اللغه ایرانی، ای.م. ارانسکی، ترجکه کریم کشاور، صفحه ۳۵-۳۷
(۴)Mallory, 2002. “Archaelogical models and asia Indo-Europian”, Oxford, pp 32
(5)”میراث باستانی ایران” ۱۳۶۸٫ ریچارد فرای، ترجمه مسعود رجب نیا، انتشارات علمی و فرهنگی، صفحه ۳۶
(۶)Schmitt, R. 1987, “Aryans”, in: E. Yarshater (ed), Enccyclopedia Iranica, vol. 2. pp 684-687
(7)”تاریخ ماد” ۱۳۸۰٫ دیاکونوف، ایگور میخاییلویچ، ترجمه کریم کشاور، انتشارات علمی و فرهنگی، صفحه ۱۴۳
(۸)یشت ۳۶/۸
(۹)داریوش احمدی، “قوم آریا”، انتشارات ادیان، صفحه ۱۲۹-۱۳۰
(۱۰)”تاریخ امپراتوری هخامنشیان”، پیر بریان، ترجمه مهدی سمسار، انتشارات زریاب، صفحه۴۰۶
(۱۱)Gershevitch, Ilya (1968), “Old Iranian Literature”, Handbuch der Orientalistik, Literatur I, Leiden: Brill, pp. 1–۳۱ , p. 2
(12)فرهنگ فارسی: دکتر محمد معین، انتشارت امیرکبیر، ۱۳۸۰، جلد ۵، صفحه ۲۰۶
(۱۳)فروشی، بهرام: «ایران‌ویج»، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۴، صفحه ۱۱
(۱۴)داریوش احمدی، “قوم آریا”، انتشارات ادیان، صفحه ۱۳۶
(۱۵)رضا مرادی غیاث آبادی، قسمت نظرات، تازه های ۲۴ ( تاریخ مراجعه: شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ )
(۱۶)دیودید مکنزی، مقاله ایران شهر، دانشنامه ایرانیکا، ریچارد فرای، ۱۳۶۸، ( لینک نوشتار )
(۱۷)جغرافیا، ۸/۲/۱۵
(۱۸)Schmitt, R. 1987, “Aryans”, in: E. Yarshater (ed), Enccyclopedia Iranica, vol. 2. pp 405
(19)”تاریخ ماد” ۱۳۸۰٫ دیاکونوف، ایگور میخاییلویچ، ترجمه کریم کشاور، انتشارات علمی و فرهنگی، صفحه ۱۴۲- سطرهای ۵ تا ۹
(۲۰) عادته ً در ودا و غیره.
(۲۱) داریوش اول در کتیبه نقش رستم «a» می گوید که او «هخامنشی است و پارسی و فرزند پارسی و آریایی و از خاندان آریاییهاست».
(۲۲) هردوت ، VII، ۶۲: «در عهد باستان همه ایشان را آریایی می خواندند». سپس چنانکه رسم یونانیان بوده افسانه ای در منشأ این اصطلاح می آورد و مادیها را (mēdoi همان mādoi است منتهی به لهجه یونی) از زنی که قهرمان یکی از افسانه های یونانی بوده یعنی مدیه (medei) می داند.
(۲۳) و. ای. آبایف، زبان و فرهنگ عامیانه آستی (آسی) ، I ، مسکو- لنینگراد، ۱۹۴۹ ص ۱۵۶: – arya – «قبیله اسکیتی». در نام های خاص

Ariantas < arya – vanta

Ariapeiths < arya – paiُa

Ariaramnēs < arya – rāmna

(نامی که در خاندان هخامنشی وجود داشته و پارسیان نیز از ان اطلاع داشته اند)

Ariapharnes< arya – farna

و در اسم خاص متأخرتری:

Alexsarthos< – arya <>

(24) a la (1) ā n < alyan < aryana – A. A. Friedman, Ossetica,
Rocznyk Orientalistyczny, III, صفحه ۱۵۹ ، (۳);

(و. ای. آبایف. تالیف مذکور صفحه ۲۴۶)

(۲۵) اسامی خاص فراوان اقوام مذکور که با Arya (آریا- آریایی) تشکیل شده شاهد این مدعی است. مثلا در زبان پارتها (اسناد نسا نزدیک اشک آباد – عشق آباد) آریا برزن (aryabarzān) و آریانی یستک (Aryaniyastak) آمده است. (ای. م. دیاکونوف و م. م. دیاکونوف و و. آ. لیوشیتس. بایگانی پارتها در نسا VDI ، سال ۱۹۵۳ شماره ۴ ص ۱۱۶) و بسیاری اسامی دیکر.

تصریح دانیال پیامبر و جبرئیل بر ذوالقرنین بودن کورش کبیر در 2600 سال پیش

دانیال نبی در کتاب تورات چنین می آورد:

بند8 از کتاب دانیال نبی:

در سال سوم سلطنت بلشصر - حاکم بابل- رؤیایی بر من دانیال ظاهر شد بعد از آنکه اول به من ظاهر شده بود ودر رؤیا نظر کردم و می دیدم که من در دارالسلطنه شوشن که در ولایت عیلام می باشد بودم و در عالم رؤیا دیدم که نزد نهر اولای(کرخه) می باشم. پس چشمان خود را برافراشته ، دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دوشاخ داشت و شاخ هایش بلند بود و یکی از دیگری بلندتر وبلندترین آنها آخر برآمد. و قوچ را دیدم که به سمت مغرب و شمال و جنوب شاخ می زد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و بر حسب رأی خود عمل نموده ، بزرگ می شد.

در حینی که متفکر بودم اینک بز نری از طرف مغرب بر روی تمامی زمین می آمد و زمین را لمس نمی کرد و در میان چشمان بز نر شاخی معتبر بود. وبه سوی آن قوچ صاحب دو شاخ که نزد آن نهر ایستاده بود آمد و به شدت و قوت خویش نزد او دوید و او را دیدم که چون نزد قوچ رسید به او به شدت غضبناک شده، قوچ را زد هردو شاخ او راشکست و قوچ یارای مقاومت نبود پس وی را به زمین زده پایمال کرد، وکسی نبود که قوچ را از دستش رهایی دهد. وچون بز نر بی نهایت بزرگ شد و چون قوی گشت آن شاخ بزرگ شکسته شد و در جایش چهار شاخ معتبر به سوی بادهای اربعه آسمان برآمد و از یکی از آنها یک شاخ کوچک برآمد و به سمت جنوب و مشرق و فخر زمینها بسیار بزرگ شد. وبه ضد لشکر آسمانها قوی شده، بعضی از لشکر و ستارگان را به زمین انداخته، پایمال نمود. وبه ضد سردار لشکر بزرگ شد و قربانی دائمی از او گرفته شد و مکان مقدسی از او منهدم شد. و لشکری به ضد قربانی دائمی ، به سبب عصیان داده شد و آن لشکر به راستی را به زمین انداختند و او موافق رأی خود عمل نموده ، کامیاب گردید. و مقدسی را شنیدم که سخن می گفت و مقدس دیگری از آن یک که سخن می گفت، پرسید که رؤیا درباره ی قربانی دائمی و معصیت مهلک که مقدس و لشکر را به پایمل شدن تسلیم می کند، تا به کی خواهد بود؟ او به من گفت:« تا دو هزار و سیصد شام و صبح و آنگاه مقدس تطهیر خواهد شد.»

و چون من دانیال رؤیا را دیدم و معنی آن را طلبیدم ، ناگاه شبیه مردی نزد من ایستاد و آواز آدمی از میان نهر اولای شنیدم که ندا کرده می گفت:« ای جبرئیل، این مرد را از معنی رؤیا مطلع ساز». پس او نزد جایی که من ایستاده بودم آمد و چون آمد من ترسان شده، به روی خود درافتادم او مرا گفت: « ای پسر انسان بدان این رؤیا برای زمان آخر می باشد.»

و حینی که او با من سخن می گفت، من بر روی خود بر زمین در خواب سنگینی می بودم و او مرا لمس نموده ، در جایی که بودم برپا داشت.گفت: « اینک من تو را از آنچه در آخر غضب واقع خواهد شد اطلاع می دهم زیرا که در زمان معین واقع خواهد شد. اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان می باشد. آن بز نر ستبر پادشاه یونان می باشد و آن شاخ بزرگی که در میان دو چشم او بود پادشاه اول می باشد و اما آن شکسته شدن و چهار شاخ در جایش برآمدن، چهار سلطنت از قوم او نه از قوت او بر پا خواهد شد. و در آخر سلطت ایشان چون گناه عاصیان به اتمام رسیده باشد پادشاه سخت روی ومکار خواهد برخاست...

نتیجه: در این خواب و وحی که به دانیال نبی نازل گردید چند مورد به چشم می خورد:

1- اذعان صریح جبرئیل به ذوالقرنین بودن کورش پادشاه فارس(قوچ صاحب دو شاخ)

2- اذعان صریح بر اینکه کورش و پادشاهان پارس با اقوام وحشی و بی تمدن جنگیده اند.

3- تصریح بر اینکه از اسکندر به عنوان بز نر وحشی با یک شاخ نام برده شده بر خلاف تمامی مورخین قرون اولیه اسلامی که او را ذوالقرنین می دانستند.در حالی که او دشمن فرزندان ذوالقرنین بوده است.

4- اینکه دوران حکومت اسکندر و چهار حکومت جانشینان او( سلوکیان، بطالسه مصر ، مقدونیان یونان، حکومت آسیای صغیر مقدونی آنتیگونوس ) حکومت هایی توأم با گناه و عصیان بوده است.

5- تصریح بر اینکه حکومت اسکندر و جانشینانش حکومت ضد الهی است. ( بر ضد لشکر آسمان)

5- وحی بر دانیال نبی مبنی بر اینکه مزار او در شوش و در کناره رود اولای خواهد بود.